rel="SHORTCUT ICON">
وبلاگ icon
X
تبلیغات
رایتل

ستارگان دروغ و خیانت

   

پشت پرده گردانندگان فرقه های مذهبی،گروه های سیاسی- اجتماعی


تورات و انجیل؛ از وحی منزل الهی و هدایتگر تا انسان نوشته ضلالت 


قرآن؛ تنها راهنمای هدایت،سعادت و تنها کتاب معتبر آسمانی حال حاضر 


فرهنگ و تمدن ایران: دروغ های باستان شناسان و مورخان خارجی


فرهنگ و تمدن بشری ؛ بازیچه ی دست مثلا روشنفکران بین المللی 


هویت ایرانی؛ تمسخر هویت هموطنان توسط بی وطنان بی هویت 


پوریم؛پاشنه آشیل توطئه های جهانی، شاه کلید سوالات بی پاسخ انسانی 


سیاست، حربه پشت پرده مزدوران خبیث برای دکوربندی دموکراتیک تبلیغی 


مسایل متفرقه تاریخ و فرهنگ و ادب و سیاست ایران و مذاهب و ادیان   به همراه مطالب خاص تازه واردان و نخستین بازدید کنندگان

 


______________________________________________________________


   اسلام و شمشیر   ترکی و فارسی   قلم و نگارش کتیبه بیستون   حمله اعراب  آنوسی خاخام  دانشگاه شیکاگو

______________________________________________________________


نقدی بر تفسیر عتیق نیشابوری، جزء نهم تا انتها

نقد تفسیر سورآبادی (12)

 

 

و اتخذ قوم موسی من بعده من حلیهم عجلاً جسداً له خوار الم یرون انه لا یکلمهم و لا یهدیهم سبیلاً ... ای نمی دیدند که آن گوساله با ایشان سخن نمی گفت و آن که سخن نتواند گفت خدایی را نشاید. درین آیت ما را حجت است بر آن که خدای تعالی قادر است بر تکلیم و تکلم، اگر قادر نبودی بر تکلیم و تکلم خدایی را نشایستی. و گفته اند لا یکلمهم، ای: لا یجیبهم ، چون ایشان را همی پاسخ نکرد خدایی را نشایست. ما را در این اومید است به اجابت، خدای دعای بنده را اجابت کند که اگر نکردی خدایی را نشایستی. (همان،807)

 

آن گاه که خداوند قهار، گوساله پرستی بنی اسرائیل را پس از ابلاغ کلام الهی، مایه رسوایی ابدی ایشان می گوید، انتقام کشی اسرائیلی عتیق بار دیگر سر بلند می کند و به تلافی، مقام و مدرک خداوندی را منوط به اجابت دعای بندگان و قدرت تکلم می شمارد و می گوید اگر عدم اجابت دعای بنی اسراییل توسط تندیس گوساله، او را شایسته ی مقام خدایی نکرد، پس اگر خداوند نیز دعای بنده ای را بی پاسخ گذارد اعتبار خدایی اش ابطال می شود!!!

 

ان الذین تدعون من دون الله عباد امثالکم به درستی که آن کسان که می خدای خوانند ایشان را چون بتان و جز ایشان همه بندگان اند و مانندگان شما در مخلوقی و عاجزی از نفع و ضر فادعوهم فلیستجیبوا لکم ان کنتم صادقین بخوانید ایشان را تا پاسخ کنند شما را گر هستید راست گویان در دعویی خدایی ایشان. الهم ارجل یمشون بها: ای هست ایشان را پایهای که بروند بدان ام لهم اید یبطشون بها: یا هست ایشان را دست هایی که بگیرند بدان ام لهم اعین یبصرون بها:  یا هست ایشان را چشم هایی که ببینند بدان ام لهم اذان یسمعون بها: یا هست ایشان را گوش هایی که بشنوند بدان. سوال: اگر بتان را عیب آمد به نفی این اعضا پس واجب آید تا خدای را این اعضا بود و گرنه این عیب با وی گردد... (همان، 848 – 847 )

 

در این جا عتیق به سیمای پشتیبان بتان و بت پرستان در آمده و برابر معمول برای یکتا پرستان لغز می خواند و به آن مستان که خود می شناسد، سرود می آموزد و می گوید اگر نداشتن دست و پا و چشم و گوش در نزد بتان علامت عجز و عیب است که در آیه ۱۹۵ سوره اعراف به آن اشاره شده، پس در این قصور و عیوب با خدای نادیده برابرند. این مطایبات به سادگی کلاس آموزش تشکیک از سوی گروه خاخام هایی است که به نام عتیق در کار یاد دادن ایراد گیری از قرآن و رد یکتا پرستی به مرددین اند و لاغیر.

 

و اذا قری القران فاستمعوا له و انصتوا و چون برخوانند قران را در نماز فرا نیوشید آن را و خاموش باشید لعلکم ترحمون تا فراخورد آن آن بود که بر شما رحمت کنند. دو امر است در این آیت یکی به استماع چون امام بلند خواند و دیگر به انصات چون امام نرم خواند، هر که این دو امر را کار بندد سزاوار رحمت گردد... سوال: چون ظاهر قران است که و اذی قری القران فاستمعوا له و انصتوا مطلقاً، چرا شما آن را بر نماز حمل کنید نه به ظاهر روید؟ جواب گوییم زیرا که اجماع است امت را بر آنکه هر جای که قران خوانند واجب نیست خاموش بودن ... (همان،851)

 

اجازه دهید خلاصه بگویم که آیه با قید موکد فاستمعوا فرمان خداوندی در تمرکز هوش و گوش بر آیات قرآن است، آن گاه که خوانده می شود و ذکری در موقع ادای آن در نماز نیست. عتیق قرائت قرآن را در آیه به صحنه ی نماز منحصر می کند و با چیدن صغرا و کبری از صریح آیه و با مراجعه به اجماعی دروغین نتیجه می گیرد که هنگام قرائت قرآن نباید خموش بود!!! آیا لجاج و خلاف سپری علیه آیات قرآن را می بینید؟ و چون فرصت است بگویم که آن چه در رسمی ترین مجالس قرائت قرآن مسلمین می گذرد، همان است که عتیق توصیه می کند: تمام حواس مستمعین بر فنون قرائت و قدرت حبس هوا در ریه های قاری است که چه طولی از آیات را به یک نفس می خواند و صیحه ی نهایی را برای هنر نمایی قاری، به نسبت ادای غلت صدا و یا طول لغات و کلام از گلو بیرون می دهند و متن قرآن ظاهرا ابزاری است برای این بازی هنرمندانه ی صوت و نفس!!! از تمرکز و سکوت و خلوص در برداشت از آیات در این میان چندان خبری نیست و جماعت، به جای تمرکز، لااقل در ایران، عمده تر در کار هلهله و غریواند و مشغول به تشویق  قاری خوش تکنیک قرآن!!! 

 

یسئلونک عن الانفال می پرسند تو را یا محمد از غنیمت های کافران که آن که راست ... و این سوره در حدیث بدر آمده است و معانی این سوره معلوم نگردد به تفصیل تا قصه بدر به تمامی بندانی. (همان، 856)

 

نخست بگویم ترجمه انفال به غنیمت کافران از اساس نادرست است. اصولا وارد کردن نا به جای کلماتی با عنوان غنایم جنگی از سعی اسلام ستیزان در خونریز جلوه دادن اسلام و مسلمین ریشه می گیرد. کلمه انفال جمع مکسر کلمه نفله و به معنی مال بی صاحب است و معنای اصیل آن با آن معنای دروغین و مغرضانه که به آن نسبت می دهند تفاوت دارد. این همه داستان پردازی درباره ی غنایم جنگی و غزوات پیامبر که همگی قصد توهین و تحقیر دین اسلام را دارد به عنوان شان نزول این آیات تلقی می شود!!!  عتیق فهم آیات سوره را به دانستن داستان بدر حواله می دهد و هر چند قصد من آن است که تنها به حواشی مستقیماً مربوط به آیات بپردازم و بررسی جعلیات و احادیث و روایات موضوع این یادداشت ها را در نظر ندارم، اما لازم می بینم برای روشن شدن مطلب، گوشه هایی گزیده از مقدمات فهم سوره انفال را باز گویم:

 

قصه بدر: نخست سال از هجرت میان رسول و کافران حرب نبود دیگر سال، هژدهم روز از ماه رمضان جبرئیل علیه السلام خبر آورد رسول را علیه السلام که کاروان قریش می آید از شام با هزار اشتر بار و هفتاد سوار با ایشان ... زنی را دید وی را پرسید که از کاروان قریش چه خبر داری؟ ... زن گفت من تا بندانم که شما که اید خبر کاروان شما را بنگویم، ترسم که شما از قوم محمد باشید و قصد بد دارید به کاروان قریش. ... چندان بود که پای در حجر اسماعیل نهادم آواز ضمضم غفاری شنیدم که به کنار مکه رسیده بود گوش شتر بریده و رحل باشگونه کرده و جامه بدریده و هر چند آوازش بود بر آورده بانگ می کرد که یا معشر قریش المستغاث المستغاث کاروان و مال های خویش دریاوید که محمد پیش آمد. ... چون ایشان از مکه برفتند جبرئیل نزدیک رسول آمد آن جا که بود نزدیکبه بدر، وی را خبر کرد که کاروان از دست بشد و لشکر قریش آمد، دل بر حرب بنه به بدر تا خدا شما را نصرت کند. ... رسول نگه کرد جبرئیل را دید از هوا فرود آمد بر نر اسبی از اسبان بهشت نام او حیزوم، و گرد بر روی وی و دندان وی نشسته، همی رسول او را گفت چرا دیر آمدی؟ گفت زیرا که همی موکب آراستم در آسمان نصرت مومنان را، اینک مدد فریشتگان در راه است، شما مردی کنید. ... (همان، 872 – 856)

 

می بینید که به عقیده عتیق، پیامبر و گروهش به راه زنی و گردنه گیری شهره بوده اند و در این راه از مدد خداوند و گرا دهی جبرئیل سود می برده اند که سراسیمه و دست و روی نشسته و مسواک نزده در آسمان ها دوره افتاده و سپاه غارتگر تدارک می بیند! و بار دیگر بپرسم آقایان در حوزه و دانشگاه چه می کنند و آیا به تر نیست در جای نخ تسبیح فرسودن و قالب مهر به جبین زدن یا ژست روشنفکری گرفتن، دست به کار تصفیه این اباطیل واضح زنند که از زبان هر معلوم و مجهول الاحوالی در باب قرآن و امور صدر اسلام می شنویم.  

و اذ تتلی علیهم ایاتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء یقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیر الاولین و چون بر خوانند بر ایشان آیت های ما را گویند به درستی که ما بشنیدیم، گر خواهیم ما بگوییم مانند این قران نیست این قران مگر افسانه ها پیشینگان. و آن نضر حارث گفتی که با رسول خدای همی برابری کردی. بعضی قصه های رستم و اسفندیار بیاموخته بود و نبشته و با مکه آمد، هر جا که رسول بیستادی به دعوت خلق وی در برابر بیستادی و قومی را فراهم کردی و از آن ترهات خواندی، گفتی: گر محمد رسول خداست من نیز رسول خدایم، گر وی کتاب دارد من نیز کتاب دارم ... (همان، 886)

 

در این قسمت، با شخصی مجهول الهویه آشنا می شویم که گویا با پیامبر برابری می کرده و در پیغامبری با وی پهلو می زده و در ارائه حجت دعوی خود، شاهنامه به دست به داستان های رستم و سهراب و اسفندیار استناد می کرده است. صحنه ای بس موهن و مضحک در برابر چشمان آدمی متصور می شود. حال که تکلیف شاهنامه و تازه ساز بودن آن معلوم شده این پرسش مطرح می شود که این کتاب دست پخت دوره صفویه، چگونه به دست کذابی به دوران حیات پیغمبر و طلوع اسلام رسیده و یا این عتیق نیشابوری که ادعا می شود در قرن پنجم تفسیر نوشته از کجا رستم و اسفندیار متولد دوران صفویه را می شناخته؟ این شاهد آشکار و گاف بزرگ عتیق در کنار باقی موارد که ان شاء الله در پایان یادداشت ها خواهم نوشت و حسن ختام تفسیر عتیق، نو ساز بودن تفسیر جعلی او را نیز اثبات خواهم کرد. (ادامه دارد) 

  

 

نقد تفسیر سورآبادی (13)

  

 

و اعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه ... و بدانید که آنچه شما غنیمت گیرید از چیزی به درستی که خدای راست پنج یک آن ... ابن عباس گوید رسول علیه السلام در حال حیات خویش خمس غنایم کافران را شش قسمت کردی ... بو حنیفه گوید سواری را دو سهم و پیاده ای را یک سهم و ما گوییم سواری را که اسبش تازی بود سه سهم و گر اسبش نه تازی بود دو سهم و پیاده را یک سهم زیرا که پیغامبر علیه السلام در روز فتح خیبر چنین گفت و چنین قسمت کرد... (همان، 891 و 890)

 

این جا هم در ترجمه آیه ۴۱ سوره انفال، علاقمندان بستن آرایه جنگ و غارت به مسلمین، معنای مورد نظر خود را به این لغت، که جمع مکسر غنیمه است، بخشیده، آن را مالی گفته اند که از کشتگان و گریزندگان و شکست خوردگان جنگ به دست یاران غداره بند پیامبر رسیده و خداوند را هم در تقسیم آن شریک گرفته اند. فقط مختصر دانایی در لغت عرب معلوم می کند که غنیمه مالی است که «بی زحمت و غیر منتظره» نصیب شده باشد و معنای رایج کنونی با آن ملازمتی ندارد، چرا که جنگ زحمت است و اگر پیامبر و یاران اش، چنان که می گویند، به طمع و هدف غارت، جنگ به راه می انداخته اند، پس مال غیر منتظره نیست!!! به واقع غنیمه کسب حاصل غیر متعارف در زراعت و تجارت و حتی اصابت فرصت ناگهانی و یافتن مالی باد آورده به هر صورت ممکن است. آیه یاد آوری الهی است که کسب چنین مالی یابنده را به صرف خمس آن در راه خداوند مکلف می کند، که پیداست مناسبت و قرابت و ربطی به میدان جنگ ندارد. عتیق به عنوان متقدم موهومی در سپردن شمشیر و سپر به دست مسلمین، به بهانه ی این اشاره قرآنی هم، پیامبر را تیغ به دست روانه میدان جنگ خیبر می کند و مانند ناظری سخت گیر از نحوه تقسیم غنائم صورت بر می دارد و چنان پیامبر متعصب و نژاد پرستی می سازد که حتی عرب بودن و نبودن اسبی را هم در مقدار تقسیم غنائم دخیل می گوید!!! راستی که خردمند، گاه از این همه ریز بینی و پر کاری کنیسه در بستن هر نوع تهمتی به رسول خدا و دین اسلام و متن قرآن و گروه مومنین، به بهانه تفسیر کتاب امین و سلیس خداوند دچار حیرت می شود و بر بیکارگی کسانی، در سهل انگاری و ندادن پاسخ بر این همه یاوه بافی افسوس می خورد و کاش کار با طفره از پاسخ تمام بود و لااقل با تکرار چنین افسانه های بی ارزشی، از جمله بر منابر، در گستردگی و تبلیغ آن نمی کوشیدند.  

 

 

یا ایها النبی حسبک الله و من اتبعک من المومنین ... گفته اند این آیت به مکه آمد در اسلام عمر آن روز که وی مسلمان شد و به حاجبی در پیش رسول از در کعبه در شد و آن بتان را گفت: ای بتان، گر دین محمد حق است همه او را سجود کنید. همه او را به سجود افتادند. این آیت فرود آمد... سوال: چون گفت حسبک الله چرا چیز دیگر با خود قرین کرد گفت و من اتبعک من المومنین، نه همی به ذکر الله بسنده کرد چنانکه دیگر جای گفت و کفی بالله حسیباً؟ (همان، 901)   

 

بدین ترتیب بتان نه چنان که قرآن قویم، اجسام بی جان و خاصیت و دست ساز انسان، که صاحب خردانی حرف شنو و مسلمان می شوند که دعوت عمر را لبیک می گویند و بر حقانیت دین و رسالت پیامبر به سجده می افتند!!! و آن بازی با کلام خداوند نیز که عتیق در دنبال می آورد برای ایجاد این توهم است که خداوند، کفایت خود و مومنان را به پیامبر وعده داده در حالی که آیه، کفایت خداوند برای پیامبر و عطف به پیامبر، برای مومنانی که از او تبعیت می کنند را بسنده می گوید!

 

محمد هیصم گفتی رحمه الله آن اشارت که ابوبکر صدیق کرد به فدا اساری –هر چند که خطا بود- بر امت چنان مبارک آمد که تا به قیامت همه مومنان بر خوان بوبکر بماندند، چرا؟ زیرا که اگر مصطفی آن روز بر اشارت عمر برفتی بر آن که هر جا که بر کافران دست یافتندی همی کشتندی تا همه را نیست کردندی نسل اسلاف ما منقطع گشتی که شهرها را از پس آن فتح کردند، چون همه را بکشتندی ما نبودیمی، زیرا که ما از نسل ایشانیم. پس پدید آمد که همه مومنان تا به قیامت بر خوان بوبکر صدیق اند بدان یک اشارت که آن روز بوبکر بکرد. مردی که خطای وی بر امت چندان مبارک آمد بنگر که وی را نزد خدا چند قدر بود... (همان 904)

 

این اشاره به افسانه ی دیگری است که خود ساخته و خود بر آن تفسیر نگاشته اند، درباره اسیران جنگ بدرکه گویا مسلمانان، کافرانی را به اسارت گرفته و در باب زنده نگه داشتن یا کشتن آن ها میان پیامبر و عمر و ابوبکر مشورتی افتاده است. در این جا و ظاهرا هیچ مسلمانی و از جمله پیامبر آیات قرآن در توصیه به حفظ حرمت و حقوق اسیر را به یاد ندارد و امور را بر رای و میل شخصی می گذرانند تا سرانجام آیه رحمت بر اسیران از سوی ابوبکر صادر شود و فرصتی فراهم شود که عتیق با وقاحت تمام خود را رسما و علنا از تیره ی کافران بگوید و اعلام کند که اگر آن روز پیامبر خدا به رای عمر اسیران را تماما گردن زده بود، پس نسل او مقطوع و منقطع بودی! شگفت و حاشا که ناشران اباطیل عتیق در مجالس و منبرها چنین گراهای او در تمایلات اش را ندیده باشند!  

اجعلتم سقایه الحاج و عماره المسجد الحرام کمن امن بالله و الیوم الاخر و جاهد فی سبیل الله: ای کردید – یعنی برابر کردید- آب دادن به حاجیان و آبادان کردن مسجد شکهمند را با ایمان آن کس که بگروید به خدای و به روز واپسین و کوشش کرد در راه خدا، یعنی در نصرت دین خدای. این آیت در شان علی و عباس و عثمان شیبی آمد که ایشان به هم مفاخرت می کردند. عباس گفت: من بهم زیرا که سقایه الحاج مرا است. شیبی گفت من بهم که خانه کعبه من دارم. علی گفت: من بهم، لانی آمنت بالله و ضربت خراطیمکم حتی قدتکم الی الاسلام کرهاً. ایشان به رسول گله کردند از علی که وی ما را مجاهره السو کرد. خدای تعالی این آیت را بفرستاد که اجعلتم سقایه الحاج ... (همان 916 و 915)

عتیق گویی به کمین قرآن نشسته است تا کلام و اشارتی را بدزدد و بردارد و برای ایجاد تفرقه میان مسلمین به کار زند، چنان که بر حکم کلی این آیه سوره توبه، که نام شخص در آن مفقود است را به جدال و جنگی بدل می کند که قصد نهایی آن نمایش مفاخرات و منازعات دائم میان خانواده ها و مومنین عرب است و با اختراع اشخاص و بر پا کردن جدال لفظی کودکانه میان آنان نه فقط بر زبان علی می گذراند که اعتبارش در به زور مسلمان و مومن کردن سران قبایل و اقوام است، بل در این جا، بار دیگر، خداوند را جانب دار این و آن نمایش می دهد تا بر کرها مومن کردن مردم به ضرب سیف علی تایید و قبول آسمانی گذارد.

 

 

 

 

 

نقد تفسیر سورآبادی (14)

 

 

ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها .... در این آیت از ده وجه دلیل است بر فضل بوبکر الصدیق رضی الله عنه بر همه یاران رسول: یکی آن که خدای تعالی در این آیت با همه یاران رسول عتاب کرد به تقصیر در نصرت رسول مگر با بوبکر صدیق، نشان آن است که هیچ کس را آن حظ نبود از نصرت رسول که بو بکر را بود. دیگر آن که خدای تعالی در این آیت نصرت رسول خود را به بوبکر یاد کرد. سه دیگر آن که هرگز رسول را سفری پیش نیامد چون سفر هجرت و بزرگی آن سفر است که تاریخ اسلام را از آن  گرفتند چنان سفر رسول کس را از یاران اختیار نکرد مگر بوبکر را. چهارم دلیل آن که خدای تعالی بوبکر را دویم رسول خواند گفت ثانی اثنین. چنانکه همه مومنان را فضل آمد بدانکه خدای تعالی او را دویم رسول خواند گفت و لله العزه و لرسوله و للمومنین. ... پنجم دلیل آن که گفت اذ یقول لصاحبه لا تحزن بوبکر را خاص یار رسول خواند و از همه یاران رسول او را خاص کرد به صحبت رسول چنان که همه یاران رسول را فضل آمد بر امت، بوبکر را فضل آمد بر همه یاران خاص نسبت به رسول تا چنین گفته اند که گر کسی گوید عمر یار رسول نبود، کفر لازم نیاید و همچنین عثمان و علی، اما اگر گوید بوبکر یار رسول نبود، کفر لازم نیاید و همچنین در عثمان و علی، اما اگر گوید بوبکر یار رسول نبود کفر لازم آید، زیرا که نص قران را انکار کرده بود که اذ یقول لصاحبه. ششم گفت لا تحزن نشان آن است که بوبکر را به رسول غایت شفقت بود تا بدانجا که رسول او را می ترفیه کرد که لا تحزن. هفتم گفت ان الله معنا، چنانکه همه مومنان را فضل آمد بدانکه خدا گفت ان الله مع المومنین. بوبکر را فضل آمد بر آن که گفت ان الله معنا. هشتم آنکه گفت فانزل الله سکینته علیه، وی را خاص کرد به سکینه چنانکه همه مومنان را، بدانکه خدا گفت انزل السکینته علیهم و انزل سکینته فی قلوب المومنین، نیز بوبکر را فضل آمد بر همه یاران بدانکه خدای تعالی خاص او را گفت فانزل سکینته علیه. نهم حجت گفت و ایده بجنود لم تروها، بوبکر را خاص کرد به لشکر نصرت. دهم حجت گفت و جعل کلمه الذین کفروا السفلی و کلمه الله هی العلیا، بوبکر را سبب قهر کفر و قوت اسلام کرد. این شرف ها خاص بوبکر را بود. دلیل فضل او کند بر همه یاران. (همان، 939 – 938)

 

حد دانسته های ما راجع به مفاهیم و موضوعات مطرح شده در قرآن، فراتر از نص آیات نمی رود و هر که فراتر گوید تفسیر به رأی و تصرف در معنا کرده است و بر این مبنا خلق را فرا می خوانم تا آیه بالا را دوباره و سه باره و ده باره مرور کنند و عقل سلیم و وجدان فهیم را به قضاوت بگیرند که آیا کم ترین تطابقی میان کلام وزین الهی و آن همه لاطائلات که عتیق می بافد وجود دارد؟ فهم بشری از آیه فوق چه بر می دارد جز اندکی که به صلاحدید خداوند مدّبر به اختصار و رمز گونه مطرح شده است، به استناد آیه، فقط می دانیم دو نفر که نشانی نداریم تا هویتشان را تشخیص دهیم، در غاری بوده اند یکی بیمناک و دیگری چشم دوخته به مدد خداوند که آن هراسیده را وعده عنایت الهی می دهد و در آخر لطف خدا و نصرت او شامل آن دو پناهنده غار می شود. در آیات قبل و بعد، خداوند متعال، خطاب عتاب به گروه مومنان گرفته که به هنگام، از مساعدت پیغمبر شانه کشیده اند و به روال ذات بی نیازش ایشان را تهدید کرده که اگر به لجاج در وادادگی و تن بارگی مشغول باشند، نسلشان را بر می کند و قومی تسلیم امر خداوند جایگزین آنها می کند. اما عتیق چگونه پوسته لطیف این آیه را دستمایه شبهه افکنی میان مسلمین می گیرد و چه سندی بر ادعای خود دارد که چنین زبان دراز می کند و منظور آیه را دل به خواه خود به ابوبکر ارجاع می دهد و گستاخی را تا بدان حد می رساند که منکر ادعای خود را تکفیر می کند؟ آیا ذکر مستمر خداوند در بی نیازی دستگاه و دین الهی از کردار و پندار بشر را نادیده بگیریم و دل بسپاریم به گزاف گویی عتیق که به دروغ از زبان قرآن و برای ایجاد نفاق و شقاق و دشمنی و جدایی، این جا بوبکر و جای دیگر علی را مایه فخر اسلام می گوید، چندان که بتوان گفت پایه ای از استدلالات فرقوی در اسلام را، بر زیر ستون سست این گونه تفسیرهای عتیق قرار داده اند. بیهوده گویی عتیق در این باره تا هشت صفحه به درازا کشیده و سفرنامه ای خود ساخته راجع به اقامت پیامبر و بوبکر در غار و حوادثی که بر ایشان گذشته تدارک دیده که برای پرهیز از اطاله کلام، مطالعه آن را به خواننده می سپارم.

 

و الذین اتخذوا مسجداً ضراراً و کفراً و تفریق بین المومنین و ارصاد لمن حارب الله و رسوله من قبل و و لیحلفن ان اردنا الا الحسنی و الله یشهد انهم لکاذبون. لا تقم فیه ابداً لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیف. فیه رجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین. و کسانی مسجد را دستاویز زیان رساندن و کفر و تفرقه اندازی بین مومنان و نیز کمینگاهی برای کسانی که پیش از آن با خداوند و پیامبرش به محاربه برخاسته بودند ساختند. و سوگند می خورند که هدفی جز خیر و خدمت نداریم. و خداوند گواهی می دهد که ایشان دروغگو هستند. هرگز در آن مسجد درنگ مکن چرا که مسجدی که از روز نخست بنیادش بر تقوا بوده سزاوارتر است که در آن درنگ کنی. در آن مردانی هستند که دوست دارند پاک و پیراسته شوند. و خداوند پاکیزگان را دوست دارد.

 

..... در آنجا مردانی اند که دوست دارند پاکیزگی کنند از حدث و جنابت .... و ایشان اصحاب صفه بودند، چون این آیت فرود آمد رسول ایشان را گفت که شما چه کار می کنید که خدای تعالی بر پاکی شما ثنا کرد؟ ایشان گفتند: یا رسول الله نمی کنیم کاری مگر آن که انا نحب ان نمر الماء علی اثر البول. رسول گفت: اینت، که خدای بدین بر شما ثنا کرد. و از آن جا است که استنجا به آب بر نهاد. (همان، 982)

 

شاید بر اساس صریح آیه که مسجدی را کمینگاه انحراف شناخته، بتوان گفت که یهودیان در مدینه برای ایجاد فتنه و به کار بردن شیوه های معمول خود و ادای مواعظ و مراسم انحرافی مسجدی در برابر مسجد رسول ساخته باشند که خداوند در آیات فوق مومنان را از رجوع به آن منع می کند. عتیق در تفسیری برگرفته از مکالمه ای موهوم میان پیامبر و اهل ناشناس و ساختگی صفه،  بر آیه ی فوق، موضوع را به عدم طهارت مسلمین می گرداند و پاکی مندرج در آیه را به شست و شوی موضع غایط و بول تغییر معنا و مقصد می دهد.

  

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه .... سوال: چرا گفت بان لهم الجنه، نگفت بالجنه، این ان چرا در آورد؟ جواب گوییم زیرا که بهشت را نقد نداد ان آورد برای وعده را. محمد هیصم گفتی رحمه الله علیه: چنانستی که خدای تعالی گفتی مومن را که: بنده من، من تو را به بهشت خریدم و لکن بهشت هنوز تمام آراسته نیست و تن تو هنوز تمام پیراسته نیست، از آن بود که نقد نکردم نگفتم بالجنه، گفتم بان لهم الجنه، وعده در میان کردم تا فردا که تن تو تمام پیراسته گردد و بهشت تو را تمام آراسته گردد، آن گه نقد کنم. (همان، 985)

 

معامله تن و جان مومنان با بهشت برین که عالی ترین نمونه ارزش گذاری بر نفس بندگان خداست بارها در قرآن ذکر شده و اساس رشادت و جانفشانی تسلیم شدگان به امر خدا در طول تاریخ بوده است که با امید به بشارت بخشش و نیل به فوز عظیم، جمعی و فردی جان و مال خود را فدای خداوند کرده اند. ایمان راسخ به وعده های خداوند است که حتی امروز، مدعی ترین قدرتها را درمانده ی دست خالی و قلب سرشار از ایمان مسلمان عراق و فلسطین و افغانستان و ایران کرده و معلوم است زخم خوردگان صلابت اسلام از آغاز چاره را در تخفیف و تزلزل در اعتقادات بنیادین مسلمین دیده اند و از جمله، عتیق است که به بهانه ی تفسیر، آیه را تحقیر می کند و معامله خداوند را معلق و منوط به اتمام تمیز کاری و آذین بندی در و دیوار بهشت می نمایاند!

 

الان و قد عصیت من قبل و کنت من المفسدین ... در خبر است که جبرئیل مصطفی را گفت: یا محمد اگر بدیدی که من لوش در دهان فرعون می آکندم در آن دریا. مصطفی گفت چرا می کردی چنان؟ جبرئیل گفت: دانستم که فرعون کلمه توحید را بگوید خداوند او را بیامرزد مرا غبن آمد. (همان، 1032)

 

کوچک و بزرگ مسلمان بر مبنای آموزه های بی تعارف قران، می دانند ایمان آوردن و اقرار به وحدانیت خداوند در لحظه ی مرگ سود ندارد و فرعون، بارها به معجزات و براهین عدیده از عاقبت کفر و عصیان هشدار داده شده بود. با این همه، کین دیرین عتیق نسبت به واسطه وحی سر ریز می کند و او را سبب مرگ فرعون در حال کفر و شقاوت می گوید تا خصومت کهنه خود را تسکین دهد و معتقد نشدن فرعون را حاصل انباشتن گل و لای در دهان فرعون به وسیله ی جبرییل می گوید. آیا عجیب نیست که هیچ صاحب منصب حوزه تاکنون بر دهان چنین یاوه گویی نکوبیده و نه فقط بر آلودگی هایی که عتیق بر مفاهیم قرآن و رفتار جبرییل و پیامبر و هرچیز اسلامی دیگر به بهانه و به عنوان تفسیر روا داشته، معترض نشده بل آن را در بلند گوهای منابر و مساجد به صدای بلند تکرار کرده اند؟!!! (ادامه دارد)

 

  

 

نقد تفسیر سورآبادی (1۵)

 

 

خبر است از مصطفی صلی الله علیه و سلم که او گفت هر که سوره الحجر بر خواند روز قیامت نه میزان بیند و نه دیوان، همی او را گویند رو در رو در بهشت. (همان، 1249)

 

خبری که مفسر از قول نبی آورده، در زمره اخبار و احادیث خارج از قرآن است و حجتی نداریم که کسی به صرف قرائت سوره حجر یا هر سوره یا آیه ی دیگری از حضور در دادگاه عدل الهی در روز قیامت و حسابرسی معاف باشد. اگر به روال عقل، خبر را با نص قرآن قیاس کنیم تناسبی میان آنها نیست. آنجا که خداوند متعال، همگان را بی قید و شرط به حضور و پاسخگویی در برابر خداوند انذار می دهد، آنجا که حتی وعده ی حسابرسی دقیق تر و سختگیرانه تری به پیامبر می دهد و آنجا که می فرماید سر سوزنی از اعمال آدمی نادیده گرفته نمی شود.

 

و لقد اتیناک سبعاً من المثانی و القران العظیم... آن را سبع خوانند زیرا که هفت آیه است و مثانی خوانند زیرا که مثنی است در هر نمازی و نیز مثنا است کلمات آن و  نیز دو نیمه است اول نیمه در ثنای خدای عزوجل دوم نیمه در سوال حاجات. ابی کعب گفت: رسول مرا گفت" بگویم تو را که کدام سوره است که در تورات و انجیل و زبور و فرقان آن را مانند نیست در فضل؟" گفتم" بلی یا رسول الله". قال " سوره الحمد فاتحه الکتاب هی سبع المثانی و هی ام الکتاب". و گفته اند سبع فاتحه الکتاب است و مثانی همه قران و قران را مثانی گفت زیرا که مثنا است امر آن به نهی آن و وعد آن به وعید آن و اخبار و قصص آن. خدای گفت کتابا متشابها مثانی، همه قران را مثانی خواند، و گفته اند سبعاً من المثانیسبع الطوال است و گفته اند سبع مثانی بعد طوال است و گفته اند حوامیم است. (همان، 1271)

 

همان طور که استاد پورپیرار در یادداشت های بی مثال اسلام و شمشیر خود آورده اند، عبارت ~ سبعاً من المثانی } از گروه کلمات و اصطلاحات ناشناخته برای بشر است که هر اقدامی جهت ترجمه و تعبیر و تقسیر آن، آشوبگری محض و بیهوده کاری است که هیچ معنایی برای آن متقن نیست. از قبیل عتیق، با توسل به معنای سبع که در لسان عرب به معنای هفت است، منظور را به سوره هفت آیه ای فاتحه الکتاب باز گردانده است. در حالی که فاتحة الکتاب تنها سوره ی هفت آیه ای در قرآن نیست. دخالت مفسران و مترجمانی که به سهو یا عمد در کلام الهی دست برده و  به قصد ویرایش آیات، تقسیر و توضیحی به آن افزوده اند عیان و توجیه ناپذیر است.

 

انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون : به درستی که گفتار ما چیزی را که خواهیم که ببود آن باشد که گوییم بباش آن ببود. سوال: وجود مکون به کاف بود یا به نون، اگر به کاف بود کاف از نون اولی تر نیست به ایجاد، وگر به نون بود نون از کاف اولی تر نیست به ایجاد، و گر به هر دو بود وجود یک چیز به دو سبب روا نبود. جواب گوییم وجود مکون به تکوین خدای بود و به ایجاد وی، نه به قول و لکن عند ایجاد کن بگوید تا فریشتگان بدانند که خدای تعالی نو صنعی بکرد، وی را بر آن معدوم را بود واجب آید تا معدوم شیء بود زیرا که می گوید انما قولنا لشیء ...... (همان، 1291)

 

سئوال و جواب پریشان بافانه و بی معنای عتیق در باب آیه ۴۰ سوره نحل که سمبول بیان اقتدار خداوند در آفرینش کائنات است، گرهی از ذهن خواننده نمی گشاید و از میان کلمات آن فقط این معنا برداشت می شود که چنین اقتدار و امکانی در ید خداوند نیست. و واضح است که این جهود با تفسیر فوق خود را مصداق گویندگان «یدالله مغلوله» می نمایاند و صراحتا برای کاستن از تا ثیر این آیه کوبنده دچار پرت نویسی شده و نخواسته است اصل «کن فیکون» را تبلیغ کرده باشد. (ادامه دارد)

 نقد تفسیر سور آبادی (۱۶)

 

فاذا قرات القران فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم. ... شان نزول این آیت آن بودی که پیغامبر علیه السلام را سهوی افتاد در میان قران خواندن. و آن آن بودی که روزی بر در کعبه سوره والنجم می خواند و کافران مکه حاضر بودند. چون فازان آیت رسید که افرایتم اللات و العزی و مناه الثالثه الاخری، بر زبان وی برفت: تلک الغرانیق العلی، منها شفاعه ترتجی

لات و عزی و منات آنچنان بزرگوار باشند که به شفاعت ایشان امید باید داشت، بر سبیل انکار و استخفاف بدیشان. کافران مکه آن بشنیدند در غلط افتادند پنداشتند محمد آن سخن به حقیقت گفت و خدایگان ما را بستود. و بدان شادی ها کردند. چون سوره به پایان رسید پیغامبر علیه السلام روی در کعبه کرد و خدای را سجود کرد سجده تلاوت و در کعبه گشاده بود و سیصد و شصت بت در آنجا نهاده، کافران نیز بر متابعت رسول سجود کردند، پنداشتند که محمد با دین ما آمد که خدایان ما را سجود کرد و ایشان را بستود. ..... جبرئیل آمد گفت" یا محمد، آن چه سخن بود که تو گفتی که خلق از آن در غلط افتادند؟" یعنی آن که تلک الغرانیق العلی منها شفاعه ترتجی. رسول گفت" ای آن می نبایست گفت؟" جبرئیل گفت" نه که آن دیو در افکند." و گفته اند که آن سخن خود دیو در زبان رسول افکند تا خلق را از آن در غلط افکند. و گفته اند آن سخن رسول از خود گفت بر سبیل انکار و لکن دیو مستمعان را در غلط افکند. رسول از آن سخن اندوهگین شد. خدای عزوجل این آیت فرستاد که و ماارسلناک من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته الایه. رسول را بدان تسلیت کرد. رسول گفت" یا جبرئیل، گر پس از این، قران خوانم دیو همین کند- یعنی تغلیط- من چه کنم؟ خدای تعالی این آیت را بفرستاد که فاذا قرات القران فاستعذ بالله، الایه. (همان، ۱۳۱۷)

ایجاد ظن افزودن مطلب بر آیات الهی و مخدوش کردن رسالت پیامبر، هدف اصلی این به اصطلاح تفسیر است که عتیق برابر معمول با استعانت از داستان درهمی به نام شان نزول، در پی انتشار آن است. او با سرودن الفاظ بی اعتباری از خویش، بر وزن دیگر آیات سوره ی نجم، در عین حال به رد ناممکن بودن تقلید از کلام قرآن پرداخته و این همه حیله گری را در پوسته ی داستانی پیچیده است با اتکاء به آیاتی دیگر از سوره ی حج، تا بدین شگرد امکان وقوع چنین ماجرایی در بازافزایی آیات قرآن از زبان پیامبر را تقویت کرده باشد. در این جا بحث درباره بی ارتباطی این آیات با یکدیگر ضرورت ندارد، زیرا که اصولا چنان افزایشی مگر در قصه ی عتیق صورت نگرفته تا آیه ای در توضیح آن صادر شود، بل اشاره به این مطلب کلی است که مگر عتیق در هنگام نزول آیات مورد اشاره از سوره ی نجم، در میان کافران و یا در حضور پیامبر بوده  که چنین شرح و شهادتی می دهد تا به طور کلی دریابیم که مقوله ی شان نزول، افتتاح دکه ای دو نبش از باب رونق کسب و کار ایجاد اغتشاش در ذهن مسلمین بوده است.

قالت انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا: گفت من بازداشت خواهم و پنه گیرم به خدا از تو اگر پرهیز کاری. سوال: استعاذت به خدای از بد باید نه از تقی، چرا گفت ان کنت تقیاً؟ ... و گفته اند مردی بود در آن روزگار بد مردی، وی را به لقب تقی گفتندی. مریم پنداشت که آن برنا او است زیرا گفت ان کنت تقیاً. (همان، 1469)

 

خداپرستی و پاکدامنی مریم (س) و معجزه ولادت عیسی (ع) در قرآن قویم، مکرر آمده و مومنان، تردیدی در این باره ندارند. اما عتیق، هر بار به آیات مربوطه می رسد زبان به هزالی و شایعه سازی می گرداند و می کوشد چهره عفیف مریم را که به تائید مطلق الهی رسیده است مخدوش سازد. این بار بازگویی مکالمه میان مریم و فرستاده شریف خداوند را دستمایه داستان سازی بی سابقه ای می کند. صفت تقی را که در شرح این گفتگو آمده و در لسان عرب به معنی کسی است که رفتار و کردارش مطابق راه الهی باشد، به تمسخر، لقب مرد بدکار و متجاوزی می گوید که در شرارت و بدکاری شهره بوده و تظاهر می کند مریم از او به خدا پناه می برد. در کلام عتیق بویی از اعتقاد و التزام او به برگزیدگی مریم، بهترین زنان عالم، نیست. برعکس، با باز کردن پای مرد بدکار و هرزه ای به خلوت او، گزینه دیگری برای شناسایی پدر عیسی علیه السلام و اثبات خطاکاری مریم سلام الله علیها معرفی می کند.

 

قال رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی .... و باز گشای گرهی از زبان من تا دریابند سخن من سوال: آیا موسی بسته زبان بود تا می گفت و احلل عقده من لسانی؟ ... و گفته اند آن از آن گفت که در زبان موسی بستگی بود از آن وقت که آتش بر زبان نهاد، و آن آن بود که در کودکی که در خانه فرعون بود وقتی فرعون او را بر گرفت، موسی دو دست به ریش فرعون زد و آن ریشی بود همه به جواهر و یواقیت بافته، آن را فرو کند. فرعون خشم گرفت او را بر زمین زد گفت:" من همی گفتم که وی دشمن بچه است این را بباید بکشت." ایسیه گفت: ای بخت دو ساله کودکی چه داند که چه می کند، وی آن از نادانی کرد. فرعون گفت: لا، بل او که وی این به قصد کرد. ایسیه گفت: تجربه کن تا بدانی که نه به قصد کرد. بفرمود تا طشتی سنجد و طشتی اخگر بیاوردند در پیش موسی بنهادند تا موسی دست فرا کدام کند. موسی خواست که دست فرا سنجد کند جبرئیل فرود آمد و دست وی را سوی اخگر برد تا اخگر آتش بر گرفت و در دهان نهاد زبان وی یسوخت، بخوژید. فرعون را دل بر وی بسوخت وی را بنواخت، از آن وقت باز بستگی در زبان موسی بود تا آن وقت که گفت و احلل عقده من لسانی.... (همان، 1515- 1514)

 

چنان که از سراسر کتاب تفسیر عتیق بر می آید، ظاهرا امورات او بدون داستان سرایی نمی گذشته است. آن طور که از آیات 25 تا 30 سوره طه بر می آید پس از دعوت موسی به تکالیف الهی و مأموریت حضور نزد فرعون و دعوت از او به پرستش خدای یگانه، از خداوند سعه صدر و آسانی در کار و قدرت بیان و کلام نافذ و همراهی برادرش هارون را در اجرای این مسئولیت تقاضا می کند. اما عتیق به گمان من با ساختن این داستان کودکانه غیرت موسوی خود را به کار می اندازد، آن عقده ی لسانی را عارضی توضیح می دهد تا موسای پیامبر را خلاف دعای قرآنی ذاتا فصیح در بیان بشناساند. (ادامه دارد)

 

 

نقد تفسیر سورآبادی (17)

 

الزانیه و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مائه جلده: زن زنا کننده و مرد زنا کننده را بزنید هر یکی را از ایشان صد چوب زخم. اما حد زنا به سه حال بگشته است: در اول اسلام گر مردی با زنی زنا کردی و بکر بودندی عقوبت ایشان آن بودی که ایشان را ملامت کردندی تا آن وقت که توبه ایشان معلوم گشتی. و گر ثیب بودندی حبس کردندی ایشان را. از پس آن امر آمد که بکر را حبس کنید سالی و صد چوب بزنید و ثیب را صد چوب بزنید چنانکه در این آیت است و ثیب را رجم کنید چنانکه در اخبار است: الشیخ و الشیخه اذا زنیا فارجموهما البته. سوال: چون خدای تعالی حد زانی را این نهاد مطلقاً مائه جلده، چرا بدین حکم نکنید، بر زنای طفل و زنای مجنون و زنای ثیب این حکم نیست. جواب گوییم هر چند خدای تعالی حد زانی مطلقاً این نهاد لکن صاحب شرع پدید کرد که این حکم کدام زانی است و قبول قول او واجب است، چنانکه قبول قول خدای واجب است. (همان، 1660- 1659)

 

از همین جا مبداء و پایه گذاران آن انحراف را شناسایی می کنیم که حکم صاحب شرع را با حکم خداوندی یکی می گیرند. عتیق می پرسد اگر حکم زانی و زانیه در کتاب خدا معلوم است، پس چرا به آن عمل نمی شود و کار را به رجم می کشانند و خود در مقام دفاع از فقه و لزوم عمل به آن تا اندازه ای صریح است که نظر و ضمیمه ی صاحب رساله را با متن مستقیم آیه برابر می گیرد!!! در عین حال تقسیم بندی او بر انواع زنا و عقوبت های مترتب بر هر کدام نیز ساخته های ذهن و کوشش او برای منطبق کردن جزای زنا با قوانین تورات است. در مرتبه ی سوم عتیق و بدون ارائه ی مستندی، از طریق این تفسیر که نباید عمری قدیم تر از دو سده پیش تر داشته باشد، وجود انواع مجازات برای زنا را امری مقرر از بدو اسلام می داند تا به کمال قانع شویم که در پس هر جمله ای از تفسیر او صد منظور پلید یهودانه خفته است. وی با بیان تنوع در این مجازات تلقین می کند که رجم و سنگسار تا به روزگار او، یعنی به ظاهر اواخر قرن پنجم هجری بنا بر امر و صلاحدید صاحبان شرع، در جامعه اسلامی رواج داشته و از این طریق بستری فراهم می کند تا برای رجم، علی رغم فرمان صریح قرآن پیشینه و بنیان اسلامی بسازد و لازم الاجرا بداند. در باب حکم زنا در اسلام، در مجالس و محافل و مقالات بسیار سخن گفته شده و اینجا و آنجا شاهد اجرای حکم رجم و سنگسار زنان و مردان زناکاریم، اما قران بلیغ، هر چند در کراهت و مذمت زنا صریح است، اما به یقین مجازات رجم را برای آن مقرر نکرده، تا چنان چه در آیات مکرر آمده، اصل کلی اعتماد به انسان و تربیت او، با آسان گیری و گذشت و توسل به توبه، در همه حال اعمال شده باشد. امثال عتیق که این مراحم خداوند مربی و این اصل جاذب مرحمت و مسامحه در اسلام را نمی پسندند و موجب تعطیل دکان خویش می بینند، به هر نحو در ابطال دستورات روشن آیات قرآن و آوردن خدشه بر آن کوشیده اند، تا بتوانند از هر راه ممکن چهره ی اسلام را خونین بنمایانند. 

یهود، قید و التزام مطلق به سنگسار و رجم زناکاران دارد. اصرار عتیق، که نماینده تعالیم توراتی است برای به حاشیه راندن آسان گیری قران و تمایل او به تداوم حکم سخت گیرانه تورات است و منظو ر خود را در لزوم تبعیت از حکم فقیه می بیند و حکم او را همسان نظر قرآن می شمارد! بر اساس آنچه در سوره نور درباره زناکاران و مجازات آنها آمده، زن یا مردی که از راه زنا همبستری می کند، مستحق صد ضربه تازیانه و لایق همسر گزینی در میان دیگر زنا کاران است: زن زناکار با مرد زناکار و مرد زناکار با زن زناکار. آیا اگر قرآن مجید، زن و مرد زناکار را مستحق و محکوم به مرگ می دانست، کسی می ماند که با زناکار دیگری ازدواج کند!!! هر کس که اندک بهره از فهم زبان عرب داشته باشد می تواند به آیات ابتدایی سوره نور مراجعه کند و بی واسطه حکم قران را دریابد.

می توان گفت که دسته بندی انواع زنا و صدور حکم رجم بر زانی و زانیه، مخالفت آشکار با بیان قرآن و اجرای آن ارتکاب به قتل نفس است. در قرآن به جز چند مورد خاص چون فساد بر زمین، امر به قتل نیامده و قتل نفس بی دلیل و عامدانه موجب خشم و ناخشنودی خداوند عزوجل و مستوجب عذاب است. خلاف آن چه مخالفان اسلام و کباده کشان کنیسه سعی در مخفی نگه داشتن آن دارند، حکم رجم و قتل، حکم جاری و ساری اکید در تورات است. مثلاً در سفر خروج، بخش مربوط به قوانین مجازات مجرمین چنین آمده است:

~ اگر کسی انسانی را طوری بزند که منجر به مرگ وی گردد، او نیز باید کشته شود. } (21:12)

~ هر که پدر و مادرش را بزند، باید کشته شود. } (21:15)

~ هرکس انسانی را بدزدد، خواه او را به غلامی فروخته و خواه نفروخته، باید کشته شود. } (21:16)

~ اگر گاوی به مرد یا زنی شاخ بزند و او را بکشد، آن گاو باید سنگسار شود....} (21:28)

 

قوانین اخلاقی و دینی:

~ زنی که جادوگری می کند باید کشته شود. } (22:18)

~ هر انسانی که با حیوان نزدیکی کند باید کشته شود. } (22:19)

 

لاویان، مجازات گناهان

~ هرکس چه اسرائیلی باشد چه غریبی که در میان شما ساکن است، اگر بچه خود را برای بت مولک قربانی کند، قوم اسرائیل باید او را سنگسار کنند. } (20:2)

~ کسی که پدر یا مادرش را نفرین کند باید کشته شود. } (20:9)

~ اگر فردی با همسر شخص دیگری زنا کند، مرد و زن هر دو باید کشته شوند.} (20:10)

~ اگر مردی با زن پدر خود همبستر شود به پدر خود بی احترامی کرده، پس آن مرد و زن باید کشته شوند.} (20:11)

~ اگر مردی با عروس خود همبستر شود، هر دو باید کشته شوند.} (20:12)

~ اگر دو مرد با هم نزدیکی کنند، عمل قبیحی انجام داده اند و باید کشته شوند. } (20:13)

~ اگر مردی با حیوانی نزدیکی کند، آن مرد و حیوان باید کشته شوند. } (20:15)

 

سفر تثنیه، قوانین جنگ

~ هنگامی که خداوند، خدایتان آن شهر را به شما داد، همه مردان آن را از بین ببرید.} (20:13)

~ در شهرهای داخل مرزهای سرزمین موعود، هیچکس را نباید زنده بگذارید.} (20:16)

 

پسر سرکش

اگر مردی پسر لجوج و سرکشی داشته باشد که با وجود تنبیهات مکرر والدین، از ایشان اطاعت نکند، باید پدر و مادرش او را نزد ریش سفیدان شهر ببرند و بگویند: ~ این پسر ما لجوج و سرکش است، حرف ما را گوش نمی کند و به ولخرجی و میگساری می پردازد.} آنگاه اهالی شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد. } (21:18)

 

قوانین مربوط به ازدواج

~ اگر اتهامات مرد حقیقت داشته و زن هنگام ازدواج باکره نبوده است، ریش سفیدان دختر را به در خانه پدرش ببرند و مردان شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد. } (21 و 22:20)

~ اگر مردی در حال ارتکاب زنا با زن شوهرداری دیده شود، هم آن مرد و هم آن زن باید کشته شوند.} (22:22)

~ اگر دختری که نامزد شده در داخل دیوارهای شهر توسط مردی اغوا گردد، باید هم دختر و مرد را از دروازه شهر بیرون برده، سنگسار کنند تا بمیرند...} (24 و 22:23)

 

گزیده ای به تصادف از متن تورات آوردم که معلوم شود قتل و رجم و کشتار، پایه و اساس رفتار جهودان است که به هر بهانه ای به حق یا ناحق دست به خون آلوده می کنند و اشتهای سیری ناپذیر قتل عام و قتل نفسشان را در تاریخ خوانده و به روزگار خویش دیده ایم! (ادامه دارد) 

 

 

  

 

 نقد تفسیر سورآبادی (۱۸)

 

فالقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین: بیفکند موسی عصای او را همی، آن عصا اژدهایی گشت هویدا، دهنی باز کرده هشتاد ارش، بر خویشتن بگردید میان سرای فرعون همه سنگ مرمر بود بر هم درید، بیست و چهار هزار حاجب بود فرعون را، هفت هزار را از ایشان زهره بچکید، آنگه سر بر آورد و آهنگ به فرعون داد. فرعون چنان بترسید که هفتاد بار او را شکم فرو شد از بیم، بعد ما که هر چهل روز یکبار او را حاجت افتادی به خلا، آنگه او را گفت: او را بگیر یا موسی... (همان، 1726)

این لودگی بازاری عتیق در باره آیه ۳۷ سوره شعرا، تمسخر مطلق قرآن است. شرح مبسوط دیدار موسی و هارون با فرعون، به روایت یهودیان، در سفر خروج کتاب تورات ثبت شده و با ذکر قران در این باره تفاوت هایی دارد. در سفر خروج، موسی فردی ترسو است و زبانی الکن دارد که به رغم تسلی و ضمانت خداوند در یاری و همراهی او، تن به امر خداوند نمی سپارد و درخواست می کند برادرش هارون مامور ابلاغ فرامین الهی باشد. بنا بر روایت قران، آنگاه که خداوند به موسی امر می فرماید به دربار فرعون برود، موسی در آن که این رسالت را از عهده بر آید تردید دارد و طلب می کند که برادرش هارون نیز همراه و یاور او باشد. از خداوند می خواهد به او سعه صدر بدهد، کار را بر او آسان بگیرد، گیر و گرفت زبانش را برطرف و کلامش را نافذ کند. استدعای موسی، احلل عقده من لسانی، را کسانی منطبق با همان لکنت زبان منسوب به موسی می دانند. پیش تر، عتیق در تفسیر خود آورده که موسی در کودکی، ریش فرعون را کشیده و فرعون بر او خشم گرفته است. اطرافیان، میانجی گری می کنند که این کودک ناپخته، قدرت تمییز ندارد و برای اثبات این مطلب او را به آتش می آزمایند. موسی نافهمی می کند، زبانه آتش را به دست می گیرد و در دهانش می گذارد. البته به عقیده ی عتیق، این تنبیهی از جانب خداوند بوده چرا که یک بار موسی در خردسالی، فرعون را پدر خطاب کرده بود! این داستان، خالی از ایراد نیست اما قصد ورود به آن را ندارم، چه در اصل موضوع، تاثیری ندارد. باری، در آیات دهم تا سیزدهم سوره شعرا، بار دیگر ماجرای گفتگوی موسی و خداوند تکرار می شود. موسی عرض می کند: پروردگارا می ترسم مرا تکذیب کنند، دل تنگ شوم و زبانم گویا نباشد، پس هارون را بفرست. شاید منظور موسی علیه السلام، دقیقا اشاره به لکنت زبانی که علتش را عتیق برشمرد، نیست و فقط دعایی برای افزایش تاثیر کلام و موفقیت در رسالت بوده است. در موارد متعدد، از جمله در دربار فرعون و در مراحل بعدی، یعنی در هنگام نزول بلاهای ده گانه که البته در قران، با صراحت و جزئیاتی که در تورات آمده، ثبت نشده، عصای هارون چاره گشایی می کند و موسی از همان ابتدای رسالت، نقشی منفعل و محدود به واسطه گری میان خدا و بندگان دارد و جایگاه هارون در این ماموریت، جدی تر و کاربردی تر از موسی است. حالا که عتیق، روایت قران را دقیقا منطبق با تورات نمی بیند، موضوع را به ابتذال و مضحکه می کشاند که اگر عصای موسی در کار بوده، حتماً فرعون هم، به شمارش دقیق عتیق، هفتاد بار خود را خراب کرده است!

فاوحینا الی موسی ان اضرب بعصاک البحر آنگه وحی کردیم به موسی که بزن عصای تو را بر دریا فانفلق فکان کل فرق کالطود العظیم بزد بشکافت و ببود هر پاره ای چون کوه بزرگ، دوازده راه پدید آمد از کنار تا کنار دریا دوازده سبط بنی اسرائیل را.... محمد هیصم گفتی رحمه الله: معجزه مصطفی در انشقاق قمر، مه از معجزه موسی بود در انفلاق بحر، زیرا که بحر در جنب بدر اندک بود، و نیز موسی به دریا رسید تا عصا بر آن زد و مصطفی به پانصد ساله راه بود از بدر که بدان اشارت کرد آن باز شکافت، و نیز شرف فلق بحر موسی با مصطفی گشت زیرا که به نام او بشکافت که تا ده بار بر مصطفی صلوات نفرستاد دریا نشکافت. (همان،1732)

و اما این بار که نص قران با نقل تورات درباره شکافته شدن دریا به امر خدا و به اشاره ی عصای موسی علیه السلام منطبق شده، عتیق، سازی دیگر می زند و برای حفظ ارجحیت هارون، به بهانه ی مقایسه و تجلیل از معجزه ی به تائید قران نرسیده ی شق القمر منسوب به نبی اسلام، حد و منزلت معجزه موسی را تنزل می دهد! حال آن که می دانیم به استناد معتبر قران، نبی مکرم اسلام، هرگز معجزه ای جز قران مجید نداشته و نیاورده است.

و برزت الجحیم للغاوین. و بیرون آرند و پدید آرند دوزخ مر بی راهان را. ابن عباس گوید روز قیامت خدای تعالی هفتاد هزار صف از فریشتگان بفرستد به آوردن دوزخ هر صفی هزار بار چند همه پریان و آدمیان تا آن را می کشند از زیر هفتم زمین به مهارهای آن و سلسلهای آن و دوزخ را چهار پای است غلاظ شداد، طول هر قایمه هزار ساله راه و آن را سی هزار سر است در هر سری سی هزار دهن، در هر دهنی سی هزار ضرس، هر ضرسی چون کوه احد سی هزار بار، هر دهنی را دو لب هر لبی چندانکه از کنار تا کنار جهان، در هر لبی ماهاری و زنجیری، هر زنجیری هفتاد هزار حلقه، هر حلقه ای به دست هفتاد هزار فریشته، هر فریشته ای را چندان قوت که گر خدای تعالی او را فرماید هفت آسمان و هفت زمین را در دهن اوکند بر وی آسان تر از آن آید که یکی از ما عدسی با دهن اوکند. (همان، 1737)

صحنه ای شلوغ و پر طمطراق که بیش تر به خالی بندی های اکشن هالیوودی می ماند! آنچه درباره بهشت و دوزخ دریافته و می دانیم، از اشارات مختصری که ذکر آن در قران مجید آمده، فراتر نمی رود. در آیات هشدار دهنده قران، برای توصیف پدیده هایی از قبیل بهشت و دوزخ و قیامت که هنوز ادراک بشری در اشراف کامل آن قاصر است، از ترکیبات و اصطلاحات و توضیحاتی استفاده شده که فهم آن به راحتی بر بشر میسر نیست و توصیفات اصلی و اساسی آن، معمولاً با لفظ و ما ادراک همراه است و تذکر موکد دارد که فهم آن بیرون از حد بشر این جهانی است و هر آنچه تا کنون در این باره گفته اند همگی ساخته و پرداخته اذهانی است که از هر گوشه ناشناخته و به تجربه در نیامده آیات قران، دستاویزی برای اغتشاش اندیشه و ایجاد وحشت و انزجار در میان مطالعه کنندگان کتاب خدا فراهم کنند که هیچ کدام منشا و مدرک مستدل الهی ندارد. اما شروح و توضیحات دقیق و حیرت آوری که عتیق جا به جا و از جمله ضمن تفسیر این آیه، از جهنم و انواع عذاب و ابعاد و اندازه طول و عرض و ارتفاع دوزخ و سوراخ و سمبه های آن می آورد، آدمی را به شک می اندازد که نکند این عتیق نیشابوری خود از جهنم آمده که تا این اندازه به جزئیات و زیر و بم آن مسلط و آگاه است؟!!

قل لا یعلم من فی السموات و الارض الغیب الا الله بگو یا محمد که نداند کس در آسمانها و زمین ناپیدا مگر یک خدای. سوال: ای نه قیامت غیب است و ما آن را می دانیم، همچنین بهشت و دوزخ و ملایکتان و عرش و کرسی و لوح و قلم همه غیب است و ما می دانیم، خدای را فریشته ای است که گر خدای او را گوید بگو تا هفت آسمان و هفت زمین به ذره چند است بگوید. پس چرا گفت لا یعلم من فی السموات و الارض الغیب الا الله؟ جواب گفته اند معناه لا یعلم الغیب بلا دلیل الا الله، و گفته اند معناه لا یعلم الغیب بلا معلم الا الله... (همان، 1786) 

شرح گفتگوی پیامبر اسلام با کافران ناباور به روز جزا، در آیات سوره نمل آمده و خداوند، به تاکید فعل امر قل، به رسول اکرم امر می فرماید احاطه ی انحصاری ذات مقدس الله، نسبت به عالم غیب را به یاد کافران بیاورد. لکن عتیق در این باره سوالی مطرح می کند و مسایلی را از مصادیق علم غیب می شمارد که حتی از عهده قانع نمودن ذهن عقب ماندگان از قافله فهم نص قران نیز بر نمی آید! در ادامه آیه، خداوند متعال به یاد منکران روز حساب می آورد که هرگز کسی جز او در آسمان ها و زمین از ساعت وقوع قیامت آگاه نیست. عتیق نیشابوری بر آن است که انحصار علم غیب خداوند را در هم بشکند و آدمیانی را که از سوی پروردگار صاحب عدالت، از حقیقت حساب کشی در روز قیامت و بهشت و دوزخ و لوح و قلم آگاه شده اند و نیز پریان و فرشتگانی که عدد ذرات زمین و آسمان را می دانند و هزاران دون خداوند را با او در علم غیب شریک گرداند. اما آنچه در حیطه علم غیب می گنجد، علم و احاطه به چیستی و چگونگی و حدوث و ساعت و علت آنهاست که هرگز جز خداوند دانای اسرار، کسی را بدان راه نبوده و نخواهد بود. قطعیت این انحصار را به چند نمونه در آیات تاکیدی مربوط به گفتگوی فرستاده خداوند با کافران و منافقان و اهل کتاب خوانده ایم که می فرماید بگو علم غیب ندارم و خزائن الهی نزد من نیست و عجیب که عبرت نگرفته ایم! 

و یقولون متی هذا الفتح ان کنتم صادقین و می گویند کافران مکه کی خواهد بود این گشادن مکه اگر هستید راستگویان. و آن آن بودی که یاران رسول چون در جفاهای اهل مکه درماندندی گفتندی: باشید تا روز فتح مکه مکافات شما باز کنیم. اهل مکه به خندستانی می گفتندی: متی هذا الفتح، هین کی خواهد بود این فتح مکه. (همان، 1932)

درک این آیه مستلزم رجوع به آیات متقدم سوره است. در آیات 23 تا انتهای سوره سجده، سخن در باب آیات و نشانه هایی است که برای هدایت بنی اسرائیل بر ایشان عرضه شده، لکن آنها اختلاف کرده و سر پیچده و ایمان نیاورده اند. پس خداوند حساب ایشان را به قیامت که پرده از برابر دیدگان و فهم و شعور بشر کنار می رود و حقایق آشکار خواهد شد، موکول می کند. بنی اسراییل، لجوجانه موقع آن را می پرسند. خداوند به پیامبر امر می فرماید بگو در آن روز فتح- روز قیامت - که البته ایمان آوردن در آن هنگام برای کافران سودی ندارد. عتیق به قصد به انحراف کشیدن ذهن مطالعه کنندگان قران و سند تراشی جعلی دیگری بر وقوع جنگ و خونریزی و شمشیر کشی در صدر اسلام، اشاره ی آشکار به قیامت را که در این آیات از آن یاد شده به دلخواه و اقتضای قومی خود به ماجرای فتح مکه و گفتگوی میان پیامبر و کافران مکه تغییر مسیر می دهد.

قل ان کان للرحمن ولد فانا اول العابدین: بگو یا محمد گر خدای نکوکار را فرزند بودی من بودمی اول پرستندگان. سوال: ای رسول خدای روا داشتی که خدای را فرزند بودی تا او را پرستیدی تا این می گفت؟ جواب گفته اند معناه ما کان للرحمن ولد فانا اول العابدین یعنی اول الموحدین. و گفته اند معناه: اگر شما می گویید که خدای را فرزند است من باری نگویم لا بل که من اول پرستندگانم خدای را به یگانگی. (همان،2279)

خداوند رحمان، در آیه 81 سوره زخرف، چنان که معمول قران است، به ظرافت، بیراه گویی کافران راجع به فرزند داشتن خداوند سبحان را به سخره گرفته و بیانی شیرین در رسوایی ادعای آنها دارد که به پیامبر می فرماید بگو اگر خداوند رحمن را فرزندی بود، پس من هم نخستین خدا پرست عالم بوده ام! روشن تر از روز است که محمد صلی الله علیه، نخستین عابد و یگانه پرست نبوده و قصص قران، یکتا پرستانی چون ابراهیم برگزیده خداوند، و مریم (س) و بسیاری دیگر را معرفی کرده است. بدیهی است عتیق می داند که پیامبر با اسامی و سرگذشت ایشان آشنا بوده، اما هدف او از به بیراهه زدن خود و تفسیر  و تعبیر این گفتگوی ملیح، همان است که بگوید محمد نبی که می دانسته نخستین یکتا پرست نبوده است، در لفافه به فرزند داشتن خداوند منزه، اعتقاد دارد!

 (ادامه دارد)

 

 

 نقد تفسیر سور آبادی (۱۹)

 

ان شجره الزقوم طعام اثیم به درستی که درخت زقوم خورش بزهمند بدکار است. در خبر است آن روز که رسول علیه السلام این آیت بر اهل مکه خواند ایشان اندوهگن بازگشتند از نزدیک رسول. عبدالله بن الزبعرا پیش آمد، بو جهل را گفت: یا ابالحکم چرا چنین اندوهگنی؟ گفت زیرا که محمد ما را تهدید می کند به زقوم خوردن. ابن الزبعرا گفت زقوم نیک چیزی بود گر بود. بوجهل گفت زقوم چه بود؟ گفت الزبد بالتمر. بوجهل گفت از کجا می گویی به کدام لغت؟ گفت به لغت افریقیه. بوجهل گفت مرا کنیزکی است از افریقیه تا از وی پرسیم. بوجهل با خانه آمد. ابوالزبعرا و قوم را با خود بیاورد، آنگه مر آن کنیزک را گفت: یا جاریه زقیمنا. کنیزک برفت و از خرما و مسکه طعامی خوش بساخت و بیاورد در پیش ایشان نهاد. ایشان آن می خوردند و بر رسول خدای می خندیدند که آنت رزاق و محتال که محمد است، بر ما چنین تلبیسها می کند. (همان،2290)

توصیفات و توضیحات مربوط به احوال قیامت و بهشت و دوزخ به اختصار و با کلمات و تشبیهات غالباً نامأنوس و تجربه نشده برای بشر ذکر می شود. عتیق برای درک و فهم اصطلاح ناشناس شجره زقّوم که در آیه ۴۴ سوره دخان، ذکر آن آمده و خوراک جوشان اهل جهنم است به تمسخر، دست به دامن شخصی به نام عجیب و غریب ابن العزبرا و گنجینه لغات کنیزک افریقایی او می شود. کنیزک فورا خوراکی گوارا از خرما فراهم می کند و فرا روی ایشان می گذارد. اهل مجلس، طعام نیکو را می خورند و به ریش پیغمبر می خندند، چنان که پیامبر نمی داند راجع به چه خوراکی سخن می گوید و آنها را از طعامی می ترساند که اگر گیرشان بیاید و بخورند، ممنون و خوشحال هم می شوند!

... آن روز چون به نیمه رسید آن جهودان را همه مقهور کردند به کشتن و خستن و بستن و غنایم بسیار با هم آوردند. و یاران رسول همه مانده و گرسنه و تشنه بودند. زنی نامش زینب بنت الحارث- امراه سلام بن مشکم- بزغاله ای را بریان کرد و پرسید محمد از گوسپند کدام عضو را دوستتر دارد؟ گفتند دست. وی آن بزغاله را همه به زهر بیالود و دست او را به زهر بیاکند، آنگه پیش رسول آمد به میزبانی گفت: یا رسول الله دانم که تو و یارانت همه چگونه مانده و گرسنه بوده اید، طعامی ساخته ام به نام تو و خاصگان تو. رسول اجابت کرد و به خانه وی شد با گروهی از خاصگان خود. زینب آن بزغاله را پیش رسول آورد، رسول خدا دست برد و لقمه ای از آن در دهان نهاد، همه زهر بود. بزغاله بریان به زبان فصیح با رسول خدا به سخن آمد گفت یا رسول الله لا تاکلنی فانی مسمومه. رسول همی آن لقمه را که در دهان نهاده بود فرو برد، زهر در تن عزیز وی پراکند. خدای تعالی نظری به رحمت به وی نگریست، آن زهر را در تن او عرق گردانید از وی بیرون تراوید و به سهولت بگذشت. رسول مر آن زن را گفت که این چرا کردی؟ گفت: آزمایش کردم تورا تا ملکی یا رسولی، اگر ملکی هلاک شوی تا خلقی از تو باز رهند و گر رسولی زهر تو را زیان نکند. رسول را از وی درگذشت. آن زن مسلمان گشت. از پس آن هر سالی که بدان وقت رسیدی درد زهر در وی بخاستی، آخر مرگ رسول صلی الله علیه در آن بود. (همان، 2344-2343)

همه جزئیات این این صحنه به نمایشنامه های بازازی و لاله زاری می ماند: عتیق می گوید آن زن یهودی، شرط تشخیص رسالت پیغمبر مکرّم را اثر کردن یا بی اثر بود سم و زهر موجود در طعام ایشان است. به گفته مردود عتیق، پیامبر و یارانش پس از زد و خوردی جانانه در جنگ خیبر، گرسنه و تشنه می شوند و به زنی از گروه دشمن، اعتماد کرده و برای تناول غذا، بی هیچ ملاحظه کاری به خانه وی می روند. پیامبر، لقمه ای از گوشت بزغاله بر دهان می گذارد. بزغاله بریان شده، برای پیش رفتن داستان، کمی دیر به زبان می آید که یا رسول الله مرا نخور که مسموم هستم. پیامبر در جای اعتنا به هشدار بزغاله، احتمالاً از شدت گرسنگی یا خوشمزگی طعام! لقمه را می بلعد و زهر در بدن وی اثر می کند. سپس خداوند به لطف و مرحمت خود، زهر را به صورت عرق از بدن نبی اسلام خارج می کند. زن یهودی نزد پیامبر اعتراف می کند که می خواستم ببینم آیا زهر بر تو اثر می کند و آیا حقیقتاً پیغمبر خدایی یا نه؟ پدر سوختگی عتیق، در پایان بحث او آشکار می شود که می گوید هر ساله در همان روز، اثر زهر، پیامبر را بیمار و رنجور می کرده و در نهایت، او را می کشد! و در پرده نتیجه می گیرد که طبق شرط زن یهودی، رسالت پیغمبر باطل بوده است. چرا تاکنون هیچ صاحب درک و شعور سلیمی، از جمله خود مرحوم سعیدی سیرجانی، حتی نیم سطری پیرامون این همه لاطائلات که در این کتاب آمده، تذکر نداده است تا از همدستی و همنوایی با چنین اسلام سیتزانی مبرا بمانند؟

چون خبر وفات رسول علیه السلام به وی (مسیلمه کذاب) رسید، گفت اکنون وقت من آمد که مدینه را مهبط گیرم و دار نبوت گیرم و به مقام رسالت آنجا بنشینم، نماز را سه کنم، روزه به سه روز آورم، خمر حلال کنم، زنا حلال کنم. وی را صد هزار سوار بود همه را عرض کرد. در آن روزگار زنی بود در آن ناحیت نام وی سجاح ساحره، وی نیز دعوی نبوت کردی، آهنگ به مسیلمه داد، با صد هزار سوار پیش وی رفت بر وی سلام نبوت کرد، وی را گفت: چیزی از آنچه بر تو وحی می آید بر من خوان. وی بر خواند که: لا اقسم بهذا البلد، و انت مقیم بهذا البلد، حتی تکون ذا مال و ولد، و نخیل و عدد، الی آخر الابد، علی رغم من حسد. سجاح گفت: "اشهد انک نبی الله حقاً و رضیت بک زوجاً و زوجتک نفسی". چون به هم پیوستند مسیلمه موذن سجاح را بخواند و آن موذن از پیش گفتی اشهد ان سجاح نبیه الله. مسیلمه او را فرمود که بانگ نماز با سه کم سه نماز را. (همان، 2364-2363)

داستان را بشنوید که چگونه عتیق اسرائیلی، روند و عرصه رسالت را به بازی می گیرد. یک مدعی پیامبری علم می کند که تصمیم می گیرد دینی آسان تر، که در آن شراب و زنا حلال باشد و در نماز و روزه سخت نمی گیرد به بازار بیاورد. پس پیامبر نو خود را به آیاتی سخت سست که ردیه کودکانه ای است بر تاکید غیر ممکن بودن تقلید از قرآن، مجهز می کند که به او اجازه می دهد در مدینه جولان دهد و مال و فرزند و نخلستان و سپاه فراوان صاحب شود و علی رغم رشک و حسد حسودان، تا ابد در آنجا بماند! سپس زنی ساحره و صاحب مال و اموال بسیار را به تایید و تصدیق و همراهی و همسری وی بر می گزیند تا هم به روایت ایمان آوردن خدیجه را که می گویند از متمولان مکه بوده، طعنه زده باشد و هم رسولش تنها و درمانده نماند! 

(ادامه دارد)

 

 

 

نقد تفسیر سورآبادی (۲۰)

 

لایمسه الا المطهرون: نخوانند آن را- یعنی قران را- مگر پاک کردگان. گفته اند این لا نهی است و گفته اند لای نفی است. اگر بر لا نهی رانی بر دو وجه بود: نهی حتم و نهی تادیب بود، و اگر بر نهی حتم رانی مر کافران را و جنب را و حایض را و نفسا را باشد که ایشان را نشاید قران خواندن یا دست به مصحف قران کردن مگر در غلاف. و اگر بر نهی تادیب رانی، امر بدان خداوند حدث را بود که ادب قران خواندن آن است که بر طهارت خواند و دست بی طهارت به مصحف قران نکند و اگر کند به حاشیه کند به نبشته قرآن نکند حرمت قران را، و اگر این لا بر لا نفی رانی مراد از این مطهرون، فرشتگان باشند که ایشان پاک کرده شده اند از گناه. (همان،۲۵۲۲)

در آیات متعدد قران، تعریف و توصیف قران آمده که مرور آن موارد دشوار نیست. از جمله آیات ۷۷ تا ۸۰ سوره واقعه. لغت مس که در آیه ۷۹ به کار رفته به معنای فراگرفتن و فهمیدن است نه لمس کردن و دست زدن. با این توصیف، ترجمه آیات به این ترتیب خواهد بود: انه لقران کریم فی کتاب مکنون لایمسه الا المطهرون تنزیل من رب العالمین: این قرانی کریم است. در کتابی نهفته، فقط پاکان به فهم آن دسترس دارند. فرو فرستاده از جانب پروردگار عالمیان.

کسانی که از جریان قران و آموزه های آن در زندگی روزمره مسلمین، ضرر می بینند به هر بهانه و در هر کسوتی، از جمله مفسر و مترجم و منبری، می کوشند دسترسی و ارتباط با آیات خداوند را دشوار و در برخی شرایط، ناممکن جلوه دهند، این آیه از جمله دستاویزهای آنان است که معنا و منظور آن را دگرگون کرده و به وادی بعید برده اند. پرستندگان خداوند واحد، می توانند به هر حالت و صورت و مدت و کیفیت، قران را مطالعه نمایند و سخت گیری و شرط گذاری خاصی در این باره در قران ذکر نشده است. عتیق، اشاره به مطهّران را، که ذکر و قلب و روحشان پاکیزه و طاهر است، لقب کسانی گرفته که جسم و پیکرشان تمیز و پاکیزه باشد و به تعبیر فقهی امروز، حتما وضو داشته باشند. کافر و جنب و حائض را حتی از دست زدن به صفحات قران منع می کند و چوب به چرخ کسانی می گذارد که تمایل به مطالعه کتاب خدا دارند و در آخر، فقط فرشتگان را مجاز به دست زدن به قران می گیرد!

یوم یکشف عن ساق: آن روز که پرده وا برند از کار صعب... سوال: چرا نگویند این ساق خدای است زیرا که در اخبار آمده است از پیغامبر علیه السلام که او گفت: یوم یکشف عن ساق من یدعون الی سجوده. و جواب نیمی دروغ نبود و نیمی راست. چون بعضی از اخبار رسول را قبول کنی همه را باید قبول کرد و اگر بعضی را رد کنید همه را رد باید کرد، آنگه شریعت اسلام متهم گردد. (همان،۲۶۶۵)

با در نظر داشتن رویه آهسته ی سیر تطور خط عرب، محدود بودن امکانات نگارش و کتابت در قرون نخست طلوع اسلام و با اثبات جعلی و تازه ساز بودن اسناد منتسب به قرون اولیه اسلامی، دین اسلام هرگز سندی معتبرتر، متقن تر و دست ناخورده تر از قرآن بلیغ به خود ندیده است. اما سیستم فرهنگی ضد اسلام، از ابتدای بعثت تا امروز، که همواره از آوردن نسخه یا سوره یا آیه ای مشابه قرآن کریم، عاجز مانده و نتوانسته گیرایی و فصاحت و صداقت آیات قرآن را متأثر سازد، در پی ایجاد حواشی تفرقه انگیز غیر قرآنی از جمله احادیث و روایات بوده و همواره با تکیه و تاکید بر آنها بر طبل دین ستیزی خود کوفته است. اینک، عصاره عداوت با اسلام، ادعا می کند که اگر بی چون و چرا اخبار منتسب به رسول خدا را نپذیرید، کلیت و ماهیت شریعت اسلام را زیرپای نهاده اید. آیا این ادعای کذب و مشروط کردن صدق ایمان، به باور داشت احادیث، حقه ی دیگری برای رخنه زیرجلی موریانه وار منکرین و مفسدین نیست تا جان اسلام را از درون بجوند و اخلال و شرارت خویش را ادامه دهند؟!

 الم نشرح لک صدرک: ای نه ما گشاده کردیم دل تو را یا محمد به نبوت و رسالت. کلبی گوید: شرح صدر مصطفی آن بود که وی دو ماهه بود از در باز ماند، جد وی عبدالمطلب او را نیکو می داشت. و قریش عادت داشتندی که فرزندان خویش را شیر ندادندی از احتشام و فرا دایگان دادندی، از حوالی مکه دایگان آمدندی فرزندان ایشان را به دایگی فراستندی. آن سال زنان بنی سعد بن بکر بیامدند. در میان ایشان زنی بود، نام وی ام حلیمه و گویند حلیمه. نزدیک عبدالمطلب آمد، وی محمد را بر وی عرضه کرد..... چون محمد دو ساله گشت وی را از شیر باز کرد. پسرکی داشت، روزی با مصطفی علیه السلام بر کنار ثبیله بر سر توده ای ریگ بازی می کردند. آن کودک بدوید و نزد مادر آمد گفت" ای مادر، بیا که محمد صرع زده شده!" مادرش بدوید آنجا رسید. محمد را دید ایستاده دو چشم در آسمان نهاده، گفت: " ای محمد، تو را چه شده؟" گفت" نترس، همی دو تن را دیدم بر هیئت دو برنا، از آسما فرو آمدند، یکی طشت زرین به دست و یکی آبدستانی سیمین به دست. مرا بخوابانیدند و دل مرا از سینه بیرون گرفتند و در آن طشت بشستند چنان که نرا هیچ الم نرسید و آگاهی نبود و اینک سوی آسمان می روند و من هنوز می بینم." ..... چون ام حلیمه آن سخن از مصطفی علیه السلام بشنید باورش نبود که آن چیست، بترسید که مبادا که وی را صرع همی افتد. وی را برگرفت و نزد عبدالمطلب آورد گفت: این پسر را از شیر باز کردم، وی را از خویشتن جدا کردن بر من همی از آن سخت تر آید که دست خود را از خویشتن جدا کنم، لکن بر وی از صرع همی ترسم که آن زمین ما پری ستان است مبادا که وی را چشم رسد." جد وی را باز استد، می داشت. چون وی را وفات آمد، بو طالب وی را برداشت تا به چهل سالگی رسید بر وی وحی آمد.(!)

و این حسن ختام یادداشت های نقد تفسیر سور آبادی است! پیامبری داریم که از شیر خوارگی، به اقرار دایه اش، حلیمه، در سرزمین جن و پریان زیسته و در دو سالگی به صرع و هزیان و توهم ارتباط با فرشتگان متهم شده است. اوضاع وی چنان وخیم بوده که دایه، او را از خود می راند و این کودک بیمار، دست به دست در میان قیمان و ولی نعمتانش تا چهل سالگی! می گردد. سپس بار دیگر ادعای ارتباط با جبرئیل، رسول امین خداوند می نماید. آیا هنوز می توانیم خودمان را به نافهمی بزنیم که نیت عتیق نیشابوری از فراهم آوردن این به اصطلاح تفسیر قران، که وقیحانه آن را تفسیر التفاسیر نامیده اند و مرجع و منبع معرفی شده ی هر تفسیر نویسی است که حتی امروز نیز آثار چندین هزار برگی شان مایه تفاخر کتابخانه های به اصطلاح علما و دانشمندان قران پژوه است، و همدستی مروجان و مقلدان آن را درنیافته ایم؟ هنگام آن فرا رسیده که منابع و ماخذ هرزه ای از این دست را دور بریزیم، آثاری را که به این منبع رجوع و استناد کرده اند، نامعتبر و مشکوک بدانیم و از این پس، در جای حیرانی و سرگردانی و دست به دامان هر مترجم و مفسر از اورشلیم رسیده شدن، بی واسطه به متن صریح آیات خداوند بپردازیم.

"والسلام علیکم"

 

 

 http://mobina46.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

افزوده شده در ۹ نوامبر ۲۰۱۲ 

این مجموعه مفصل، در سه یادداشت گنجانده شده است که لینک آنها ذیلا ارائه می شود: 

بخش اول                بخش دوم                   بخش سوم             بخش چهارم

 

 

  

مقاله بی نظیر و شاهکار ░▒▓۩  مشرکین نجس اند! ۩▓▒░  مقدمه کتاب اسلام و شمشیر آقای ناصر پورپیرار 
بحثی کوتاه در باب احکام قرآن، زن، شراب، ... 
  
شیرجه در مرداب تاویل-سیدنورالدین ابطحی-ایرانیان در قران و روایات
 
  تحریف قرآن؛نظر آقای پورپیرار در باب اصالت متن فعلی قرآن  
خاطرات هاخام(خاخام)  یدیدیا شوفط(شوفیط)و فرقه سازی یهودیان آنوسی   
  

 

   نمایش بد طراحی شده لوحه های ایلامی تخت جمشید-بی وطن بودن یهودیان 
 

 

 
(ادامه دارد)  
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ