rel="SHORTCUT ICON">
وبلاگ icon
X
تبلیغات
رایتل

ستارگان دروغ و خیانت

   

پشت پرده گردانندگان فرقه های مذهبی،گروه های سیاسی- اجتماعی


تورات و انجیل؛ از وحی منزل الهی و هدایتگر تا انسان نوشته ضلالت 


قرآن؛ تنها راهنمای هدایت،سعادت و تنها کتاب معتبر آسمانی حال حاضر 


فرهنگ و تمدن ایران: دروغ های باستان شناسان و مورخان خارجی


فرهنگ و تمدن بشری ؛ بازیچه ی دست مثلا روشنفکران بین المللی 


هویت ایرانی؛ تمسخر هویت هموطنان توسط بی وطنان بی هویت 


پوریم؛پاشنه آشیل توطئه های جهانی، شاه کلید سوالات بی پاسخ انسانی 


سیاست، حربه پشت پرده مزدوران خبیث برای دکوربندی دموکراتیک تبلیغی 


مسایل متفرقه تاریخ و فرهنگ و ادب و سیاست ایران و مذاهب و ادیان   به همراه مطالب خاص تازه واردان و نخستین بازدید کنندگان

 


______________________________________________________________


   اسلام و شمشیر   ترکی و فارسی   قلم و نگارش کتیبه بیستون   حمله اعراب  آنوسی خاخام  دانشگاه شیکاگو

______________________________________________________________


فردوسی بیرون از شاهنامه، ۲۹ تا انتها (۴۲)

و این هم بخش سوم:  

  


فردوسی، بیرون از شاهنامه، ۲۹

گرشاسب، پادشاهی او نه سال بود

باری، از پادشاهی نهصد ساله ی فریدون و سلطنت صد و بیست ساله ی منوچهر و باقی قضایا، رفته رفته به بارقه هایی از عقل گرایی، لااقل در ارائه مدت سلطنت حاکمین پوشالی قصه های شاهنامه بر می خوریم که یکی هم حکومت نه ساله گرشاسب است، که ظاهرا او هم از زیر بته فریدون بیرون پریده است! به دنبال مرگ زو تهماسب، پادشاهی به فرزند خود کامه اش گرشاسب می رسد، که برابر معمول نه فقط نامی بدون معنا ادارد، که در شرح زندگی او نیز اثری از خود کامگی نیامده است! به ترکان خبر می رسد که زو تهماسب به دیار باقی شتافته، سلطنت ایران به روال گذارده و بی صاحب شده است.

پسر بود زو را یکی خویش کام، پدر کرده بودیش گرشاسب نام

بیامد نشست از بر تختگاه، به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

چو بنشست بر تخت و گاه پدر، جهان را همی داشت با زیب و فر

خبر شد به ترکان که زو در گذشت، بدان سان که بد، تخت بی شاه گشت

افراسیاب، سوار بر کشتی به خوار ری می رسد تا بدانیم که ری هم در شاهنامه ربطی به محل کنونی آن ندارد که وسط بیابان است و جز در شاهنامه، که سرشار از قصه های هری پاتری است، هیچ زمانی در آن کشتی نرانده اند. پشنگ، پدر افراسیاب و اغریرث، که در ماتم اغریرث، دل از تاج و تخت شسته و از برادر کشی افراسیاب دل تنگ و داغدار است، هیچ کس را به خوش آمد گویی او نمی فرستد. حالا این که اگر پشنگ پدر افراسیاب و اغریرث است و علی القاعده باید در توران زمین باشد، در ری چه می کرده و افراسیاب از کجا با کشتی به ری رفته که مورد بی محلی پشنگ قرار گرفته، از درون شاهنامه پاسخی نخواهید، زیرا یهودیان این کتاب را نه برای افزودن آگاهی های ملی ما بلکه با نیت غرق کردن مردم بی خبر این سرزمین در اوهام ساخته اند، تا با سرگرم شدن به این افسانه های بی سر و ته، سراغی از مراکز تمدن دیرین و هفت هزار ساله ی خود نگیرند که در ماجرای پلید و در قتل عام پر دامنه پوریم، به تل های در خاک فرو رفته ای بدل شدند که گاه گاه یکی از آن ها را قاچاقچیان عتیقه از خاک بیرون می کشند. سر انجام پس ازسال و ماهی ظاهرا پشنگ فرستاده ای نزد افراسیاب می فرستد و گلایه می کند که: فقط اغریرث بی گناه که تو خونش را به ناحق ریختی لایق تاج و تخت بود و خط و نشان می کشد که تو را به جنگ با دشمن مرغ پرورده، یعنی زال، فرستاده بودم نه آن که دست به خون برادر دراز کنی، پس تا ابد با تو کاری ندارم و نمی خواهم تو را ببینم! پس از ذکر ناله و نفرین پشنگ، خبر مرگ گرشاسب در همان سال را می خوانیم و پس از آن هم باز سر و کله پشنگ پیدا می شود که با افراسیاب آشتی کرده و می گوید تا به جای گرشاسب کسی ننشسته، به جنگ با زال و ایرانیان برود.

خروشید و بفکند کشتی بر آب، بیامد به خوار ری افراسیاب

نیاورد یک تن درود پشنگ، سرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ

دلش خود ز تخت و کله گشته بود، به تیمار اغریرث آگشته بود

بدو روی ننمود هرگز پشنگ، شد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ

فرستاده رفتی به نزدیک اوی، به سال و به مه بد که ننمود روی

همی گفت اگر تخت را سر بدی، چو اغریرثش یار در خور بدی

تو خون برادر بریزی همی، ز پرورده مرغی گریزی همی

تو را سوی دشمن فرستم به جنگ، همی بر برادر کنی روز تنگ؟

مرا با تو تا جاودان کار نیست، به نزد منت راه دیدار نیست

بدان سال گرشاسب زو در گذشت، ز گیتی همان بد هویدا بگشت

پیامی بیامد به کردار سنگ، به افراسیاب از دلاور پشنگ

که بگذر ز جیحون و برکش سپاه، همان تا کسی بر نشیند به گاه

در این جا شاه نامه به چنان پریشان نامه ای بدل می شود که جز صاحب منصبان دارای چندین مشاور فرهنگی شعر شناس و دارای دم و دستگاه کتاب و کاغذ و غیره از آن سر در نمی آورند! ابتدا افراسیاب را مشغول آراستن سپاهی می ببینیم که حتی فردوسی هم که از فرط تکرار کارشناس سپاه آرایی شده، در وصف آن جز مهمل نمی گوید:

یکی لشکر آراست افراسیاب، ز دشت سپیجاب تا رود آب

که گفتی زمین شد سپهر روان، همی بارد از تیغ هندی روان

بدان گونه این لشکر نام دار، بیامد روارو سوی کارزار

شاه نامه که تعهدی به ارائه آدرس درست ندارد و به راستی نمی داند از چه سرزمینی صحبت می کند، در ساختن اسامی بی در و پیکر محلی، هر زمان که قافیه و غیر قافیه لازم داشته باشد، ابا ندارد. آن جا افراسیاب را معلوم نیست از چه مبدایی با کشتی به ری می فرستد و حالا هم افراسیاب نه در خوار ری، بلکه ار سپیجاب تا آب لشکر می آراید تا زمین مثل آسمان و در آن تیغ هندی روان شود!!! و بدین گونه روارو ، که بعید است ریش سفیدان و چهره های ماندگار سمند سوار هم از معنای آن سر درآورند، روانه جنگ می شوند! بعد هم مردم ایران، که هنوز هم نمی دانیم منظور مردم کجاست، دستپاچه به زابلستان می ریزند، با داد و فریاد سراغ زال می روند و اعتراض دارند که از زمان ظهور تو مرغ پرورده، ایران روز خوش ندیده و تو هم که دنیا را بازیچه فرض کرده ای و حالا هم که مملکت شاه ندارد، افراسیاب با سپاهی عازم ایران است و خودت می دانی و باید فکری اساسی کنی.

بر آمد همه کوی و یرزن به جوش، وز ایران سراسر برآمد خروش

سوی زابلستان نهادند روی، جهان شد سراسر پر از گفتگوی

بگفتند با زال چندی درشت، که گیتی گرفتی بس آسان به مشت

پس سام تا تو شدی پهلوان، نبودیم یک روز روشن روان

چو زو برگذشت و پسر شاه بود، بدان را ز بد دست کوتاه بود

کنون شد جهانجوی گرشاسب شاه، کنون گشت بی شاه شهر و سپاه

سپاهی ز جیحون به این سو کشید، که شد آفتاب از جهان ناپدید

اگر چاره داری مر این را بساز، که آمد سپهبد به تنگی فراز

زال زر که خواندیم از پس مرگ سام، همواره در این دخمه و آن گورابه نعره می کشید و پیرهن می درید، بزرگان را جمع می کند، تشر می زند و رجز می خواند که شب و روزم را در جنگ گذرانده ام و هر گاه کمر به خون ریزی و مردی بستم کسی همپایه من نشد و می گوید هر جا که پا گذاردم افسار سواران پاردم من بود، که خدا شاهد است حرف مزخرف بی سر و ته غیر قابل فهمی است و بالاخره هم کار را به این دل خوشی می کشاند که گرچه پیری پشت خمیده و معذورم، اما باز هم خدا را شکر از ریشه من جنگ جوی دبش درجه اولی سبز شده که در حال حاضر فقط لنگ یک اسب مناسب غیر عربی است و همین!

چنین گفت با مهتران زال زر، که تا من ببستم به مردی کمر

سواری چو من پای بر زین نگاشت، کسی تیغ و کوپال من برنداشت

به جایی که من پای بفشاردم، عنان سواران بدی پاردم

کنون چنبری گشت پشت یلی، نتابم همی خنجر کابلی

سپاسم به یزدان بود کز این بیخ رست، برآمد یکی شاخ فرخ درست

کنون گشت رستم چو سرو سهی، بزیبد بر او بر کلاه مهی

یکی اسب جنگیش باید همی، کز این تازی اسپان نشاید همی

مردم ایران هورا می کشند و شادمانی می کنند و زال به سراغ رستم می رود و آماده باش می دهد که برای انتقام کشی نسل زادشم، که لابد نسلی موازی با نسل فریدون بوده است، مهیا شود! بعد هم با شرمساری و از روی خجالت به رستم می گوید گرچه تو هنوز دهان ات بوی شیر می دهد و باید مشغول دختر بازی و می خوارگی باشی و خدا را خوش نمی آید روانه جنگ شوی، اما چه می شود کرد که هوا پس است، امیدی جز تو بچه نداریم و باید برای امری خطیر که خواب و خوراک و ناز و آرام را از تو سلب می کند، آماده شوی. خواننده خردمند که از زمان جنگ رستم با مردم مظلوم سپند دژ و قتل عام آنان، شرح احوال و زندگی و مرگ چند شاه را خوانده، از این که سام سن و سال فرزندش را نمی داند و هنوز او را طفلی سرگرم بازی های نوجوانی فرض می کند، دچار تعجب می شود و چاره ای نمی بیند جز این که پیش خود بگوید: شاه نامه است دیگر!

به رستم چنین گفت کای پیلتن، به بالا سرت برتر از انجمن

یکی کار پیش است و رنج دراز، کزو بگسلد خواب و آرام و ناز

تو را نوز پورا گه رزم نیست، چه سازم که هنگامه بزم نیست

هنوز از لبت شیر بوید همی، دلت ناز و شادی بجوید همی

چگونه فرستم به دشت نبرد، تو را نزد شیران و مردان مرد

چه گویی، چه سازی، چه پاسخ دهی، که جفت تو بادا مهی و بهی

رستم که در رجز خوانی دست کمی از اجداد شاهنامه ای خویش ندارد، به قبای اش بر می خورد و می گوید مگر پیکار مرا در کوه سپند و رویارویی با پیل ژیان فراموش کرده ای؟ اگر از پور پشنگ بترسم پس چه نام و آبرویی در جهان از من باقی خواهد ماند؟ در این جا فردوسی که پیوسته دنبال بهانه می گردد تا زخم زبانی به زنان برساند، فرصت را غنیمت می بیند و بدون ترس از جنبش نوین فمینیستی ما، نیشی به زنان می زند و از زبان رستم نوجوان می سراید:

کنون گاه رزم است و آویختن، نه هنگام ننگ است و بگریختن

از افکندن شیر شیر است مرد، همان جستن رزم و دشت نبرد

زنان را از آن نام ناید بلند، که پیوسته در خوردن و خفتنند

زال که از ضرب شصت افراسیاب خبر دارد بچه اش را نصیحت می کند که جنگ با پیل و مردم بی آزار سپند کوه، که در آن با نیرنگ به پیروزی رسید، با در افتادن با ترکان یکی نیست و خود او هم از ترس افراسیاب شب ها نمی خوابد و صریحا اعتراف می کند که دل اش راضی نمی شود تا او را به مقابله با افراسیاب دلیر روانه کند: 

بدو گفت زال ای دلیر جوان، سر نامداران و پشت گوان

ز کوه سپند و ز پیل سپید، سرودی و دادی دلم را نوید

همانا که آن رزم آسان بدی، دلم زین سخن کی هراسان بدی

و لیکن ز کردار افراسیاب، شب تیره رفتن نیارم به خواب

چه گونه فرستم تو را پیش اوی، که شاهی دلیر است و پرخاش جوی

رستم نمی ترسد، یال و چنگ های درازش را به زال نشان می دهد که من مرد جنگم و آرام و قرار نمی گیرم. دوازده سیزده بیت رجز می خواند که جز چند بیتی، شما را از آزار خواندن بقیه آن معاف می کنم، زیرا تحمل مشتی توصیفات بی معنای بدون محمل و موضوع را در این نصفه شبی بر شما روا ندارم.

چنین یال و این چنگ های دراز، نه والا بود پروریدن به ناز

ببینی که در جنگ من چون شوم، که بابور گل رنگ در خون شوم

یکی ابر دارم به چنگ اندرون، که همرنگ آب است و بارانش خون (!!!؟)

همی آتش افروزد از گوهرش، همی مغز پیلان بساید سرش (!!!؟)

هر آن باره و زخم کوپال من، ببیند بر و بازو و یال من

نترسد ز عراده و منجنیق، نگهبان نباید ورا جاثلیق

و پس از این حرف های مفت بی معنایی که به مالیخولیا می ماند و با واژه های ناشناس و بی معنا تری چون بابور و جاثلیق زینت شده، سرانجام رستم می گوید که اگر برای او یک گرز بزرگ بیاورند، یک تنه کار جنگ با افراسیاب را پیش خواهد برد! زال که نوجوان اش را به قدر کافی مصمم می بیند، گرز سام را که با آن دیوان مازندران را تار و مار کرده بود برایش می آورد. رستم از دیدن گرز آبا و اجدادی اش به وجد می آید، سام را ستایش می کند و سراغ اسبی را می گیرد که بتواند او و گرزش را حمل کند! خنده دار آن جاست که فردوسی می نویسد که این گرز از میراث گرشاسب شاه، دست به دست به بقیه رسیده بود، که برای نخستین بار اسم این افراسیاب، به عنوان شاهی در شاهنامه را، همزمان با همین قضایای جاری خوانده ایم!

بفرمود کان گرز سام سوار، که کردی به مازندران کارزار

بیارند زی پهلو نام دار، بر آن تا بر آرد ز دشمن دمار

ز گرشاسب شه مانده بد یادگار، پدر تا پدر تا به سام سوار

تهمتن چو گرز نیا را بدید، دو لب کرد خندان و شادی گزید

یکی آفرین خواند بر زال زر، که ای پهلوان جهان سر به سر

یکی اسب خواهم کجا گرز من، کشد با چنین فره و برز من

چشم های زال از این همه گردن کلفتی نو جوان اش خیره می ماند و چند دعای چشم زخم احتمالا از کتاب مفاتیح زردشتیان می خواند و به رستم فوت می کند:

سپهبد ز گفتار او خیره ماند، بدو هر زمان نام یزدان بخواند

(ادامه دارد)


فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۰)

گرفتن رستم، رخش را

باری، تمام گله های اسب شاهان زابلی و چند گله اسب کابلی می آورند و به رژه می گذارند تا رستم یکی را برگزیند، کم و کسری اش تکمیل شود تا ببینیم چه تخم طلایی خواهد کرد؟! رستم به عنوان امتحان با دست بر کمر اسب ها فشار وارد می کند و از فرط زور، شکم اسبان به زمین می رسد! به این ترتیب یکی یکی اسبان به زانو در می آیند تا بالاخره در گله ای که از مقابل او می گذشته، و فردوسی به آن فسیله نام می دهد، چشم رستم به اسب سفیدی می افتد، که باز هم با لغت خنگ بیان می شود، لغاتی که رد پایی جز در همان قرن چهار و پنج و در نوشته های رودکی و اسدی و از این قبیل ندارد، در تاقچه فرهنگ و ادب فراموش می شود و کسی آن ها را در طول زمان تحویل نمی گیرد، هر چند که برای رفع احتیاج و فقر مطلق واژگان در زبان فارسی مجبور باشند خود را به در و دیوار بکوبند و به گدایی عربی و ترکی و روسی و هندی و افغانی و فرانسه و انگلیسی روند. در حال حاضر خنگ را نه اسب سفید، که آدم نفهم می گویند و فسیله هم نه گله اسب، که صورتی از فسیل به معنای بقایای تغییر شکل داده در طبیعت است و معنایی به کلی متفاوت دارد. یک زبان بی ریشه ی ساختگی و من در آوردی که حتی اسامی اشخاص در آن بی معنا است، از قبیل این معجزات زیاد دارد.

هر اسبی که رستم کشیدی به پیش، به پشت اش فشردی همی دست خویش

ز نیروی او پشت کردی به خم، نهادی به روی زمین بر شکم

چنین تا بیامد یکایک به تنگ، فسیله همی راندند رنگ رنگ

یکی مادیان نیز بگذشت خنگ، برش چون بر شیر و کوتاه لنگ

این مادیان به توصیف شاهنامه، برش چون بر شیر فربه و کمر باریک و کوتاه لنگ، کره ای دارد که شنیدن داستان آن در شاهنامه و از زبان فردوسی، یکی از کمیک ترین صحنه ها در ادبیات فارسی، بل جهان را می سازد. گوش کنید:

یکی کره از پس به بالای او ، سرین و برش هم به پهنای او

سیه چشم و بور ابرش و گاو دم، سیه خایه و تند و پولاد سم

تن اش پر نگار از کران تا کران، چو برگ گل سرخ بر زعفران

به شب مورچه بر پلاس سیاه، بدیدی به چشم از دو فرسنگ راه

به نیروی پیل و به بالا هیون، به زهره چو شیر که بیستون

این جا هم، در بر همان پاشنه می گردد. فردوسی می خواهد کره اسبی را به خواننده معرفی کند که قرار است رستم بر آن سوار شود. این کره، هم بور است هم ابرش، که خدا می داند چه رنگی است، دم اش مثل دم گاو است، تن اش، مثل این که برگ گل را روی زعفران بپاشند، رنگ وارنگ است، شب ها مورچه را در پلاسی سیاه از دو فرسخی می بیند، فیل زور و هیون است و شجاعت شیر کوه بیستون را دارد. کاری به این ندارم که بالاخره نمی توان گفت این اسب بور و ابرش و گل رنگ زعفران زده چه رنگی است، چون بر سر لغت ابرش هم همان آمده که بر خنگ و فسیله گذشت، سئوال من از فردوسی این است از کجا با خبر بود که آن کره اسب، شب ها از دو فرسنگی جنبش یک مورچه را بر پلاس سیاه می دیده؟ مگر حرف مفت زدن هنر است؟ چنین می شود که خداوند در قرآن شاعران را تمسخر و بی هوده گوی می خواند و مردم هم در تاسی به قرآن، برای نشان دادن عمق مهمل گویی هر کسی، با پوزخند می گویند: اهمیتی نده، شعر می گوید.

بپرسید رستم که این اسب کیست، که از داغ، روی دو ران اش تهی است؟ 

چنین داد پاسخ که داغش مجوی، کزین هست هرگونه ای گفت و گوی

همی رخش خوانیم و بور ابرش است، به خوبی چو آب و به تک آتش است

خداوند این را ندانیم کس، همی رخش رستم بخوانیم و بس!

سه سال است تا این به زین آمدست، به چشم بزرگان گزین آمدست

چو مادرش بیند کمند سوار، چو شیر اندر آید کند کارزار

بپرهیز تو ای هشیوار مرد، به گرد چنین اژدها بر نگرد

که این مادیان چون برآید به جنگ، بدرد دل شیر و چرم پلنگ

رستم به خیال گرفتن کره اسب می افتد، کمند می کشد و ایلخی بان که این جا چوپان گفته شده، معترض می شود که دست از سر کره مردم بردار. رستم به ران های کره نگاه می کند و می گوید این که داغ ندارد، پس مال کیست؟ چوپان جواب سر بالا می دهد که گرچه این اسب صاحب ندارد ولی اسم آن را رخش رستم گذارده ایم، و ما رااز خنده روده بر و نصیحت می کند که بهتر است به کره نزدیک نشوی که مادرش سرت را با دندان خواهد کند! بعد هم می گوید سه سال می شود که موقع زین بستن این کره و چشم بزرگان دنبال گرفتن اوست، اما مادرش اجازه نمی دهد و هر که را به او نزدیک شود، تکه پاره می کند و بالاخره به رستم هشدار می دهد از خیر این کره بگذرد و سراغ اسب دیگری برود. رستم که طبیعتا کله اش باد دارد و آدم حرف نشنوی است، بار دیگر کمند می اندازد. مادیان چون پیل ژیان به او هجوم می آورد و می خواهد سر رستم را با دندان بکند که رستم چنان نعره ای می کشد که مادیان بی چاره هاج و واج در جای خود میخکوب می شود. رستم قدری مشت و لگد به اسب می پراند، تا این که مادیان جنگ باخته از خیر کره اش می گذرد و به میان گله می گریزد. رستم سراغ کره می رود، ران و کمرش را فشار می دهد و اورا آزمایش می کند. کره اسب خم به ابرو نمی آورد، شکم اش به زمین نمی رسد و انگار نه انگار که زور رستم روی پشت اش است. نیش رستم باز می شود و می فهمد که مرکب مورد نیازش را یافته است.

به دل گفت کین بر نشست من است، کنون کار کردن به دست من است

بر آمد چو باد دمان از برش، بشد تیز گلرنگ زیر اندرش

ز چوپان بپرسید کین اژدها، به چند است و این را که داند بها

چنین داد پاسخ که گر رستمی، برو راست کن کار ایران زمی

مرین را بر و بوم ایران بهاست، برین بر تو خواهی جهان کرد راست

لب رستم از خنده شد چون بسد، چنین گفت نیکی ز یزدان رسد

حالا دیگر وقت این است که رستم تکلیف ایران و دشمنان اش را معلوم کند. بر پشت رخش می پرد، پیش چوپان می رود و بهای کره را می پرسد. چوپان که ناگهان و گویا از غیب فهمیده که با رستم طرف است، با این که کره مال او نیست و حتی می گفت که صاحب اش را نمی شناسد، چرب زبانی می کند و می گوید اگر تو رستمی این کره قابلی ندارد به شرط این که بروی و کار دشمنان ایران را بسازی، که تا این جا شاه نامه معلوم نکرده است که منظورش از ایران چه سر زمینی و در کجاست. رستم هم از خدا خواسته تعارف را رد نمی کند، دعایی برای چوپان می فرستد، رخش را بر می دارد و به چاک می زند، در حالی که قسمت ما از این معامله دریافت یک واژه ی بی معنای دیگر در شاه نامه به صورت بسد است، که هر جای شاهنامه یک معنای دیگر دارد. این خبر مهم را به زال می رسانند، او هم نیش اش از این که بالاخره پسرش اسب مفتی به چنگ آورده باز می شود، در گنج و گوهر را می گشاید، دینار می بخشد و طوری بر پشت پیل مهره بر جام می زند که صدایش تا چند میل می رود، هرچند که هیچ آدم عاقلی سر در نیاورد که چه طور می توان بر پشت پیل طوری مهره بر جام زد که صدای اش تا چند میل برود و اصولا این کار چه خاصیتی دارد؟!

دل زال زر شد چو خرم بهار، ز رخش نو آیین و خرم سوار

در گنج بگشاد و دینار داد، بر امروز و فردا نیامدش یاد

بزد مهره در جام بر پشت پیل، وز او بر شد آواز بر چند میل (ادامه دارد)


 فردوسی بیرون از شاهنامه، ۳۱

لشکر کشیدن زال به سوی افراسیاب

به جنگ دیگری در شاهنامه وارد می شویم، که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست و وصف و صحنه سازی دل چسبی هم ندارد. جست و جو گر احتمال می دهد که سفارش دهندگان شاهنامه به فردوسی جمعی بیمار روانی بوده اند که از صدای سم اسبان و تالاپ تالاپ فیلان و ناله بوق و کرنا و رنگ خون و کارهای مجنونانه لذت می برده اند و گرنه محال است تاریخ ملتی را چنین با جنگ های پیاپی، که از منطق و واقعیت تاریخی بسیار به دوراست، آلوده باشند. با این همه فردوسی در آغاز بیان احوال این جنگ ، تشبیه زیبایی می آورد و می گوید زمین چنان زیر پای پیلان و صدای بوق و کرنای جنگ می لرزید که گویی در زابل رستاخیزی به پا شده و خاک بر مردگان درون اش بانگ می زند که برخیزید. راستی اگر توانایی فردوسی در فراهم آوردن چنین لطایف گاه گاه بیانی نبود، متن بی معنا و غیر ممکن شاهنامه را باید که به سپور می سپردیم. با این همه در همین ابتدای کار باز هم با یک بی تعادلی در بیان زبان به اصطلاح فارسی مواجهیم و آن هم رجوع به واژه ژنده است که اگر بنا را بر معنای امروزین آن بگذاریم، فیل پاره پوره و فرسوده و مسخره ای به دست خواهد آمد، که لااقل به کار میدان جنگ نمی آید. می توان با یقین تمام گفت که بی اساس تر از زبان موسوم به فارسی در فرهنگ آدمی هنوز عرضه و زاده نشده است.

خروشیدن کوس با کرنای، همان ژنده پیلان و هندی درای

برآمد ز زابلستان رستخیز، زمین مرده را بانگ برزد که خیز

حالا پیر وپاتال های آدم کش معمول و وامانده،که در تمام صفحات شاهنامه با اسامی مختلف پراکنده اند، سرپرست نوخطی به نام رستم را صاحب شده اند که از همان نوجوانی، چنان که در نمونه سپند دژ خواندیم، کارش درآوردن جگر ضعفا است. در این جا رستم و چند پهلوان باز نشسته برای جنگ با افراسیاب از زابل بیرون می زنند و چنان لشکرکشی در در و دشت به راه می اندازند که کلاغ ها هم جا خالی می کنند و جای خود را به رستم و لشکریان اش می دهند!

سپاهی برآمد ز زابل برون، چو شیران همه دست شسته به خون

به پیش اندرون رستم پهلوان، پس پشت او سال خورده گوان

چنان شد ز لشکر در و دشت و راغ، که سر بر نیارست پرید زاغ

تبیره زدندی همه شب به جای، جهان را نه سر بود پیدا نه پای

سر و صدای این لشکر کشی که در فصل بهار و شکوفه کردن گلستان از زابلستان تدارک می شود، به گوش افراسیاب می رسد، از خواب و خور می افتد و برای مقابله لشکریان اش را به خوار ری می فرستد، که ظاهرا باتلاق و پر از آب و نی بوده است! واقعا که یا فردوسی و ملات رسانان به او، از جغرافیای ایران چیزی نمی دانسته اند، یا اسامی سرزمین های شاهنامه ربطی به اسامی کنونی ندارد و یا در زمان تدوین شاهنامه، کسی از همسایگان اش خبر درستی نداشته، آن گاه باید به قدر یک لگن بر آنان خندید که کلمه ی ایران در ابیات شاهنامه را مفهومی برای یک سرزمین و روابط ملی می انگارند!

به هنگام بشکوفه گلستان، بیاورد لشکر ز زابلستان

ز زال آگهی یافت افراسیاب، برآمد ز آرام و از خورد و خواب

بیاورد لشکر سوی خوار ری، بدان مرغزاری که بود آب و نی

وز ایران بیامد دمادم سپاه، ز راه بیابان سوی رزمگاه

اما پیر مردان این لشکر جرار، که در فصل بهار، به قصد جنگ با افراسیاب از زابل بیرون زده اند، ناگهان به یاد می آورند که مملکت شاه ندارد و چون یکی دیگر از عقبه ی فریدون با نام کیقباد را در ناکجا آبادی در پشت کوه قاف سراغ کرده اند، به جای جنگ با افراسیاب و رفتن به خوار ری رستم را مامور می کنند که پیش از هر اقدامی کیقباد را پیدا کند و به سلطنت ایران برساند. بدون هیچ شکی شاهنامه، جز مجموعه مالیخولیاهای مانده از عهد عتیق نیست که در زمره و زمینه ی شاهکارهای خاخام های پریشان نویس درباره فرهنگ شرق میانه فهرست می شود.

ز لشکر به لشکر دو فرسنگ ماند، جهان دیدگان را سهبد بخواند

بدیشان چنین گفت کای بخردان، جهان دیده و کار کرده ردان

هم ایدر بسی لشکر آراستیم، بسی نیکوی و بهی خواستیم

راکنده شد رای بی تخت شاه، همه کار بی بوی و بی سر سپاه

چو بر تخت بنشست فرخنده زو، ز گیتی یکی آفرین خاست نو

شهی باید اکنون ز تخم کیان، به تخت کیی بر کمر برمیان

نشان داد موبد مرا در زمان، یکی شاه با فر و برز کیان

ز تخم فریدون یل کیقباد، که با فر و برز است و با رسم و داد

بفرمایید. دو لشکر به دو فرسنگی هم که می رسند سپهبد، که بعدا معلوم می شود منظور زال است، بقیه را صدا می زند و یاد آوری می کند که: آدم های حسابی، این همه لشکر که راه انداخته ایم به چه درد می خورند که سرپرست ندارند، بی بو و خاصیت اند و ممکن است دچار پراکندگی رای شوند؟ بعد هم می گوید همان موبد ناشناس، که احتمالا همان خاخام است، آدرس آدمی به نام کیقباد را به او داده، که فر و برز دارد و رسم و داد بلد است و بعدا خواهیم خواند که بلافاصله رستم را مامور می کند به جای جنگ به پیدا کردن کیقباد برود و ابتدا کشور را صاحب شاه کند و جنگ را بگذارد برای بعد. حالا این سپهبد چرا پیش از لشکر کشی یادش نیافتاده که مملکت شاه ندارد، احتمالا از شوق آدم کشی بوده که حالا خواننده و سپاه زال و افراسیاب همگی مجبوریم که در دو فرسخی دو سپاه انتظار بکشیم که ابتدا تکلیف بی شاه ماندن ایران معلوم شود! حالا ما که هیچی، چرا افراسیاب معطلی کشیده، صدای اش درنیامده، به قلب سپاه بدون رستم نزده، باید این باستان و شاهنامه پرستان جواب دهند که چنین متن کودکانه بی سر و تهی را که به درد ساختن کارتن برای کودکان هم نمی خورد، و در آن اندازه هم منطق و انسجام عقلی ندارد، با افتخاری آبکی و باد کنکی، مبنای هستی تاریخی مردم مظلوم این سرزمین قرار می دهند! (ادامه دارد) 


فردوسی، بیرون از شاهنامه ،۳۲

آوردن رستم کیقباد را از البرز کوه

باری، زال به رستم تکلیف می کند که با چند همراه به درد خور و مناسب، به البرز کوه برود، کی قباد را برای نشستن بر تخت سلطنت ایران آماده کند، تا امورات لشکر و کشور لنگ شاه و بدون مدیر نماند و می گوید که این ماموریت باید در مدت دو هفته تمام شود. برای انجام این کار و رفت و برگشت او، تنها دو هفته به رستم فرصت می دهد.  از این مقدمه دو آگاهی نصیب ما می شود. نخست این که البرز کوه احتمالا مخزن و محل احتکار شاه بوده است و فردوسی جای دیگری از ایران را برای ذخیره شاهان از نسل فریدون جز بلندی های البرز نمی شناخته است. جالب این که این شاهان در انتظار دعوت به جلوس بر  تخت، پایگاهی در شهری شناخته ندارند و ساکن البرز کوه اند که یک نا کجا آباد مطلق است. این دست تنگی کامل سازندگان شاه نامه و نیز وسعت آدم کشی پوریم را می رساند که در قرن چهارم هجری هم  قادر نیستند مرکز تجمعی شایسته ی پایتختی شاهان رزرو معرفی کنند!!! دوم این که مصرع آخر بیت سوم، در معنای خود، اجازه ی اقامت طولانی به رستم در نزد کیقباد را می دهد: «مکن پیش او بر درنگ اندکی»، اما ابیات بعد به باز گشت سریع رستم امر می کند تا جایی که او را از خواب گاه به گاه نیز پرهیز می دهد! و از آن بدتر لغت «تفت»، با ضمه بر روی حرف ت، در انتهای بیت ششم است که هیچ معنای جدید و قدیم ندارد و جز چسباندن کلامی بی محتوا برای تطبیق قافیه نیست!

به رستم چنین گفت فرخنده زال، که برگیر کوپال و بفراز یال

برو تازیان تا به البرز کوه، گزین کن یکی لشکر همگروه

ابر کیقباد آفرین کن یکی، مکن پیش او بر درنگ اندکی

به دو هفته باید که ایدر بوی، گه و بیگه از تاختن نغنوی 

بگویی که لشکر تو را خواستند، همی تخت شاهی بیاراستند

که در خورد تاج کیان جز تو کس، نبینیم شاها تو فریاد رس

تهمتن زمین را به مژگان برفت، کمر بر میان بست و چون باد تفت

در عین حال شاهنامه معلوم نمی کند دو لشکری که فقط دو فرسخ با هم فاصله داشته اند و آن همه مقدمات و اوصاف در تدارک آن ها در شاهنامه گذشته بود، در این دو هفته چه می کرده و چه گونه برای آغاز جنگ دندان روی جگر گذارده اند و چرا افراسیاب از غیبت رستم دلاور برای حمله به فرماندهان پیر و پاتال لشکر زال سود نبرده است؟ و از آن که می دانیم شاهنامه جای این سئوالات اساسی را ندارد و برای دل خوشی کودکان میان و کلان سال شوونیست فراهم شده، پس ماجرا را بدون سخت گیری دنبال کنیم که بس شنیدن دارد. رستم ابراز ارادت می کند، بر زین رخش می پرد و به سراغ کیقباد می رود.

کمر بر میان بست رستم چو باد، بیامد گرازان بر کیقباد

به نزدیک زال آوریدش به شب، به آمد شدن هیچ نگشاد لب

نشستند یک هفته با رای زن، شدند اندر آن موبدان انجمن

بر اساس این بیانات شاهنامه، رستم همان شبانه به البرز کوه می رود و کیقباد را به بارگاه زال می آورد و هفته ای با موبدان به رایزنی مشغول می شوند. اما هنوز نم این روایت در اوراق شاهنامه برچیده نشده، که بار دیگر و از مسیری دیگر پر از درد سر و زیر و بم رستم را در جست و جوی کیقباد آواره و در به در پیچ و خم های البرز کوه می بینیم: 

به رخش اندر آمد همان گاه شاد، گرازان بیامد بر کیقباد

ز ترکان بسی بد طلایه به راه، رسیدند در رستم کینه خواه

برآویخت با نامداران جنگ، یکی گرزه ی گاو پیکر به چنگ

برآورد گرز و برآمد به جوش، همی کوفت گرز و همی زد خروش

رمید از دل ترک یکباره هوش، به بازو بسی گشت بی تاو و توش

دلیران ز توران برآویختند، سرانجام از رزم بگریختند

نهادند سر سوی افراسیاب، همه دل پر از خون و دیده پر آب

بگفتند او را همه بیش و کم، سپهبد شد از کار ایشان دژم

اما در این جا با ورژن دیگری از حمل کیقباد به دربار زال آشنا می شویم! رستم بر رخش می پرد، راهی می شود، در مسیربه طلایه داران سپاه افراسیاب برمی خورد، جنگ می شود، رستم همان گرز گاو سر اجدادی را به کار می برد، جنبنده ی مختصری باقی می گذارد تا پیش افراسیاب به شکایت روند. اخم افراسیاب از شنیدن شرح این پیش آمد درهم می شود، قلون نامی از بزرگان و بزن بهادرهای ترک پر فسون را مامور می کند لشکری بر گزیند و کاملا هوشیار، نزد شهریار برود که شاهنامه معلوم نمی کند منظور کدام شهریار بوده است و بنا بر تجربه سخت هشدار می دهد که مدام اطراف را بپایند و مراقب شبیخون ناگهانی ایرانیان مکار باشند.

بفرمد تا نزد او شد قلون، ز ترکان دلیری گوی پر فسون

بدو گفت بگزین ز لشکر سوار، وز ایدر برو تا در شهریار

دلیر و خردمند و هشیار باش، به پاس اندرون سخت بیدار باش

که ایرانیان مردم ریمن اند، همی ناگهان بر طلایه زنند

قلون از نزد افراسیاب بیرون می آید و با چند گرد و پیل مست، سر راه نامداران می نشیند. اما در همین احوال رستم را یکه و تنها در راه یافتن کیقباد پیدا می کنیم که هنوز تاج بر سر نگذارده، شاهنامه او را شاه ایران زمین می خواند. در صحنه ی بعد، رستم در یک میلی کوه البرز، مفتون زیبایی و جلال و شکوه تفریح گاهی انگشت به دهان مانده که بسیار شبیه قهوه خانه های کنار آب سربند است: تختی به کنار آب روان گذارده اند، جوانی زیبا رو بر آن لمیده، چند جوان دیگر در اطراف او می گردند و پهلوانان بسیاری به رسم بزرگان کمر بسته و به صف ایستاده اند. رستم جلو می رود. به استقبالش می آیند و دعوت اش می کنند تا دمی با آنان می بنوشد. رستم مودبانه دعوت ایشان را رد می کند که کار و ماموریتی مهم و بزرگ در کوه البرز دارد و درنگ جایز نیست. توضیح می دهد که مرز ایران پر از دشمن است و مردم در غصه و فلاکت زندگی می کنند و روا نیست مملکت بدون شاه باشد و من این جا خوش بگذرانم و معطل کنم. جوانان خود را اهل همان البرز کوه معرفی می کنند و از رستم علت آمدن به البرز را می پرسند تا اگر کمکی از ایشان برآید دریغ نکنند. رستم سراغ کیقباد از نوادگان فریدون را می گیرد. آن جوان سر دسته ی دلیران می گوید از کیقباد نشان دارد و به شرط آن که بیاید و در مجلس شان شرکت کند، اخبار و احوال کیقباد را به او خواهد گفت.

وزان روی رستم دلیر و گزین، بپیمود زی شاه ایران زمین

یکی میل ره تا به البرز کوه، یکی جایگه دید برنا شکوه

درختان بسیار و آب روان، نشستنگه مردم نوجوان

یکی تخت بنهاده نزدیک آب، بر او ریخته مشک ناب و گلاب

جوانی به کردار تابنده ماه، نشسته بر آن تخت بر سایه گاه... 

سر آن دلیران زبان برگشاد، که دارم نشانی من از کیقباد

گر آیی فرود اندرین خان ما، بیفروزی از روی خود جام ما

بگویم تو را من نشان قباد، که او را چگونه ست رسم و نهاد

رستم باور می کند و مهمان می شود. جوان بر تخت می نشیند و دست رستم را می گیرد و با دست دیگر جام شرابی بر می دارد و به یاد بزرگان و آزادگان می نوشد. جامی هم به رستم تعارف می کند و بحث کی قباد را پیش می کشد، می پرسد او را از کجا می شناسد و با او چه کار دارد. رستم خبر می دهد که بزرگان کشور، تخت شاهی را آراسته و در انتظار کی قباد نشسته اند. پدرم که او را زال زر می گویند مرا مامور کرد تا به البرز بیایم و شاه آینده را ببینم، قدری پیش او بمانم و او را با خود ببرم.

دگر جام باده به رستم سپرد، بدو گفت کای نامبردار گرد

بپرسیدی از من نشان قباد، تو این نام را از که داری به یاد؟

بدو گفت رستم که ای پهلوان، پیام آوریدم به روشن روان

سر تخت ایران بیاراستند، بزرگان به شاهی ورا خواستند

پدرم آن گزین مهان سر به سر، که خوانندش او را همی زال زر

مرا گفت رو تا به البرز کوه، قباد دلاور ببین با گروه

به شاهی برو آفرین کن یکی، مکن پیش او در درنگ اندکی

بگویش که گردان تو را خواستند، سر تخت شاهی بیاراستند

و در انتها بار دیگر سراغ کیقباد را می گیرد. میزبان لبخندی می زند، خود را همان کیقباد معرفی می کند و به عنوان نشانی می گوید که نام اجدادش را یکی یکی می داند! رستم بی این که ادعای او را بیازماید یا نشان و مدرکی از او بخواهد، دولا راست می شود، به زبان بازی و مجیز گویی لب می گشاید و اجازه می گیرد که پیام و پیغام زال را باز گوید. نمی دانیم با این که تا کنون قباد را نمی شناخته و تمام زیر و بم امور مملکتی را برایش لو داده کدام بخش از پیغام زال ناگفته مانده که رخصت گفتگو می طلبد!

ز گفتار رستم دلیر جوان، بخندید و گفتش که ای پهلوان

ز تخم فریدون منم کیقباد، پدر بر پدر نام دارم به یاد

چو بشنید رستم فرو برد سر، به خدمت فرود آمد از تخت زر

که ای خسرو خسروان جهان، پناه دلیران و پشت مهان

سر تخت ایران به کام تو باد، تن ژنده پیلان به دام تو باد

نشست تو بر تخت شاهنشهی، همت سرکشی باد و هم فرهی

درودی رسانم به شاه جهان، ز زال سپهبد گو پهلوان

اگر شاه فرمان دهد بنده را، که بگشایم از بند گوینده را

قباد، اجازه می دهد و تکرار پیغام را می شنود و گویا تازه معنا و مفهوم پیام را فهمیده، نیشش باز می شود، در جا، پادشاهی ایران را می پذیرد، دستور می دهد شراب بیاورند و به سلامتی رستم می نوشد. رستم که از انجام ماموریت، فارغ شده جام دیگری می گیرد، مقدار دیگری شیرین زبانی می کند. خبر به همه اهل مجلس می رسد، شاد می شوند و جشنی به پا می کنند. کیقباد از خوابی که شب گذشته دیده برای رستم می گوید که در آن، دو باز سفید از سوی ایران تاجی درخشان می آورند و بر سرش می گذارند. ادامه می دهد که صبح روز بعد بیدار شدم و مجلسی شاهوار ترتیب دادم که می بینی و گویا آن باز سپید تو بودی و مژده ی سلطنت آوردی. از اشاره کیقباد معلوم می شود این البرز کوه که در آن ساکن بوده نیز جزء ایران زمین محسوب نمی شده که می گوید باز سپید از سوی ایران زمین برایش تاج پادشاهی آورده است. کاش آن ها که به تکرار و اصرار، کباده شاهنامه را می کشند و از خواندن اشعار آن، همراه با بساط معمول و ملازم شاهنامه خوانی، کیفور می شوند، لااقل تکلیف ایران را در این کتاب برای خود معلوم می کردند!

شهنشه چنین گفت با پهلوان، که خوابی بدیدم به روشن روان

که از سوی ایران دو باز سپید، یکی تاج رخشان به کردار شید

خرامان و نازان رسیدی برم، نهادندی آن تاج را بر سرم

چو بیدار گشتم شدم پر امید، ازان تاج رخشان و باز سپید

بیاراستم مجلس شاهوار، بدین سان که بینی بر این جویبار

تهمتن مرا شد چو باز سپید، رسیدم ز تاج دلیران نوید

پس رستم ناگهان معبر می شود، علم غیب پیدا می کند و می گوید که خواب تو نشان از پیغمبری دارد که به حساب دیگر گزاف گویی های معمول شاهنامه می گذاریم. کیقباد را شاه کنداوران می خواند که احتمالا همان کنده کشی در فن کشتی باشد، سپس او را دعوت می کند زود تر به سوی ایران بروند. قباد از جا می جهد و پای بر بور نبرد می گذارد که دیگر به حدس هم معنای آن را نمی فهمیم.

چنین گفت با شاه کنداوران، نشان است خوابت ز پیغمبران

کنون خیز تا سوی ایران شویم، به یاری به نزد دلیران شویم

قباد اندر آمد چو آتش ز جای، به بور نبرد اندر آورد پای

قلون از شاه دار شدن ایرانیان خبر دار می شود و بار دیگر و پیش از این که بالاخره تکلیف آن لشکرکشی پیشین که در فاصله ی دو فرسخی یکدیگر صف بسته بودند، معلوم شود، لشکر دیگری می آراید و قباد هم قصد مقابله می کند. رستم او را بر حذر می دارد که چنین مبارزه ای در حد تو تازه به شاهی رسیده نیست، کارها را به من بسپار که با رخش و یال و کوپالم از پس آن ها بر می آیم. پس به میدان می رود و شمشیر می کشد و ترکان را تار و مار می کند. انصافاٌ که این داستان های مضحک، همان به کار کارتون های با گرافیک درجه سه می خورد که اینک باستان ستایان خارج از کشور می سازند تا فرهنگ جاودانه خود را به جهان بنمایانند و خوش باشند. فردوسی رستم را که در این جا به دیوی بند گسسته تشبیه می کند، که یک دست اش گرز و دست دیگرش کمند است، به میدان جنگ با قلون می فرستد. قلون به او حمله می کند نیزه ای می اندازد که بند جوشن رستم را پاره می کند. رستم جا نمی زند، دست دراز می کند و نیزه ی قلون را می گیرد. قلون متحیر می شود. رستم نعره ای می کشد و با نیزه قلون را مثل مرغی به سیخ کشیده، که در این جا بابزن عنوان شده، بلند می کند تا همه ببینند! همراهان قلون، جسدش را همان جا می گذارند و فرار می کنند!

قلون دید دیوی بجسته ز بند، به دست اندرون گرز و بر زین کمند

بدو حمله آورد مانند باد، بزد نیزه و بند جوشن گشاد

تهمتن بزد دست و نیزه گرفت، قلون از دلیریش مانده شگفت

ستد نیزه از دست آن نامدار، بغرید چون تندر از کوهسار

بزد نیزه و بر ربودش ز زین، نهاد آن بن نیزه را بر زمین

قلون گشته چون مرغ بر بابزن، بدیدند لشکر همه تن به تن

براند از برش رخش و بسپرد خوار، برآوردش از مغز یک سر دمار

سواران همه روی برگاشتند، قلون را بدان جای بگذاشتند

هزیمت شد از وی سپاه قلون، به یکبارگی بخت گشته زبون

بدین ترتیب رستم تهمتن طلایه ترکان را می شکند و می گذرد. در راه به کوهساری پر آب و علف می رسد و تا شب به کار آرایش و پیرایش مشغول است. شب هنگام، شاه ایران را تزیین می کند و به بارگاه زال می آورد. حالا این چه شاه ایران زمینی است که برای دیدن یک حاکم محلی بزک می کند و به بارگاه او می رود، باید از به هم بافندگان شاهنامه پرسید. باری، یک هفته به رای زنی با موبدان سپری می شود و به نتیجه می رسند که در جهان شاهی همچون کیقباد نیست. پس یک هفته هم به شادی می نشینند و روز هشتم تخت عاج می آورند و تاج شاهی را از کنار آن آویزان می کنند!!! در این میان هنوز هم از آن دو لشکر که دست کم یک ماه است رو به روی یکدیگر معطل مانده اند، خبری در شاهنامه نیست!

چو شب تیره شد پهلو پیش بین، برآراست با شاه ایران زمین

به نزدیک زال آوریدش به شب، به آمد شدن هیچ نگشاد لب

نشستند یک هفته با رایزن، شدند اندران موبدان انجمن

که شاهی چو شه کیقباد از جهان، نباشد کس از آشکار و نهان

همیدون ببودند یک هفته شاد، به بزم و به باده بر کیقباد

به هشتم بیاراسته تخت عاج، بیاویختند از بر عاج تاج

(ادامه دارد)


فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۳)

کیقباد، پادشاهی او صد سال بود

باری، کیقباد بر تخت می نشیند. بزرگان و نام آوران از جمله قارن، کشواد، خراد و برزین، یعنی مجموعه ای از آدم هایی قلابی با اسامی بی معنا، که به زور چند بیت شعر ناشیانه وارد تاریخ می شوند، به دست بوسی می آیند، عرض ارادت می گویند و زر و و گوهر بر تخت شاهی می پاشند. سپس از سپاه ترک و افراسیاب می گویند و او را به زرم با ترکان دعوت می کنند. کیقباد لشکر را برانداز می کند و صبح روز بعد همگی رهسپار میدان رزم می شوند. رستم سلیح نبرد می پوشد، پیشاپیش سایر ایرانیان، شادمان از این که شاهنامه فرصت دیگری به او برای ابراز شمشیر کشی داده است، می خرامد. سپاهی به راه می افتد که در یک سو مهراب، شاه کابلستان است که پیوسته در کاخ و دربار و درگاه ایرانیان مهمان بوده است! در سمت دیگر گستهم و در میان سپاه، قارن و کشواد و در پشت آن ها زال و کیقباد می روند. لشکر، درفش های کاویانی را علم می کنند و مقدمات جنگ دیگری فراهم می شود.

چو کشتی شد از مرد روی زمین، کجا موج خیزد ز دریای چین

سپر بر سپر گشته دریای قار، برافروخته شمع زو صد هزار

ز نالیدن بوق و بانگ سپاه، تو گفتی که خورشید گم شد ز راه

دو لشکر بر آمد ز یک ره به جای، نه سر بود پیدا سپه را نه پای

قار را در لغت فارسی، معلوم نیست از طریق کدام ریشه شناسی، به معنای قیر و سیاهی گرفته اند. احتمال دارد که چون صدای قار از منقار کلاغ زاغی بیرون می آید، صدای او را همرنگ همان زاغی فرض کرده اند!!!! چنین است زایمان های هرزه ی لغت در زبان  شیرین فارسی. اما اگر این جا قار را با همین معنای قیر و سیاهی بگیریم، آن وقت معنای بیت قابل کشف نمی شود و از تصور آدمی بیرون می رود. با این همه نمی دانم چرا همین لغت قار با معنای سیاه را، شاعر دیگری به نام امامی هروی، در قرن هفتم، همین قار را مخالف و متضاد معنای قیر و با مفهوم سفید می آورد!!!

تا چو قیر است و قار در شب و روز، ساحت و عرصه ی قفار و بحار

روز خصم ات سیاه باد چو قیر، روی بخت ات سفید باد چو قار

جواب این تناقض را می دانید چه داده اند؟ می گویند واژه ی قار را در این بیت و ابیات نظیر، که افاده ی معنای سپیدی را می کند، از لغت ترک برداشته اند، که در آن قار به معنای برف است!!!! باید به خدا  از این همه پشتک و واروی ادبی که جای اعتراف به ناتوانی زبان فارسی به خصوص کاربرد لغت در شاهنامه می گذارند، پناه برد. باری، قارن گرز و تیغ و سنان بر می دارد و مطابق معمول در میدان می گردد و به هر که دست می یابد می کشد. چنان از کشته ی ترکان، پشته می سازد که همه را به ستوه می آورد. شماساس را می بیند، به سوی او می شتابد و تیغ زهرآگین بر سرش می کوبد و شماساس در جا می میرد. قارن در پی ضربه ی مهلکی که بر فرق شماساس فرود آورده با صدای بلند خود را معرفی می کند و بر خود می بالد.

به هر حمله قارن سرفراز، چنان چون بود مردم رزم ساز

گهی سوی چپ تاخت گه سوی راست، بگردید و از هر کسی کینه خواست

میان سپاه اندر آمد دلیر، سپهدار قارن به کردار شیر

به گرز و به تیغ و سنان دراز، همی کشت از ایشان یل سرفراز

ز کشته زمین کرد مانند کوه، شده زان دلیران ترکان ستوه

شماساس را دید مانند شیر، که نی برخروشید گرد دلیر

بیامد دمان تا بر او رسید، سبک تیغ تیز از میان برکشید

بزد بر سرش تیغ زهر ابدار، بگفتا منم قارن نامدار

نگون اندر آمد شماساس گرد، بیفتاد بر جای و در دم بمرد

 فردوسی، که طبع لطیف را تنها به انحصار وصف تصاویر جنگی نیاورده، بازتاب ذهن و مرام آشتی جو و صلح پسندش را در قالب بیت شعری در مذمت و ملامت رسم نا معلوم روزگار می گنجاند که از دیرباز هرگز به یک منوال نگردیده و به عنوان تسلیت مرگ شماساس می سراید:

چنین است کردار گردون پیر، گهی چون کمان است و گاهی چو تیر

و بدین ترتیب سر فصل تکراری و بی حاصل تاریخی دیگری از شاه نامه تمام می شود که برابر معمول با شرح مقدمات جنگ، صف آرایی، رجز خوانی آغاز و به تدارک پشته ای از مرده به پایان رسیده است!!! (ادامه دارد) 


 فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۴)

جنگ رستم با افراسیاب

اینک به یکی از تفریحی ترین بخش های شاهنامه وارد می شوم و صحنه ای از نمایشات این کتاب را می گشایم که نه فقط امکان عقلی و ابزاری ندارد بلکه صاحب خرد را به دوری از نزدیک شدن به مباحث و مقولات این مجموعه داستان های عوام پسند بی محتوا برحذر می دارد. رستم که از دور رزم قارن و خم و چم مبارزه را دیده است، هوای رقابت بر سرش می زند، برای ورود به کارزار شتابان نزد زال می رود و نشانی های ظاهری آن پور پشنگ، یعنی افراسیاب را می پرسد. زال که گویا هنوز رستم را به جد نمی گیرد، یادآوری می کند که محتاط باشد و افراسیاب را دست کم نگیرد که به هنگام جنگ چون نره اژدها می جوشد و می خروشد و در توصیف خشونت او می گوید که دم آهنج است که امروز کاربرد و رواجی ندارد و مانند ده ها و ده ها مورد دیگر، منظور شاعر را از ذکر این صفت در نمی یابیم، مگر منتقد این نوشته ها کامنتی بگذارد و تمام ما را با خبر کند. با این همه زال آدرس می دهد که افراسیاب، درفش و خفتان سیاه دارد، سر و  ساعدش را به آهن زر اندود پوشانده و بار دیگر به رستم هشدار می دهد که دور و بر افراسیاب آفتابی نشود.

بدو گفت زال ای پسر گوش دار، یک امروز با خویشتن هوش دار

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست، دم آهنج و در کینه ابر بلاست

درفشش سیاهست و خفتان سیاه، از آهنش ساعد از آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر، درفشی سیه بسته بر خود بر

ازو خویشتن را نگه دار سخت، که مردی دلیرست و بیدار بخت

رستم به او دلداری می دهد که نگران مباش. خدا یار من است و با این دل نترس و تیغ تیز و بازوی پر زور از پس هر کسی بر می آیم. بر پشت رخش می پرد و حیوان را که گاودم وصف می شود و لابد در آن دوران اسبان با دم گاو، ک ظاهرا چیز هجوی است، ارزش مخصوص داشته می تازاند، به سپاه افراسیاب در هامون می زند، ابتدا به کاری ترین حربه اش یعنی نعره متوسل می شود که پیش تر خواندیم فیلی را هم رمانده بود. پس نعره ای می کشد، افراسیاب از عربده غریب او حیرت می کند و از اطرافیان می پرسد این اژدهای افسار گسیخته کیست؟ یکی جواب می دهد که این رستم دستان است که با گرز سام به میدان آمده، سرش پر باد و جویای نام است.

بدو گفت رستم که ای پهلوان، تو از من مدار ایچ رنجه روان

جهان آفریننده یار من است، دل و تیغ و بازو حصار من است

برانگیخت پس رخش روئینه سم، برآمد خروشیدن گاودم

دمان رفت تا پیش توران سپاه، یکی نعره زد شیر لشکر پناه

چو افراسیابش به هامون بدید، شگفتید از آن کودک نارسید

ز گردان بپرسید کین اژدها، برین گونه از بند گشته رها

کدامست کین را ندانم به نام، یکی گفت کین پور دستان سام

نبینی که با گرز سام آمدست، جوان است و جویای نام آمدست

در این جا با چنان صحنه ی اکشنی بر می خوریم که هیچ بدل کار و کامپیوتری قادر به باز ساخت آن نیست. رستم با دیدن افراسیاب به وسیله ی فشردن ران رخش را به سمت او می راند، گرزش را بلند می کند، مثل فرفره و بدون کم ترین مقاومت و با یک شگرد فوق کاراته، افراسیاب را بر زمین می زند، بعد گرز را نه بر مغز او که بر زین فرو می کند، دستان افراسیاب را با کمر بند می بندد، از پشت زین پایین می کشد و می خواهد او را نزد قباد ببرد و بگوید که این جوری می جنگند که بند کمر، تاب جسم سنگین افراسیاب و زور رستم را نمی آورد، پاره می شود، افراسیاب با سر به زمین می خورد و تازه این جاست که سواران دور و ور افراسیاب را می گیرند و او را از میدان به در می برند! 

چو رستم ورا دید بفشرد ران، به گردن برآورد گرز گران

چو تنگ اندر آورد با او زمین، فرو کرد گرز گران را به زین

به بند کمرش اندر آویخت چنگ، جدا کردش از پشت زین خدنگ

همی خواست بردن به پیش قباد، دهد روز جنگ نخستینش یاد

ز سنگ سپهدار و چنگ سوار، نیامد دوال کمر پایدار

گسست و به خاک اندر آمد سرش، سواران گرفتند گرد اندرش

همان طور که سنگین در بیت بالا سنگ شده است، در بیت بعد هم می خوانیم که رستم ضمن کوبیدن بر پشت دست خود، از سر افسوس با خود می گوید که اگر افراسیاب را زیر کش می گرفتم و با کمر، بند و بش نمی بستم فرار نمی کرد. اگر کسی را سراغ دارید که قادر باشد به هر نحو ممکن، برای بیت دوم، که در زیر از متن شاه نامه می آورم، معنایی دست و پا کند، تشویق اش کنید که برای نجات شاه نامه از این همه اتهام بی مایگی که بر آن می بندند، تا دیر نشده، دستی بجنباند. زیرا که من آن کش و بش را با هر اعراب و زیر و زبری که خواندم و به هر راهنما و لغت نامه ای که از چند زبان سراغ داشتم رجوع کردم، یکی از آن دیگری مسخره تر و بی معناتر از آب درآمد و بالاخره گفتم که شاید باید کش را به کسر کاف بخوانم که معنای آن قبیح و اجرای آن دشوار درآمد، زیرا مسلما رستم نمی توانسته افراسیاب را زیر کش شلوارش بگذارد!!! 

سپهبد چو از دست رستم بجست، بخایید رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زیر کش، همی با کمر ساختم بند و بش

باری، باز هم زنگ پیلان و تاپ و توپ کوس را به صدا در می آورند که باز هم آواز آن تا چند میل بلند می شود و خبر نزد شاه ایران می برند که رستم به قلب سپاه ترکان زد، تار و مارشان کرد، افراسیاب را به اسیری گرفت و درفش اش را به خاک مالید. از آن سو بزرگانی که دور افراسیاب حلقه زده بودند او را سوار باره ای تیز تک می کنند، که لابد نوعی اسب دم گاوی دیگر است، تا سپاه اش را رها کند و آواره بیابان شود و با ذکر این مجموعه خالی بندی بی حاصل و فاقد سر و ته، پرده ی اول این جنگ هم به انتها می رسد.

چو آواز زنگ آمد از پشت پیل، خروشیدن کوس از چند میل

یکی مژده بردند نزدیک شاه، که رستم بدرید قلب سپاه

به نزد سپهدار ترکان رسید، درفش سپهدار شد ناپدید

گرفتش کمر بند و افکند خوار، خروشی برآمد ز ترکان به زار

گرفتند گردش دلاور سران، پیاده ببردندش آن سروران

سپهدار ترکان بشد زیر دست، یکی باره ی تیز تگ برنشست

برآمد و راه بیابان گرفت، سپه را رها کرد و خود جان گرفت

کیقباد از شنیدن این اخبار نیکو کیفور می شود و فرمان می دهد سپاهش یک باره بر تورانیان هجوم برند و بنیادشان را بر اندازند. قباد و زال و مهراب شنگول و سر حال، به میدان می ریزند و معرکه ای بر پا می شود که فردوسی می کوشد به لطف کلام موزون، از قباحت آن بکاهد و یکی از شیرین ترین ابیات توصیفی شاهنامه را می سراید که در آن صور خیال شمایلی بدیع می گیرد.

ز جای اندر آمد چو آتش قباد، بجنبید لشکر چو دریا به باد

ز دست دگر زال و مهراب شیر، برفتند پرخاشجوی و دلیر

بر آمد خروشیدن دار و گیر، درخشیدن خنجر و زخم تیر

بر آن ترگ زرین و زرین سپر، غمین شد سر از چاک چاک تبر

تو گفتی که ابری بر آمد ز گنج، ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج

 فرو رفت و بر رفت روز نبرد، به ماهی نم خون و بر ماه گرد

ز سم ستوران بر آن پهن دشت، زمین شش شد و آسمان گشت هشت

زال به رستم می نگرد و از سلامت احوال و هنرمندی او در بریدن و بستن و شکستن سر و دست و پای دشمن شاد می شود و به تخمین شاهنامه، رستم در آن روز هزار و صد و شصت نفر، یعنی در هر دقیقه از روز، اگر ده ساعت هم بدون مکث و استراحت جنگیده باشد، دو نفر را می کشد!!! ترکان، زار و خسته راه دامغان پیش می گیرند و از آنجا به جیحون عقب می نشینند.

نگه کرد فرزند را زال زر، بدان نامبردار بازو و بر

ز شادی دل اندر برش بر تپید، که رستم بدان سان هنرمند دید

برید و درید و شکست و ببست، یلان را سر و سینه و پا و دست

هزار و صد و شصت گرد دلیر، به یک حمله شد کشته در جنگ شیر

برفتند ترکان ز پیش مغان، کشیدند لشکر سوی دامغان

از آنجا به جیحون نهادند روی، خلیده دل و با غم و گفت و گوی

شکسته سلیح و گسسته کمر، نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر

این که مغان در میان این میدان نبرد چه می کرده اند، تقصیر قافیه ی شعر است که باید با دامغان بخواند. سپاه ایران پس از جمع آوری گنج و غنیمت ترکان و رستم نیز با باد و بروت در بازو به سوی شاه باز می گردند و ادامه ی جنگ به فصل دیگری می کشد. 

همه پهلوانان ایران سپاه، ز ره بازگشتند نزدیک شاه

همه هر یک از گنج گشته ستوه، گرفته ز ترکان گروها گروه

به جا آمدند آن سپاه مهان، شدند آفرین خوان به شاه جهان

وزین مرز رستم چو برگشت باز، بیامد بر شاه ایران فراز

(ادامه دارد)


فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۵)

آمدن افراسیاب نزدیک پدر خود

باری، افراسیاب از دست رستم گریخته، خود را به رودی می رساند که نام آن در شاهنامه ضبط نیست. یک هفته به آب رودخانه زل می زند و روز هشتم، معلوم نیست دست به چه کاری می زند که فردوسی هم در وصف آن در می ماند و می گوید: به هشتم برآراست با خشم و دود، که در وصف آن فقط می توان گفت چندان عصبانی بوده که گویی از دماغ اش دود بیرون می زده است. بعد هم سراغ پدرش می رود و با دلی پر درنگ ماجرا را تعریف می کند. حالا دل پر درنگ دیگر چه نوع دلی است، باید در فرصت قیامت از فردوسی پرسید.

وزان سو که بگریخت افراسیاب، همی تازیان تا بدان روی آب

یکی هفته بنشست نزدیک رود، به هشتم برآراست با خشم و دود

به پیش پدر رفت پور پشنگ، زبان پر ز گفتار و دل پر درنگ

گلایه ای که از زبان افراسیاب و در شرح ماجرای جنگ و دلاوری های افسانه ای رستم می خوانیم بیش تر به کار حظ بردن و تصویر سازی های حماسی باستان پرستان می آید تا کاهش رنج روحی افراسیاب و البته به روشنی می دانیم سراسر این خون نامه ی باستان، جز به کار سرگرمی صاحبان اندیشه های برتری طلب که دائما لباس و کلاه رزم به تن دارند، نمی آمده است. افراسیاب که گویی از بیخ و بن از رویارویی با ایرانیان پشیمان و آزرده خاطر است رو به پدر می گوید اساس جنگ با سپاه و شاه ایران بی خردانه و ناشایست بود و پشنگ با این کار، خلاف اجداد خود عمل کرده و عهد و پیمان دیرین را زیر پا گذارده است. زیرا تلاش برای از بین بردن نسل و نژاد ایرج بی هوده است زیرا اگر یکی را بکشیم دیگری جای او می نشیند و از این قبیل حرف ها و مثال می زند که این اواخر هم نه فقط سلطنت به قباد رسیده، که به کین اجداد خود دست برآورده، از سام نریمان هم فرزندی به نام رستم پدید آمده که از همه قلدر تر است.

بدو گفت کای نامبردار شاه، تو را بود از این جنگ جستن کناه

یکی آن که پیمان شکستن ز شاه، بزرگان پیشین ندیدند راه

نه از تخم ایرج زمین پاک شد، نه هرگز گزاینده تریاک شد

یکی گم شود دیگر آید به جای، جهان را نمانند بی کدخدای

قباد آمد و تاج بر سر نهاد، به کینه یکی نو در اندر گشاد

در این جا هم آن نشان و گمانی که افراسیاب در مورد رستم می گوید بیش تر روح قهرمان پرور و خیال باف کسانی را می نوازد که از گذشته خود به همین خالی بندی های کودک فریب بسنده می کنند و هرگز زهره ی مواجهه با حقایق تاریخی و فرهنگی خود را نداشته و ندارند و به ضرب و زور هیچ محرکی حاضر نیستند از خواب خرگوشی خود دست بکشند و لحظه ای از خود بپرسند که داشتن رستمی که در نهایت می تواند با گرزش هوا را هم چاک چاک کند، حتی اگر در عالم واقع هم حضور او را حقیقی تصور کنیم، موجب چه افتخاری برای ملتی است و هنگامی که ستایش خون نامه ی فردوسی را از زبان عالی مقامان فرهنگی مملکت می شنویم، که بیش تر باید مبلغ سلامت و امنیت و برابری اسلام و قرآن باشند، آه از نهاد آدمی بر می آید.

سواری پدید آمد از پشت سام، که دستانش رستم نهادست نام

بیامد به سان نهنگ دژم، که گفتی جهان را بسوزد به دم

همی تاخت اندر فراز و نشیب، همی زد به گرز و به تیغ و رکیب

ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک، نیرزید جانم به یک مشت خاک

همه لشکر ما به هم بر درید، کس اندر جهان این شگفتی ندید

بعد هم افراسیاب تآتر شکست خود از رستم را یک بار دیگر برای پدرش بازی می کند و می گوید که چه طور زمانی که درفش مرا دید و شناخت گرز خود را برکشید و نزدیک آمد و چندان مرا از زین بلند کرد که گویی به قدر پشه ای وزن نداشتم و به چنان فلاکتی زیر دست و پایش افتادم که همه بزرگان جمع شدند و کمک کردند تا توانستم بگریزم. من که دلیر و دلاور و پشت و پناه لشکرم پیش او کم آوردم. چرا که گویا بر و بازو و تن و بدنش را از آهن ساخته اند و در جنگ مانند شیر و پیل می غرد و می درد و آدم می کشدو می گوید حالا که سام چنین دستبردی دارد که اثری از دلاوران و جنگاوران ترک باقی نمی گذارد و همه لشکرت هم نمی توانند از پس او برآیند به تر است از خیر مبارزه با او بگذریم، و گرنه دیگر برای مبارزه با او روی من حساب نکن. به همان قطعه زمینی که فریدون به تور سپرده و برای تو ارث گذارده  راضی باش و طمع لشکر کشی و کشور گشایی را از سر بیرون کن، چه در مبارزه با ایرانیان، فقط اوضاع را بر خودت تنگ تر و شرایط را بغرنج تر می کنی.

چون او گر بدی سام را دستبرد، ز ترکان نماندی سر افراز گرد

جز از آشتی جستنت رای نیست، که با او سپاه تو را پای نیست

جهانجوی و پشت سپاهت منم، به دشواری اندر پناهت منم

نمانده ست با او مرا تاب هیچ، برو رای زن آشتی را بسیچ

زمینی کجا آفریدون گرد، بدان گه به تور دلاور سپرد

به تو داده بودند و بخشیده راست، تو را کین کشیدن نبایست خواست

ازان گر بگردیم و جنگ آوریم، جهان بر دل خویش تنگ آوریم

سپس اضافه می کند که دیدن به تر از شنیدن است و می دانی در جنگ با ایرانیان مجبور شدی لشکر بزرگی تدارک ببینی و جنگ با آن ها نتیجه ندارد. پس کار امروز را به فردا مینداز و بی درنگ، دست از جنگ بشوی. این جا، فردوسی از زبان افراسیاب شکست خورده، دو بیت شعر زیبا حول دور اندیشی و در مذمت سهل انگاری و پشت هم اندازی می گوید که شنیدنی است.

از امروز کارت به فردا ممان، که داند که فردا چه گردد زمان

گلستان که امروز باشد به بار، چو فردا چنی گل نیاید به کار

به تذکر افراسیاب باز گردیم که همچنان داغ دیده و رنج کشیده از رزم با رستم به پدر گوشزد می کند که بارها بزرگان و نام داران زرین تاج و زر سپر، بر سر کار آمدند و باد ناملایم روزگار آن ها را به خواری از میان برداشت. کلباد و بارمان شیر افکن و نیز خزروان گرد را از خاطر مبر که زال به سختی او را شکست داد و شماساس به دست قارن کشته شد و هزاران دلاور دیگر که کشته و نابود شدند. و از همه بد تر آن که نام و اعتبارت شکست و آبرویت بر باد رفت و هرگز جبران آن میسر نیست. بار دیگر جمله ای پر مغز از زبان افراسیاب می شنویم که معتقد است فرجام نیک و بد آدمی در گرو فرصت طلبی و دوری از تن آسایی و ساده گیری است.

جزای بد و نیکی روزگار، در امروز و فردا گرفتن شمار

پس چندان که در نبش قبر حوادث گذشته و گذشتگان فایده ای نمی بیند، پیشنهاد می کند از کین و نفرین دیرین چشم بپوشد و هر چه زود تر به آشتی خواستن نزد کی قباد برود تا یاری و پشتیبانی رستم پر زور و قارن همیشه پیروز و کشواد زبر دست که اسیران ایران را از آمل آزاد کرد و مهراب با فر و رای را به دست آورد.

به پیش آمدندم همه سرکشان، پس پشت هر یک درفشی گوان

بسی یاد دادندم از روزگار، دمان از پس و من از آن زار و خوار

کنون از گذشته مکن هیچ یاد، سوی آشتی تاز با کیقباد

گرت دیگر آید یکی آرزوی، به گرد اندر آید سپه چارسوی

به یک دست رستم چو تابنده هور، ابا گرز و با تیغ و با فر و زور

به دست دگر قارن رزم زن، که چشمش ندیده ست هرگز شکن

سه دیگر چو کشواد زرین کلاه، که آمد به آمل ببرد آن سپاه

چهارم چو مهراب کابل خدای، که سالار شاه است و با فر و رای

و بدین ترتیب برای نخستین بار در شاه نامه با مرد جنگی خردمندی چون افراسیاب رو به رو می شویم که دعوت به پرهیز از جنگ و دوستی و صلح و قناعت به سهم خویش می کند. تا بعد ببینیم که این سوی قصه چه می اندیشد.

(ادامه دارد)


 فردوسی، بیرون از شاهنامه(۳۶)

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد

باری، پشنگ ناباورانه و با چشمی پر اشک به افراسیاب نگاه می کند که یاد گذشته او را چنان رنجانده و صبر و قرارش را ربوده بود که پریشان و آشفته نزد پدر شکایت آورده است. پشنگ مردی زیرک و زبده بر می گزیند و از طریق او نامه ای به ایران می فرستد. در این نامه با ادا و اطوار و مجیز و شیرین گویی پس از یاد خدا و درود و سلام به روان جدشان فریدون، به کیقباد پیشنهاد می کند دیگر پای اختلاف سلم و تور و ایرج و تقسیم اراضی ناعادلانه فریدون را به میان نکشند. به سهمی که فریدون به ایشان بخشیده راضی باشند و دعوی را کنار بگذارند.

یکی نامه بنوشت ارتنگ وار، برو کرده صد گونه رنگ و نگار

به نام خداوند خورشید و ماه، که او داد بر آفرین دستگاه

وزو بر روان فریدون درود، کزو گشت این تخم ما تار و پود

کنون بشنو ای نامور کیقباد، سخن گویم از رای شاهی و داد

گر از تور بر ایرج نیکبخت، بد آمد پدید از پی تاج و تخت

بر آن بر نمی راند باید سخن، نباید که پرخاش ماند به بن

گر این کینه از ایرج آمد پدید، منوچهر سرتاسر آن کین کشید

بر آن هم که کرد آفریدون نخست، کجا راستی را به بخشش بجست

سزد گر بمانیم ما هم بر آن، نگردیم از آیین و راه سران

پس مرز و محدوده ی قلمرو شان را گوشزد می کند که از خرگاه تا ماوراء النهر که جیحون از آن می گذرد متعلق به ترکان باشد و ایرج، نورچشمی فریدون، که مالک ایران بود، هرگز به آن محدوده چشم نداشته باشد. در تذکر ارضی پشنگ، اشاره ای به حد و مرز سرزمین ایران نمی خوانیم چرا که فردوسی هنوز نمی داند که کجای عالم را باید که ایران بنامد!

ز خرگاه تا ماورالنهر بر، که جیحون میان است اندر گذر

بر و بوم ما بود هنگام شاه، نکرد اندر آن مرز ایرج نگاه

همان بخش ایرج بد ایران زمین، که از آفریدون بدش آفرین

پشنگ برای آن که کیقباد را وادار به پذیرش پیشنهاد صلح کند، جا نمازی آب می کشد که خدا راضی به جنگ نیست و اگر زد و خورد ها را ادامه دهیم، دنیا و آخرت خود را ضایع کرده ایم و از آن که دنیا به کسی وفا نمی کند و باید سرانجام روزی این جهان را بگذاریم و بگذریم، پس درست است که جدال را تمام کنیم و آشتی بجوییم. در این جا شاه نامه برای بیان آثار مخرب گذشت زمان مثالی حیرت انگیز می آورد.

دگر همچنان چون فریدون گرد، به سلم و به تور و به ایرج سپرد

ببخشیم ازان پس نجوییم کین، که چندین بلا خود نیرزد زمین

سر ژنده ی زال چون برف گشت، ز خون یلان خاک شنگرف گشت

سرانجام  نیز جز به بالای خویش، نیابد کسی بهره از جای خویش

بمانیم با آن رشی پنج خاک، سراپای کرباس و جای مغاک

نخست این که ظاهرا فردوسی در این ابیات  از یاد برده بود که سپیدی ژنتیک موی زال حاصل تاراج زمان نبوده است و دیگر این که در این مثال عبرت آموز پشنگ معلوم می شود که شاهان کهن ایران نیز، اجساد را مانند مسلمانان در کفن می پیچیده اند و در قبر می گذارده اند. صاحب اندیشه در می ماند که آن مهمل برداشته شده از روی یک داستان هلنی، که اجداد ایرانیان اجساد مردگان را به مرغان هوا واگذار می کرده اند، در کجای شاه نامه ثبت است؟ باری، پشنگ وعده می دهد و می گیرد که دیگر ترکان و ایرانیان پای از رود جیحون این سو تر نگذارند مگر آن که با سلام و درود، پیغام و پیام صلح داشته باشند. نامه را می نویسد و مهر و موم می کند، طبق روال شاهنامه، لشکری تدارک می بیند و با چندین سوار و اسبان تازی و تیغ های هندی که در نیام نقره ای قرار داشته اند و چند زیبا روی و مشتی تاج و تخت!!! به ایران می فرستد. معلوم نیست که این ارسال و بخشش های مکرر تاج و تخت جز به جوش آوردن کاسه صبر خواننده چه معنا و حاصلی در شاه نامه داشته است که تا فرصتی برای خوش آمد گویی و تعارف فراهم می شود می بینیم که سلطانی تاج و تخت خود را بار می کند و برای دیگری می فرستد!!! 

کس از ما نبینند جیحون به خواب، وز ایران نیایند ازین سوی آب

مگر با درود و پیام و سلام، دو کشور شود زین سخن شادکام

چو نامه به مهر اندر آورد شاه، فرستاد نزدیک ایران سپاه

هم از گوهر و تاج و هم تخت زر، هم از خوبرویان زرین کمر

از اسبان تازی به زرین ستام، هم از تیغ هندی به سیمین نیام

نامه به دست کیقباد می رسد و در پاسخ نامه، به قول شاهنامه، زیاد حرف می زند و می گوید جنگ را ما شروع نکردیم و تورانیان بودند که تا ایرج مرد به ایران تاختند. افراسیاب از مرز ایران گذشت و بلایی بر سر نوذر آورد که دل انسان و مرغ و دد و دام را به درد آورد و برادرش را هم کشت. اگر حالا از کردار ناشایست خود پشیمان شده، ما هم کینه به دل نداریم، می پذیریم و بار دیگر با او پیمان می بندیم. پس درختی به نشان عهد جدید در باغی می کارد. فرستاده، بار و بندیل و اسب و سپاهش را جمع می کند و به سرعت جواب نامه را برای پشنگ می آورد. خبر به کیقباد می رسد که فرستاده از مرز جیحون گذشت و از ایران بیرون رفت. کیقباد از آن که دیگر جنگی با دشمن در پیش نخواهد بود خوشنود می شود. خلاف او، رستم که گویا فقط برای برپا کردن معرکه و قلدر بازی ر شاه نامه تدارک شده، روی ترش می کند که وسط بحبوحه ی رزم و نبرد، آشتی کردن معنا ندارد، تورانیان از وحشت ضربات گرز من پیشنهاد صلح داده اند و بهتر بود در میانه ی جنگ پیشنهاد روبوسی نمی داد.

بدو گفت رستم که ای شهریار، مجوی آشتی در گه کارزار

نبود آشتی پیش از آوردشان، بدین روز گرز من آوردشان

 کیقباد می کوشد او را رام کند و تذکر می دهد که چیزی به تر از عدل و داد و انصاف نیست. پشنگ، از جنگ و مرافعه خسته شده و می خواهد جنگ را کنار بگذارد و هیچ صاحب خردی نمی بایست به کژی بگرود. حالا هم  بر پرندی پیمان نوشتیم و از زابلستان تا دریای سند را به تو بخشیدیم، کابل هم مال مهراب باشد تا معلوم می شود که احتمالا آن مهراب که تاکنون شاه کابل خوانده می شد، مهراب دیگری بوده است! سپس رستم را دل داری می دهد، به وعده ی جنگ های بعد آرام می کند و می گوید خنجرت را بی آب زهر مگذار که پادشاهی و جنگ توام است و چیزی نمی گذرد که خون ریزی دیگری نصیبت ات می شود.

چنین گفت با نامور کیقباد، که چیزی ندیدم نکوتر ز داد

نبیر فریدون فرخ پشنگ، به سیری همی سر بپیچد ز جنگ

سزد گر هرآن کس که دارد خرد، به کژی و ناراستی ننگرد

ز زابلستان تا به دریای سند، نوشتیم عهدی تو را بر پرند

تو شو تخت با افسر نیمروز، همی دار و می باش گیتی فروز

وزان روی کابل به مهراب ده، سراسر سنانت به زهر آب ده

کجا پادشاهیست بی جنگ نیست، وگر چند روی زمین تنگ نیست

کیقباد، خلعت بسیار فراهم می کند و به زال و رستم می بخشد. سر و کمرش را به زر می آراید و رستم مرخص می شود. رو به زال می کند، قدری او را می نوازد که جهان و پادشاهی، دمی بی زال نباشد که یک تار موی زال به همه دنیا می ارزد که تنها یادگار بزرگان است. پنج کجاوه فیروزه ای بر پشت پنج پیل می آراید، جامه ای زربفت و تاج و کمری مزین به یاقوت و فیروزه نزد دستان سام می فرستد و به تعارف می گوید دلش می خواست هدیه ای گران بها تر پیشکش کند. وعده می دهد که به شرط بقای عمر، او را از مال دنیا بی نیاز خواهد کرد. سپس هدایای در خور شان و شخصیت، نزد قارن و کشواد و خراد و برزین و پولاد هم می فرستد که لابد از آسمان می باریده است تا شاه نامه ستایان ذوق نکنند که این جا سرزمین جنگ و گنج بوده است. (ادامه دارد)


 فردوسی، بیرون از شاهنامه(۳۷)

آمدن کیقباد به استخر پارس

باری، کیقباد پس از آن همه بذل و بخشش بی حساب، راه پارس و شهر استخر را پیش می گیرد که به قول شاهنامه، نشستنگه و موجب فخر بزرگان و کلید گنج ها در آن شهر بود. خلق به استقبال می آیند و بر تخت پادشاهی می نشیند. البته تاکنون سخنی از این پاتوق شاهان و بزرگان به میان نبود و نمی دانیم اگر بزرگان در آن پایگاه می ساختند و به جلال و شکوه اش می نازیدند چرا هیچ یک از شاهان و آوازه داران پیش از کیقباد در اطراف استخر ظاهر نشده، رخ دادهای تاریخی شاهنامه تا به زمان او دائما در بیابان های سیستان و زابل گذشته و قهرمانانش از جمله شخص کیقباد را در پشت کوه البرز پیدا کرده اند! جز این که فرض کنیم چون در ابیات بعد معلوم می شود کیقباد هوای جهان گردی کرده بود، خود را به استخر رسانده تا به خلیج بی بر و برگرد فارس نزدیک تر باشد و کشتی را زیاد معطل نگذارد.

وز آن جا سوی پارس اندر کشید، که در پارس بد گنج ها را کلید

نشستنگه آن گه به استخر بود، کیان را بدان جایگه فخر بود

جهانی نهادند رخ سوی اوی، که او بود سالار دیهیم جوی

به تخت کیان اندر آورد پای، به داد و به آیین فرخنده رای

کیقباد به محض نشستن بر تخت سخن سر می دهد که گرچه اکنون سراسر گیتی در اختیار و فرمان من است، اما خیال در افتادن با کسی را ندارم و به زمان من اگر فیلی به پشه ای زور بگوید چنان است که دین و داد فاسد شده باشد و وعده می دهد که در جهان رسم نیکی و راستی را برقرار کند تا خدا بر بندگان اش خشم نگیرد و کارها به خنسی برنخورد. می گوید دمی از داد غافل نخواهد شد، آب و خاک را چون گنجی عزیز خواهد داشت و پادشاهان در رکاب اش را با مردم عادی و سربازان به یک چشم نگاه خواهد کرد و بالاخره فرمان می دهد که همه در پناه خداوند به خیر و خوشی زندگی کنند، بخورند و بریزند و بپاشند و به جان اعلی حضرت دعا کنند و تعارف می کند که بینوایان و درماندگان و پناه جویان می توانند دربار را خانه خودشان بدانند! 

چنین گفت با نامور بخردان، که گیتی مرا شد کران تا کران

اگر پیل با پشه کین آورد، همی رخنه در داد و دین آورد

نخواهم به گیتی جز از راستی، که خشم خدا آورد کاستی

تن آسانی از داد و رنج من است، کجا آب و خاک است گنج من است

همه پادشاهان مرا لشکرند، سپاهی و شهری مرا یکسرند

همه در پناه جهاندار بید، خردمند بید و بی آزار بید

هرآن کس که دارد خورید و دهید، سپاسی ز خوردن مرا برنهید

وران کس کجا باز ماند ز خورد، نیابد همی توشه از کارکرد

چراگاهشان بارگاه من است، هرآن کس که اندر پناه من است

پس از این گپ زدن تبلیغاتی به زبان برره ای، کیقباد سپاهی فراهم می کند و با آن ها به گرد جهان می گردد. به دنبال این جهان گردی همراه سپاه، که ظاهرا ده سال طول می کشد، دوباره مشغول داد کردن می شود و از جمله تعداد فراوانی شهر خرم و صد تا ده در اطراف ری می سازد و نمی دانیم از کجا دوباره به پارس می رود. موبدان را دور خود جمع می کند، همگی فاتحه ای به روح رفتگان می خوانند، یک دقیقه سکوت می کنند و سپس کیقباد دستور می دهد پول پخش کنند و این مراتبی است که بنا به فرموده شاهنامه تا صد سال بعد طول می کشد. آن گاه در حالی که لابد صد و سی سالی از عمرش می گذشته، چهار پسر خردمندش را نزد خود می خواند.

سپاهی ازان پس به گرد آورید، بگردید و یکسر جهان را بدید

چو ده سال برگشت گرد جهان، همی کرد داد آشکار و نهان

بسی شهر خرم بنا کرد کی، چو صد ده بنا کرد بر گرد ری

سوی پارس آنگاه بنهاد روی، چو چنگ زمانه رسیدی به دوی

نشست از بر تخت با موبدان، به اختر شناسان و با بخردان

سراسر بیاورد گردان خویش، بدیشان نگه کرد دل کرده ریش

وزان رفته ناماوران یاد کرد، به داد و دهش گیتی آباد کرد

بدین گونه صد سال شادان بزیست، نگر تا به کیهان چنین شاه کیست

پسر بد خردمند او را چهار، که بودند از او در جهان یادگار

چهار پسر کیقباد که به روال شاهنامه اسامی عجیب بی معنا مانند کاووس، کی آرش، کی پشین و کی آرمین دارند و فقط ذات باری تعالی می داند که این اسامی من درآوردی را چه کسی می ساخته است، گرد پدر جمع می شوند تا کیقباد برایشان روضه ی تازه ای بخواند و بالاخره بدون این که سر در بیاوریم زال و رستم و بقیه در این صد سال مشغول چه کار بوده اند، کیقباد که بوی الرحمان خودش را شنیده بود، به کاووس وصیت می کند که پس از مرگ او بر تخت بنشیند و ضمن کشیدن یک نفس راحت این خبر خوش را به تاریخ می دهد که مثل روز اولی که از پشت کوه البرز آمده بود، احساس شادمانی می کند.

چو صد سال بگذشت با تاج و تخت، سرانجام تاب اندر آمد به بخت

چو دانست کامد به نزدیک مرگ، بپژمرد خواهد همی سبز برگ

گرانمایه کاووس کی را بخواند، ز داد و دهش چند با او براند

بدو گفت ما برنهادیم رخت، تو بگذار تابوت و بردار تخت

چنانم که گویی از البرز کوه، کنون آمدم شادمان با گروه

فردوسی پس از مدت ها در این جای داستان بار دیگر مهلتی می یابد تا از زبان این پیر در حال احتضار، چند بیتی حول التزام آدمی به نیکوکاری و دل بریدگی از دنیا بگوید و هشدار می دهد اگر کسی در حیات دنیوی، خطایی مرتکب شود و به جنگ و شمشیر کشی و کشت و کشتار متوسل شود، در سرای دیگر، جایگاهش آتش دوزخ خواهد بود. پس اگر هشدار او را ملاک بگیریم به حکم کیقباد، در جهان دیگر، همه سرداران و نام آوران ایران را به سیخ کشیده و بریان خواهیم یافت.

چه بختی که بی آگهی بگذرد، پرستنده ی او ندارد خرد

تو گر دادگر باشی و پاک رای، همی مزد یابی به دیگر سرای

وگر آز گیرد سرت را به دام، برآری یکی تیغ تیز از نیام

بدان خویشتن رنجه داری همی، پس آن را به دشمن سپاری همی

درآن جای، جای تو آتش بود، به دنیا دلت تلخ و ناخوش بود

و بالاخره پس از این هشدار و انذار ها چشم بر جهان می بندد و به تذکر گزنده ی فردوسی، از همه مال و مکنت دنیا همچون سایر مردم، تنها تابوتی با خود می برد و رسم روزگار است که آدمی از خاک درآید و با باد برود. پس از این فاتحه خوانی ملیح بر کیقباد، فردوسی وعده می دهد که به زودی داستان کیکاووس را خواهد گفت، انشاء الله

بگفت این و شد زین جهان فراخ، گزین کرد صندوق بر جای کاخ

جهان را چنین است رسم و نهاد، برآرد ز خاک و دهدشان به باد

به سر شد کنون قصه کیقباد، ز کاووس باید که گیریم یاد

(ادامه دارد)


 فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۸)

کی کاووس، پادشاهی او صد و پنجاه سال بود

آهنگ مازندران کردن کی کاووس

باری، فردوسی در آغاز حکایت کاووس و پادشاهی پر ماجرا و غیر معمول و دراز مدت او، مقدمه ای شیرین زبانه می گذارد و پیشاپیش گوش ها و اندیشه ها را آماده پذیرش این قضیه می کند که جای گزین کردن مدعیان رسم روزگار است، قدرت نمایی و حیات آدمی، به مانند جماد و نبات سررسیدی معین دارد، که دیر یا زود فرا می رسد. چنان که ریشه ی درختان تنومند، بر اثر گزند روزگار، سست و سرانجام برکنده شود و بهار نوساز، نهالی را که در جای او رسته، شاخ و برگ تازه می بخشد و اگر شاخه ی تازه را بار نیکی نباشد، گناهی بر ریشه نیست، چنان که اگر فرزندی ناخلف پدید آید نباید به اعتبار پدر خوش نام او زیانی زد و در این میان بیتی بی معنا می آورد، که در متن زیر با حروف سیاه نوشته ام و کلمه ای بی معناتر، در صورت «ریک» می نویسد که راستی از آن  قرینه سازی ها برای تکمیل قافیه است، که فهم و درک معنای آن به کلی نامیسر است و بالاخره آن بیت معروف را می سراید که پسری بدون نشان از پدر از پشت آدمی حساب نمی شود و می توان بیگانه اش شمرد! و چند نصیحت این بار به راستی ضعیف دیگر که  سرانجام آن به این ابراز بیان معمول او ختم می شود که قوانین روزگاررسوماتی بی سر و ته دارد.

درخت برومند چون شد بلند، گر ایدون که آید برو بر گزند

شود برگ پژمرده و بیخ سست، سرش سوی پستی گراید نخست

چو از جایگه بگسلد پای خویش، به شاخی نو آیین دهد جای خویش

مر او را سپارد گل و برگ و باغ، بهاری چو کردار روشن چراغ

اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک، تو با بیخ تندی میاغاز ریک

پدر چون به فرزند ماند جهان، کند آشکارا برو بر نهان

گر او بفگند فر و نام پدر، تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

اگر گم کند راه آموزگار، سزد کو جفا بیند از روزگار

چنین است رسم سرای کهن، سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

چو رسم بدش بازیابد کسی، سزد گر به گیتی نماند بسی

فردوسی، در پی سرودن بیرون از شاهنامه این ابیات عبرت، مثل موارد بسیار دیگر اشاره می کند که حکایت کی کاووس را از قول پیر مردی پر خرد و فرزانه نقل می کند و آن چه خواهد گفت نه حاصل تتبع شخصی، که نقل قولی از جانب فردی ناشناس و در زمره کسانی است که می کوشند تاریخ باستانی ایران را به او تلقین کنند و تاکنون هویت شان در پرده پوشیده مانده است:

ز گفتار فرزانه مرد پیر، سخن بشنو و یک به یک یاد گیر

کاووس در جای پدر بر تخت می نشیند و دست خود را بر مال بسیار و قدرت بی همال باز می بیند. روزی با بزرگان ایران، در باغی می نشیند، شراب می نوشد و سخن به تمجید و تحسین خود می گشاید که هرگز کسی پیش و پس از من سزاوار چنین قدرت و شوکتی نبوده و نخواهد بود. کی کاووس مدام می می نوشد و رجز می خواند و دهان همه از حیرت باز می ماند. رامشگری ناشناس به دربار نزدیک می شود و خود را از اهالی مازندران معرفی می کند و اذن دخول می خواهد. لکن شاهنامه برای معرفی او، لقب دیو را به کار می برد که اشاره به اهلیت و تعلق او به خطه مازندران و متضمن نوعی بیان تحقیر آمیز نژاد پرستانه است که به تشریح آن خواهم پرداخت.

چو رامشگری دیو زی پرده دار، بیامد که خواهد بر شاه بار

چنین گفت کز شهر مازندران، یکی خوش نوازم ز رامشگران

اگر در خورم بندگی شاه را، گشاید بر تخت خود راه را

خبر به کی کاووس می رسد، او را به حضور می طلبد و رامشگر در کنار نوازندگان جای می گیرد و آهنگی مازندرانی می خواند و مفصلا در وصف گل و گلزار و آب و هوای مطلوب و مطبوع مازندران می سراید که سراسر سال پر گل و نگار است و در نعمت و فزونی بی رقیب و در زیبایی و سحر انگیزی طبیعت، بی بدیل است. کی کاووس که خود را برتر از جمشید و ضحاک و قباد و سایرین و شایسته ی جهان سالاری می دید، تصمیم می گیرد به مازندران کوچ نظامی کند. پس رو به گردان و دلاوران می کند که هوس بزم و عشرت به سرمان افتاده و می بایست همت کنیم که سر تنبلان و تن پروران بی کلاه خواهد ماند و حظ و بهره ای نخواهند برد.

چو کاووس بشنید ازو این سخن، یکی تازه اندیشه افگند بن

دل رزمجویش ببست اندران، که لشکر کشد سوی مازندران

چنین گفت با سرفرازان رزم، که ما دل نهادیم یکسر به بزم

اگر کاهلی پیش گیرد دلیر، نگردد از آسودن و گاه سیر

من از جم و ضحاک و از کی قباد، فزونم به بخت و به فر و نژاد

فزون بایدم نیز از ایشان هنر، جهانجوی باید سر تاجور

بزرگان لشکر و کشور رای او را برای جنگ با دیوان مازندران، خلاف عقل و اندیشه می یابند. شاهنامه در این جا بار دیگر و با صراحت، مازندران را مکان و مقر دیوان معرفی می کند تا معلوم شود که بنیان نژاد پرستی و برتری جویی قومی را شاهنامه در اندیشه گروهی از ایرانیان بی خرد پرورانده که سرانجام آن منجر به فارس ستایی های عهد رضاشاهی تاکنون شده است. نژاد و قوم پرستی بی شرمانه ای که هم از آغاز با تبلیغ شاهنامه توام بوده و از این بابت شاهنامه را باید کتابی ضد مصالح ملی شناخت. چنان که پیش تر خواندیم کرد ها را دزد گفته بود و ترکان را دشمنان ایرانی که خود نمی دانست کجا را می گوید، در این جا هم اهالی مازندرن را دیوهای بی شاخ و دمی می نمایاند که به هر طلسم و جادویی متوسل می شوند تا ایرانیان را از پای در آورند!

چنان چون به گوش بزرگان رسید، از ایشان کس این رای فرخ ندید

همه زرد گشتند و پر چین به روی، کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی

کسی راست پاسخ نیارست کرد، غمی شد دل و لب پر از باد سرد

بزرگان روی ترش می کنند، خم به ابرو می آورند و دود از دماغ بیرون می دهند ولی کسی را یارای دم زدن و مخالفت با نظر شاه نیست. توس و گودرز و کشواد و گیو و باقی بزرگان، از سر ناچاری تسلیم فرمان شاه می شوند، از بارگاه بیرون می زنند، در خفا دور هم جمع می شوند و در این باب که شاه در مستی و بی هوشی تصمیم ایران بر باد دهی گرفته و نیز از اقبال ناساز خود می نالند. چرا که حتی جمشید که دیو و دد و مرغ و پری در ید اختیار او بود و نیز فریدون پر فر و هوش، و منوچهر نیکو همت، هرگز هوس حمله به مازندران به سرشان نزده بود.

چو توس و چو گودرز و کشواد و گیو، چو خراد و گرگین و بهرام نیو

به آواز گفتند ما کهتریم، زمین جز به فرمان تو نسپریم

وزان پس یکی انجمن ساختند، ز گفتار او دل بپرداختند

نشستند و گفتند با یکدگر، که از بخت ما را چه آمد به سر

اگر شهریار این سخن ها که گفت، به می خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و از ایران بر آمد هلاک، نماند ازین بوم و بر آب و خاک

که جمشید با تاج و انگشتری، به فرمان او دیو و مرغ و پری

ز مازندران یاد هرگز نکرد، نجست از دلیران دیوان نبرد

فریدون پر دانش و پر فسون، مرین آرزو را نبد رهنمون

اگر شایدی بردن این بد به سر، به مردی و نام و به گنج و هنر

منوچهر کردی بدین پیش دست، نکردی بدین همت خویش پست

در طلب چاره ای بر می آیند تا این بلا را از ایران و ایرانیان بگردانند تا بینیم که در محتوای شاهنامه، سرزمین مازندران هم در زمره ی ایران نیست! توس پیشنهاد می دهد هیونی بیاورند و پیغامی نزد زال بفرستند تا فورا بیاید و کی کاووس را اندرز دهد تا دست از این خیال خام شیطانی بشوید و با دیوان در نیفتد. بزرگان پیشنهاد او را می پسندند و به زال پیغام می فرستند که موردی پیش آمده که به رای و تدبیر خویش از عهده ی حل و فصل آن بر نمی آییم مگر آن که تو به داد ایران برسی و می گویند که کی کاووس به راه اهریمن افتاده، رسم و سلوک اجداد از یاد برده، میل مازندران کرده و نزدیک است رنج و تلاش تو و رستم و سایر بزرگان و دلیران ایران را بر باد دهد و اگر در آمدن به اندازه ی خاراندن سر تعلل کنی، تمام رنجی که در راه ایران کشیده ای بر باد خواهد بود.

چنین داد از نامداران پیام، که ای نامور با گهر پور سام

یکی کار پیش آمد اکنون شگفت، که از دانش اندازه نتوان گرفت

برین کار اگر تو نبندی کمر، نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست، بپیچیدش آهرمن از راه راست

به رنج نیاکانش از باستان، نخواهد همی بود هم داستان

یکی گنج بی رنج بگزایدش، همی گاه مازندران بایدش

اگر هیچ خاری سر از آمدن، سپهبد به زودی بخواهد بدن

همه رنج تو داد خواهد به باد، که بردی از آغاز با کی قباد

تو با رستم شیر ناخورده شیر، میان را ببستی چو شیر دلیر

کنون این همه باد شد پیش اوی، بپیچند جان بد اندیش اوی

دستان سام غضب می کند که کی کاووس خام و ناآزموده، خود را صاحب چنان قدرتی گمان می کند که بد و نیک را تشخیص نمی دهد و بعید نیست به رای و تدبیر ما هم نگرود. با این حال سزاوار نیست به روی خود نیاورم و اقدامی نکنم. نزد او خواهم رفت و پند و اندرزش می دهم. اختیار با اوست که پند بگیرد یا روی بگرداند ما هم آماده رزم هستیم. شب را به تشویش و اضطراب می گذراند. صبح روز بعد با تنی چند از بزرگان نزد شاه می رود. خبر به توس و گودرز و گیو و بهرام و گرگین و سایر گردان نیو که نمی دانیم چه کسانی هستند می رسد که دستان به ایران می آید، تا در تشخیص جغرافیایی ایران در شاه نامه دچار سرسرام بی علاج شویم. سران سپاه به استقبال می آیند، توس پیش می رود و خوش آمد می گوید، خوش و بش می کنند و زال سخنرانی می کند که روزگار به کام بزرگان و ریش سفیدانی است که پند گذشتگان را بدانند و عبرت بگیرند. روا نیست مصلحت اندیشی خود را از او دریغ کنیم، می گوییم شاید در او اثر کند. بزرگان رای او را می پسندند و دوشادوش زال نزد کی کاووس شاه می روند.

ابا نامداران چنین گفت زال، که هر کس که او را بفرسود سال

همه پند پیرانش آید به یاد، ازان پس دهد چرخ گردانش داد

نشاید که گیریم ازو پند باز، که از پند ما نیست خود بی نیاز

ز پند خرد گر بگردد سرش، پشیمانی و رنج باشد برش

به آواز گفتند ما با توایم، ز تو بگذرد پند کس نشنویم

همه یکسره پیش شاه آمدند، بر نامور تاج و گاه آمدند

(ادامه دارد)


فردوسی، بیرون از شاهنامه(۳۹)

پند دادن زال، کاووس را

باری، زال سر به زیر و دست به کش فرو برده به همراه بزرگان کشور به بارگاه کاووس وارد می شود. کاووس او را به حضور می پذیرد. زال شیرین زبانی چاکرانه را آغاز و مقداری تعریف و تمجید و دعای خیر در حق پادشاه ردیف می کند که تخت و کیان مهی هرگز سرافرازی چون او ندیده و چرخ گردون کسی را به بلند بختی و نیکو اختری وی به یاد نمی آورد.

همی رفت پیش اندرون زال زر، پس او بزرگان زرین کمر

چو کاووس را دید دستان سام، نشسته بر اورنگ و دل شادکام

به کش کرده دست و سر افگنده پست، همی رفت تا جایگاه نشست

چنین گفت کای کدخدای جهان، سر افرازتر مه تر اندر مهان

چو تو تخت نشنید و افسر ندید، نه چون بخت تو چرخ گردون شنید

همه ساله پیروزه باشی و شاد، دلت پر ز دانش سرت ز داد

کیکاووس سرحال و کیفور او را می نوازد، کنار خود می نشاند و از رنج راه و احوال دوستان و آشنایان می پرسد. زال تعارفات معمول برگزار می کند که همه زیر سایه اعلیحضرت خوش و خرم اند. سپس به موضوع اصلی می پردازد و می گوید شنیده ام که اعلی حضرت قصد عزیمت به مازندران فرموده اند. پادشاهان با فر و جلال بسیاری از جمله منوچهر و زو تهماسب و نوذر و کی قباد پیش از دولت بلند قامت و ابد مدت جناب عالی، با وجود لشگر و شوکت فراوان، هرگز چنین قصدی نکرده اند. اعلی حضرت باید بدانند که مازندران، خانه ی دیوان و مرکز پخش و نشر انواع طلسم و جادو است و شکستن طلسم آن به زور پول و عقل و ضربه ی شمشیر ممکن نمی شود، پس به سرداران و نامداران اطراف تان رحم کنید و آن ها را به جنگ با دیوان مازندران مفرستید که رفتن به مازندران شکون ندارد و خدای نکرده به عاقبت نحس آن دچار خواهید شد. بدین ترتیب اگر نقالی خوانی های شاهنامه، در میان روشنفکران چرس کشیده ی این جا و آن جا باری مجوزی داشته باشد، شاهنامه ستایی در مازندران و گیلان دیگر مستلزم زدن خود به کوچه ی علی چپ و ابراز نادانی عمدی و کامل است.

چنین گفت کای پادشاه جهان، سزاوار تختی و تاج مهان

شنیدم یکی نو سخن بس گران، که شه دارد آهنگ مازندران

ز تو پیش تر پادشه بوده اند، که این راه هرگز نپیموده اند

به سر بر مرا روز چندی گذشت، سپهر ازبر خاک چندی بگشت

منوچهر شد زین جهان فراخ، ازو مانده ایدر بسی گنج و کاخ

همان زو ابا نوذر و کی قباد، چه مایه بزرگان که داریم یاد

ابا لشگر گشن و گرز گران، نکردند آهنگ مازندران

که آن خانه دیو افسونگر است، طلسم است و در بند جادو در است

مران بند را هیچ نتوان گشاد، مده رنج و زور و درم را به باد

مر آن را به شمشیر نتوان شکست، به گنج و به دانش نیاید به دست

همایون ندارد کس آن جا شدن، وز ایدر کنون رای رفتن زدن

سپه را بدان سو نباید کشید، ز شاهان کس آن رای، فرخ ندید

بالاخره هم با احترام و زیر لب پیشنهاد می دهد که کیکاووس از حمله به مازندران منصرف شود و دست به کاری نزند که سرانجام نفرین و پشیمانی به بار می آورد و تاکنون هیچ پادشاهی خود را گرفتار آن نکرده است. کی کاووس پاسخ می دهد که حرف تو درست است لکن من در مال و مکنت و قدرت و جرات، از جمشید و فریدون و منوچهر و دیگر شاهان و نام آوران برترم و اگر شمشیر بکشم، همه جهان را از دم تیغ بگذرانم و تمام گیتی را به زیر سلطه خود آورم. جادو و جادوگران و دیوان مازندران در برابر من حقیرند و گرچه نمی توان آن بیت سیاه شده ی زیر را درست معنی کرد، اما شاید کیکاووس می خواسته بگوید که اگر قصد بر گشودن و داشتن جهان کنم تمام آهن های دنیا را جمع خواهم کرد و لابد با آنان شمشیر خواهم ساخت و چنان بلایی سرشان بیاورم که یکی یکی به دام من افتند و زیر نام من درآیند. یا تمام اهالی آن جا از دیو و غیر دیو را مجبور می کنم به من باج دهند و یا هیچ کس را در آن جا زنده نخواهم گذارد و به زودی خواهی شنید که من تمام اهل مازندران را کشته ام و به امید پروردگار سر نره دیوان مازندران را یکی یکی خواهم برید. فعلا تو و رستم بروید و مواظب ایران باشید که هنوز هم نمی دانیم در کجاست و اگر هم در جنگ مرا یاری نمی کنید سفارش صرف نظر کردن و تامل هم ندهید و تمام این رجزخوانی و یقه درانی هم تقصیر همان آواز خوان مازندرانی است که با وصف سرزمین خود قند را در دل کیکاووس آب کرده بود. بالاخره این اسباب افتخار باستان پرستان و این کتاب از هر بابت بی ارزش، که کسانی شناسنامه ی ایرانیان می گویند باید هم که به چنین شاهانی غره باشد.

 چنین پاسخ آورد کاووس باز، کز اندیشه تو نیم بی نیاز

ولیکن مرا از فریدون و جم، فزون است مردی و زور و درم

همان از منوچهر و از کیقباد، که مازندران را نکردند یاد

سپاه و دل و گنجم افزون تر است، جهان زیر شمشیر تیز اندر است

چو بر داشتی شد گشاده جهان، از آهن چه داریم گیتی نهان

شومشان یکایک به دام آورم، به آیین شاهان نام آورم

اگر برنهم ساو و باژ گران، وگر کس نمانم به مازندران

چنین خوار و زارند بر چشم من، چه جادو چه دیوان آن انجمن

به گوش تو آید خود این آگهی، کز ایشان شود روی گیتی تهی

تو با رستم اکنون جهاندار باش، نگهبان ایران و بیدار باش

جهان آفریننده یار من است، سر نره دیوان شکار من است

گر ایدون که یارم نباشی به جنگ، مفرمای بر گاه کردن درنگ

حرف های کیکاوس چندان بی خردانه است که بالاخره صدای اعتراض فردوسی را هم بلند می کند و آن ها را بی سرو ته می خواند. زال پس از شنیدن حرف های کی کاووس و درحالی که معلوم است امیدی به پند پذیری شاه ندارد با بی حوصلگی به او می گوید تو شاهی و ما بندگان تو و موظف به موافقت و اطاعت از تو هستیم و می باید سخنان درست و نادرست تو را اجرا کنیم و از سر دل سوزی و به عنوان ختم کلام سه نصیحت آبکی و بی ارتباط با موضوع به کاووس می اندازد که آدمی هرگز نمی تواند مرگ را از خود دور و یا گذر زمان را متوقف کند و امساک و قناعت هم موجب بی نیازی کسی نمی شود! و اضافه می کند که امیدوارم پشیمان نشوی و دل و دین و ایمانت سلامت بماند. کی کاووس او را مرخص می کند زال بیرون می آید و با بزرگان نیو که معلوم نیست چه گونه بزرگانی هستند، راه بازگشت پیش می گیرد. گیو رو به زال می گوید که کاش خدا کی کاووس را هدایت کند و به راه راست آورد.

چو از شاه بشنید زال این سخن، ندید ایچ پیدا سرش را ز بن

بدو گفت شاهی و ما بنده ایم، به دل سوزگی با تو گوینده ایم

اگر داد گویی همی یا ستم، به رای تو باید زدن گام و دم

از اندیشه من دل بپرداختم، سخن هر چه دانستم انداختم

نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت، نه چشم زمان کس به سوزن بدوخت

به پرهیز هم کس نجست از نیاز، جهانجوی ازین سه نیابد جواز

که روشن جهان بر تو فرخنده باد، مبادا که پند من آیدت یاد

پشیمان مبادی ز کردار خویش، تو را باد روشن دل و دین و کیش

پس در حق زال دعا می کند که عمرت طولانی باشد و حالا که دستمان از همه جا کوتاه است و امیدی به کسی نداریم که ایران را نجات دهد، چشم امید همه به تو و همه جا ذکر خیر توست که می توانی ایران را حفظ کنی. پس دور او حلقه می زنند و راه سیستان در پیش می گیرند، که احتمالا همان ایران است که مامور حفاظت آنند. پس چرا این سیستانیها فقط گرد و خاک می خورند؟

به زال آنگهی گفت گیو از خدای، همی خواستم تا بود رهنمای

به جایی که کاووس را دسترس، نباشد ندارم من او را به کس

ز تو دور باد آز و مرگ و نیاز، مبادا به تو دست دشمن دراز

به هر سو که آییم و اندر شویم، جز از آفرینت سخن نشنویم

پس از کردگار جهان آفرین، به تو دارد امید ایران زمین

ز بهر گوان رنج برداشتی، چنین راه دشوار بگذاشتی

سراسر گرفتندش اندر کنار، ره سیستان را بر آراست کار

(ادامه دارد)


 فردوسی، بیرون از شاهنامه(۴۰)

رفتن کاووس به مازندران

باری، زال عصبانی و به اصطلاح فردوسی تفتیده از دربار کاووس بیرون می آید. کاووس، توس و گودرز را به سرپرستی لشگر می گمارد و صبح روز بعد با گوان و سواران راهی مازندران می شوند. پادشاه پیش از عزیمت، ایران و گنج و تاج و تخت را به میلاد نامی می سپارد که تا کنون خبر و نامی از او در شاهنامه نبود و به محض ورود، صاحب اختیار و کلید دار گنج و تاج و نگین می شود! کاووس به او تذکر می دهد که اگر اجانب به ایران حمله کردند، دستپاچه نشود، دست به شمشیر نبرد و در هر پیش آمد و رخدادی گوش به رای و تدبیر زال و رستم بسپارد. معلوم نیست اگر پادشاه تا این حد به تدبیر زال اعتماد دارد چرا خود به تذکر او عمل نکرده و راهی مازندران شده است! و تمام این امور در حالی می گذرد که هنوز هم نمی دانیم خاک ایران مورد نظر شاه نامه در کجای جهان است.

چو زال سپهبد ز پهلو برفت، دمادم سپه روی بنهاد تفت

به طوس و به گودرز فرمود شاه، کشیدن سپه سر نهادن به راه 

چو شب روز شد شاه و کنداوران، نهادند سر سوی مازندران

به میلاد بسپرد ایران زمین، کلید در گنج و تاج و نگین

بدو گفت اگر دشمن آید پدید، تو را تیغ کینه نباید کشید

ز هر بد به زال و به رستم پناه، که پشت سپاهند و زیبای گاه

اگر موضوعات مرتبط با جنگ را از شاه نامه بیرون بکشیم، کتابی باقی می ماند در اندازه ی موش و گربه عبید زاکانی. باری صبحگاه، آوای طبل و کوس به صدا در می آید، توس و گودرز، لشگر را به راه می اندازند و معلوم نیست به چه جرمی عازم جنگ با مازندرانیان می شوند. کاووس در کوه اسپروز، که از جمله اماکن جغرافیایی افسانه ای و ناپیدا در شاهنامه و جایگاه دیو و دژخیم بوده، چادر می زند، فرش زربفت می گسترد، بساط می گساری می چیند و استراحت می کند. باقی سرداران و بزرگان هم به او می پیوندند و مدت درازس شب زنده داری می کنند و خوش می گذرانند.

همی رفت کاووس لشگر فروز، بزد گاه بر پیش کوه اسپروز

به جایی که پنهان شود آفتاب، بدان جایگه ساخت آرام و خواب

کجا جای دیوان دژخیم بود، بدان جایگه پیل را بیم بود

سرداران پس از مدتی عیش و نوش، با کلاه و کمر نزد شاه می آیند. پادشاه به گیو دستور می دهد دو هزار نفر از جنگاوران اهل مبارزه با دیوان مازندران برگزیند، به مازندران حمله کند، پیر و جوان را بی جان کند، دمار از روزگار مردم آن برآورد، آبادی ها را بسوزاند و چیزی را سالم باقی نگذارد. به راستی که این همه دد منشی قلدرانه، همانند آن حمله ی رستم به سپید دژ و این جا کشتن پیر و جوان مردمی که جرم شان تعریف یک آوازه خوان از سرزمین اش بوده، باید که مایه ی تاسف و خجالت صاحبان شاه نامه شود که با کمال حیرت موجب افتخار آنان است. چنین رفتار بی ترحم نسبت به مرد و زن و پیر و جوان و آتش زدن اماکن، که با فرامین پوریمی تورات و رفتار لشکریان متجاوز آمریکا در عراق برابر است، نه فقط رگه هایی از تفکر یهودانه در خیال شاه نامه سازان را برملا می کند بل مشت روشن فکری بی حال و افیون زده کنونی را می گشاید که شاهنامه را ابزار اثبات برتری نژاد و نسب خود، تبلیغ می کنند!

بفرمود پس گیو را شهریار، دوباره ز لشگر گزین کن هزار

کسی کو گراید به گرز گران، گشاینده ی شهر مازندران

هر آن کس که بینی ز پیر و جوان، چنان کن که او را نباشد روان

و زو هر چه آباد بینی بسوز، شب آور هر آنجا که باشی به روز

چنین تا به دیوان رسد آگهی، جهان کن سراسر ز جادو تهی

گیو با لشگری گزیده، به دروازه مازندران می رسد، بر سر زن و مردو کودک مازندرانی باران شمشیر و نیزه می باراند چندان که هیچ کس نمی تواند از دست مهاجمان بگریزد. متجاوزان شهرها را غارت می کنند و به تعبیر شاهنامه، در جای مرهم، زهر می پاشند.

کمر بست و رفت از بر شاه گیو، ز لشگر گزین کرد گردان نیو

بشد تا در شهر مازندران، ببارید شنشیر و گرز گران

زن و کودک و مرد با دستوار، نمی یافت از تیغ او زینهار

همی سوخت و غارت همی کرد شهر، بپالود بر جای تریاک زهر

بدین ترتیب، مازندران زیبا و پر رنگ و نگار اشغال می شود، خبر تسلیم مردم آن خطه ی پر رونق و بهشت آسا به کی کاووس می رسد و سربازان یک هفته را به غارت مازندران می گذرانند. شاه مازندران هم که معلوم نیست تاکنون کجا بوده از این واقعه هولناک باخبر می شود. دیوی به نام سنجه را مامور می کند تا خبر را به دیو سپید برساندو بگوید که سپاهی غارتگر به سرکردگی کاووس از ایران به مازندران آمده و شهر و اهل آن را سوخته و نابود کرده اند و اگر به فریاد نرسی تمام اهل مازندران قتل عام خواهند شد. سنجه نزد دیو سپید می رود و پیغام را می رساند. دیو سپید به او دل داری می دهد که با لشگری گران به یاری آن ها خواهد آمد و دست کاووس را از ایران کوتاه خواهد کرد. دیو سپید لشگری بر می گزیند و شبانه، بر سر ایرانیان سنگ و خشت می بارند، آن ها را تار و مار می کنند، فراریان در حالی که کاووس را مقصر می دیدند به ایران میگریزند و روز بعد کاووس می فهمد که گنج هایش تاراج و لشکریان اش اسیر شده اند. فردوسی که به مکافات عمل اعتقاد دارد از نقل ماجرا بیرون می خزد و ذهن خواننده را متوجه عاقبت ظلم و زور گویی و یاد آوری می کند که باید از این افسانه ها پند گرفت و از بازی های شگفت روزگار در عجب بود.

همه داستان یاد باید گرفت، که خیره بماند شگفت از شگفت

کاووس که خود را در چنگال دیوان مازندران می بیند پشیمان می شود و با خود می گوید که بهتر بود نصایح زال را می شنیدم و از آمدن به مازندران منصرف می شدم که به گنجی می ارزید. کی کاووس یک هفته، تنها و با محنت و رنج در زندان می ماند. روز هشتم، دیو سراغ او می رود و می غرد که ای پادشاه بی بر و یال و ترسو، به تخت و جاه و مکنت خود غره شده بودی و اهل مازندران را کشته و اسیر کردی بی آن که از من بترسی و بدانی چه خواهم کرد و حالا هر چه بر سر تو بیاید سزای توست.  پس دوازده هزار دیو را به نگهبانی اسیران ایرانی می گمارد و جیره محدودی برای آنها مقرر می کند که به مدد آن فقط زنده بمانند.

سپهبد چنین گفت چون دید رنج، که دستور بیدار به تر ز گنج

دریغا که پند جهانگیر زال، نه پذرفتم و آمدم بد سگال

به سختی چو یک هفته اندر کشید، به دیدار از ایرانیان کس ندید

به هشتم بغرید دیو سپید، که ای شاه بی بر به کردار بید

همه برتری را بیاراستی، چراگاه مازندران خواستی

همه نیروی خویش چون پیل مست، بدیدی و کس را ندیدی تو دست

تو با تاج و با تخت نشکیفتی، خرد را بدین گونه بفریفتی

بسی برده کردی به مازندران، بکشتی بسی را به گرز گران

نبودت ز کارم مگر آگهی، شده غره بر تخت شاهنشهی

کنون آنچه اندر خوری کار توست، دلت یافت آن آرزوها که جست

ازان نره دیوان خنجر گزار، گزین کرد جنگی ده و دو هزار

بر ایرانیان بر نگهدار کرد، سر سرکشان پر ز تیمار کرد

خورش دادشان اندکی جان سپوز، بدان تا گذارند روزی به روز

سپس همه دارایی ایرانیان را به ارژنگ، سالار مازندران می سپارد. برای شاه مازندران پیغام می فرستد که آسوده باش و از بد خواهی اهریمن مترس. هر کاری از دستم بر آمد انجام دادم، ایرانیان را اسیر کردم و پس از این هرگز روی آفتاب و مهتاب را نخواهند دید ولی دست به خون کسی نیالودم. به سختی جان خواهد کند و کسی خبر دار نخواهد شد. ارژنگ، پیام دیو سپید را به شاه مازندران می رساند. دیو سپید هم سر کار و زندگی خود باز می گردد و کاووس در ته زندان به کردار ناپسند خود اعتراف می کند و این پرده نمایش روحوضی شاهنامه با ابیات زیر به پایان می رسد.

وزان پس همه گنج شاه و سپاه، چه از تاج یاقوت و پیروزه گاه

سپرد آن چه دید از کران تا کران، به ارژنگ سالار مازندران

بر شاه بر گفت و او را بگوی، کز آهرمن اکنون بهانه مجوی

که من هر چه بایست کردم همه، به خاک آوریدم سراسر رمه

همه پهلوانان ایران سپاه، نه خورشید بینند روشن نه ماه

به کشتن نکردم بر او بر نهیب، بدان تا بداند فراز از نشیب

به زاری و سختی بر آیدش هوش، کسی نیز ننهد برین کار گوش

(ادامه دارد)


 فردوسی، بیرون از شاهنامه(۴۱)

پیغام کاووس به زال و رستم

باری، کاووس خسته و درمانده، احتمالآ به مدد تردستی های محیر العقول معمول شاهنامه، قاصدی را از میان دوازده هزار زندان بان، به سوی رستم و زال در زابلستان می فرستد که بلا نازل و تخت و تاج و گنج و گوهرم بر باد شد و به دست دیوان افتاد. خودم در چنگ دیوان اسیرم که دمار از روزگارم بر می آورند. هر گاه نصایح تو را به یاد می آورم جگرم می سوزد که چرا به هشدارهای تو اعتنا نکردم و نابخردی دامنم را گرفت. اگر به دادم نرسی، بی چاره خواهیم شد.

از آن پس جهانجوی خسته جگر، برون کرد گردی چو مرغی به پر

سوی زابلستان فرستاد زود، به نزدیک دستان و رستم چو دود

بگفتش که بر من چه آمد ز بخت، به خاک اندر آمد سر و تاج و تخت

همان گنج و آن لشگر نامدار، بیاراسته چون گل اندر بهار

همه چرخ گردون به دیوان سپرد، تو گفتی که باد اندر آمد ببرد

کنون چشم خیره شد و تیره بخت، نگون سار گشته تن و تاج و تخت

چنین خسته در چنگ آهرمنم، همی بگسلاند روان از تنم

چو از پندهای تو یاد آورم، همی از جگر سرد باد آورم

نبودم به فرمان تو هوشمند، ز کم بخردی بر من آمد گزند

اگر تو نبندی ب این در میان، همه سود و سرمایه باشد زیان

پیغام به زال می رسد. از خشم پوستین خود را می درد و از ماجرا چیزی به کسی نمی گوید. زال که اوضاع را بد و هوا را پس می بیند، با کنایه از ناکارآمدی کی کاووس به رستم می گوید که این شمشیر کوتاه هم در نیام شد. حالا باید خوش گذرانی را کنار گذاریم که شاه ایران در دام بلا گرفتار شده و ایرانیان در معرض خطرند. رخش را آماده کن و به کین خواهی او برو زیرا من اکنون بیش از دویست سال عمر دارم و تو را برای این زمان پرورانده ام. همت کن و به یاری کی کاووس شتاب تا مگر نام و آوازه ای برای خود دست و پا کنی! در این کار چون و چرا نکن، تنبلی را کنار گذار، که هرکسی نیزه ی تو را ببیند خواب از چشم اش می پرد، اگر نزدیک دریا بجنگی دریا رنگ خون می گیرد، اگر نعره بزنی کوه ها دشت می شوند، پس ببر بیان را بپوش و راهی شو، نگذار که ارژنگ و دیو سپید جان سالم به در برند و گردن شاه مازندران را خورد کن. خیال کردن!

 به رستم چنین گفت دستان سام، که شمشیر کوته شد اندر نیام

نشاید کزین پس چمیم و خوریم، وگر تخت را خویشتن پروریم

که شاه جهان در دم اژدهاست، بر ایرانیان بر چه مایه بلاست

کنون کرد باید تو را رخش زین، بخواهی به تیغ جهانبخش کین

همانا که از بهر این روزگار، همی پرورانیدمت در کنار

مرین کارها را تو زیبی کنون، مرا سال شد از دو صد بر فزون

از این کار یابی تو نام بلند، رهایی دهی شاه را از گزند ...

نباید که ارژنگ و دیو سپید، به جان از تو دارند هرگز امید

همان گردن شاه مازندران، همه مهره بشکن به گرز گران 

رستم در پاسخ، بهانه می آورد که فاصله زیاد است و نمی دانم از کدام راه بروم. زال که دو راه به سوی مازندران وجود دارد . یکی راهی طولانی که کاووس رفت و دیگری راهی میان بر و صعب العبور و پر از شیر و دیو و پستی و بلندی که به مدد خدا، تو ظرف دو هفته می توانی از آن بگذری. من هم این جا می مانم و از دور برای تو دعا می کنم تا سالم باز گردی و لی اگر به دست دیو سپید کشته شوی تقدیر است و کسی نمی تواند جلو آن را بگیرد.

چنین گفت رستم به پاسخ که راه، درازست من چون شوم کینه خواه؟

ازین پادشاهی بدان گفت زال، دو راهست هر دو به رنج و وبال

یکی دیریاز آن که کاووس رفت، و دیگر که بالاش باشد دو هفت

پر از شیر و دیو است و پر تیرگی، بماند برو چشمت از خیرگی

تو کوتاه بگزین شگفتی ببین، که یار تو باشد جهان آفرین

اگرچه به رنج است هم بگذرد، پی رخش فرخ ورا بسپرد

شب تیره تا برکشد روز چاک، نیایش کنم پیش یزدان پاک

مگر باز بینم بر و یال تو، سر و بازو و چنگ و کوپال تو

وگر هوش تو نیز بر دست دیو، رسانید یزدان گیهان خدیو

تواند کسی این زمان باز داشت، چنان چون گذارد بباید گذاشت

سپس فردوسی، به وعظ درباره ی روزگار زا آغاز می کند و از زبان زال می گوید که کسی عمر جاوید ندارد و هر نامدار و بخت آوری هم لاجرم از این دنیای فانی رخت خواهد بست.

نخواهد همی ماند ایدر کسی، بباید شد ار چند ماند بسی

کسی کو جهان را به نام بلند، بگیرد به رفتن نباشد نژند

رستم می گوید که فرمان تو را اجرا خواهم کرد ولی با پای خود به دوزخ رفتن توصیه نشده و اگر کسی دست از جان نشسته باشد، مقابل شیر نمی رود. با این همه و با توکل به خدا خواهم رفت، اگر اسیری زنده بود باز می گردانم، دیو و ارژنگ را نابود می کنم، مغز این را پریشان می کنم، دست آن دیگری را می بندم و باز نمی گردم مگر آن که پیروز باشم. رستم زین و کلاه و کمر بر می گیرد و به سوی مازندران می رود. رودابه با چشم گریان و دلی پر خون به بدرقه فرزند می آید و عجز و لابه می کند که چرا دل ات را به مدد خدا خوش می کنی و می خواهی مرا در عزای خود بنشانی. رستم پاسخ می دهد که من به دلخواه خود نمی روم و مجبورم.

بیامد پر از آب رودابه روی، همی زار بگریست دستان بر اوی

چنین گفت رودابه ی ماهروی، به رستم که داری سوی راه روی؟

مرا در غم خود گذاری همی، به یزدان چه امید داری همی؟

بدو گفت کای مادر نیک خوی، نه بگزیدم این راه بر آرزوی

چنین آمدم بخشش روزگار، تو جان و تن من به یزدان سپار

باری، این صحنه غم بار وداع مادر و فرزند تمام و رستم، به اجبار برای آزاد کردن اسیران ایرانی راهی مازندران می شود. بار دیگر فردوسی در پایان این حکایت، فرصتی می یابد و گوشزد می کند که عاقلان و دانایان دل به دنیا نمی سپارند، از گزند روزگار نمی هراسند و لحظه می شمارند تا حوادث ایام بگذرد که بدی ها و سختی های روزگار، پایدار نخواهد ماند و به قولی، این نیز بگذرد و چون بگذرد، غمی نیست.

زمانه بر آن سان همی بگذرد، دمش مرد دانا همی بشمرد

هر آن روز بد کز تو اندر گذشت، بدانی که گیتی دگرگونه گشت

(ادامه دارد)


فردوسی، بیرون از شاهنامه(۴۲)

هفت خوان رستم

جنگ رخش با شیری

باری، رستم از نیمروز بیرون می آید و چنان که شب و روز بر او یکسان باشد، راه دو روزه را به یک روز می تازد و رخش را از این سواری مدام به تنگ می آورد تا سرانجام گرسنه می شود و همان دم تصادفا به دشتی پر گور می رسد، کمند بر می کشد و گوری شکار می کند، با پیکان و تیر، به سبک سرخ پوستان در فیلم های غرب وحشی، آتش بر می فروزد و گوشت گور شکار شده را بریان می کند، کباب را می خورد، استخوان هایش را دور می اندازد، شکمش سیر می شود، لگام رخش را بر می دارد و آزادش می گذارد تا در مرغزار بچرد، بستری از نی می سازد و بر آن می لمد.

برون رفت آن پهلو از نیمروز، ز پیش پدر گرد گیتی فروز

دو روزه به یک روز بگذاشتی، شب تیره را روز پنداشتی

برین سان پی رخش ببرید راه، به تابنده روز و شبان سیاه

تنش چون خورش جست و آمد به شور، یکی دشت پیش آمدش پر ز گور

یکی گور را خواست بفشرد ران، تگ گور شد با تگ او گران

کمند و پی رخش و رستم سوار، نبد دام و دد را ازو زینهار

کمند کیانی بینداخت شیر، به حلقه در آورد گور دلیر

ز پیکان تیر آتشی برفروخت، بر آن خار و هیزم همی بر بسوخت

بر آن آتش تیز بریانش کرد، ازان پس که بی توش و بی جانش کرد

بخورد و بینداخت دور استخوان، همین بود دیگ و همین بود خوان

لگان از سر رخش برداشت خوار، چراننده بگذاشت در مرغزار

یکی نیستان بستر خواب ساخت، در بیم را جای ایمن شناخت

ظاهرا آن مرغزار کنام شیران بود به طوری که فیلان هم جرات نداشتند از آن نی بچینند. اگر دو حیوان پیل و شیر را از شاه نامه خارج کنیم، گمانم یک سوم ابیات این دیوان کسر و شاه نامه از نمودارهای تمثیل خالی می شود!  چندی می گذرد و شیری درنده ای در حال بازگشت به کنام، به رستم خفته و رخش در حال چریدن بر می خورد. شاه نامه می نویسد که ظاهرا شیر با خود حساب می کند و صلاح می بیند ابتدا اسب و سپس صاحب آن راخوراک خود کند. پس به سمت رخش هجوم می آورد، رخش هم از جا می پرد، بر دو پای عقب بلند می شود، با دو دست به سر شیر می کوبد، دندانش را در پشت او فرو می کند، بر زمین اش می زند و می درد!!! رستم بیدار می شود و شیر درمانده و لت و پار شده را می بیند. به رخش تشر می زند که چرا بی اجازه با شیر در افتادی و اگر بلایی بر سر تو می آمد، چگونه این همه بار و بندیل، یعنی کمند و کمان و تیغ و گرز گران را تا مازندران می بردم اگر زود تر بیدار شده بودم اجازه نمی دادم با او بجنگی. پس از این داد و بی داد مختصر، دوباره به خواب می رود و تا صبح بعد، بیدار نمی شود. روز بعد، بار و بنه اش را جمع و رخش را زین می کند و با یاد خدا، راه می افتد.

در آن نیستان بیشه شیر بود، که پیلی نیارست از آن نی درود

چو یک پاس بگذشت درنده شیر، به پیش کنام خود آمد دلیر

به نی بر یکی پیلتن خفته دید، بر او یکی اسب آشفته دید

نخست اسب را گفت باید شکست، چو خواهم خود آید سوارم به دست

سوی رخش رخشان بیامد دمان، چو آتش بجوشید رخش آن زمان

دو دست اندر آورد و زد بر سرش، همان تیز دندان به پشت اندرش

همی زدش بر خاک تا پاره کرد، ددی را بدان چاره بیچاره کرد

چو بیدار شد رستم تیز چنگ، جهان دید بر شیر درنده تنگ

چنین گفت با رخش کای هوشیار، که گفتت که با شیر کن کارزار

اگر تو شدی کشته بر دست اوی، من این ببر و این مغفر جنگجوی

چگونه کشیدم به مازندران، کمند و کمان تیغ و گرز گران

سرم گر ز خواب خوش آگه شدی، تو را جنگ با شیر کوته شدی

بگفت و بخفت و بر آسود دیر، گو نامبردار و گرد دلیر

چو خورشید بر زد سر از تیغ کوه، تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه

تن رخش بسترد و زین بر نهاد، ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

بدین ترتیب در خان اول شاه نامه رخش را در حال جنگ و شیر کشی و دادن سواری و رستم را در کار خوردن گوشت گور و خواب طولانی می بینیم!!! (ادامه دارد)

 + نوشته شده توسط مهرناز نصریه

 

 http://wwww.naria.ir/view/14.aspx?id=672

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ