rel="SHORTCUT ICON">
وبلاگ icon
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ستارگان دروغ و خیانت

   

پشت پرده گردانندگان فرقه های مذهبی،گروه های سیاسی- اجتماعی


تورات و انجیل؛ از وحی منزل الهی و هدایتگر تا انسان نوشته ضلالت 


قرآن؛ تنها راهنمای هدایت،سعادت و تنها کتاب معتبر آسمانی حال حاضر 


فرهنگ و تمدن ایران: دروغ های باستان شناسان و مورخان خارجی


فرهنگ و تمدن بشری ؛ بازیچه ی دست مثلا روشنفکران بین المللی 


هویت ایرانی؛ تمسخر هویت هموطنان توسط بی وطنان بی هویت 


پوریم؛پاشنه آشیل توطئه های جهانی، شاه کلید سوالات بی پاسخ انسانی 


سیاست، حربه پشت پرده مزدوران خبیث برای دکوربندی دموکراتیک تبلیغی 


مسایل متفرقه تاریخ و فرهنگ و ادب و سیاست ایران و مذاهب و ادیان   به همراه مطالب خاص تازه واردان و نخستین بازدید کنندگان

 


______________________________________________________________


   اسلام و شمشیر   ترکی و فارسی   قلم و نگارش کتیبه بیستون   حمله اعراب  آنوسی خاخام  دانشگاه شیکاگو

______________________________________________________________


مقاله: نقد کتاب مگر این پنج روزه(سعدی آخرالزمان) اثر ناصر پورپیرار چاپ شده در مجله نامه فرهنگ شماره 29 توسط رضا داوری اردکانی

 

 

نقد کتاب مگر این پنج روزه(سعدی آخرالزمان) اثر ناصر پورپیرار


رضا داوری اردکانی – نامه فرهنگ – شماره 29    
از جمله معدود کتاب هایی که من در این چند ساله آغاز پیری از دست ننهادم تا تمام آنرا خواندم، یکی همین رساله« مگر این پنج روزه» است. نویسنده این رساله با تتبع در آثار متتبعان بزرگ ادب فارسی، بعضی نقایص و عیوب تتبعات ایشان را نشان داده است. و ظاهرا بعضی از این بزرگان که زنده اند – و عمرشان دراز تر باد -  رنجیده و آزرده خاطر شده اند که نویسنده رساله، حرمت ایشان را نگاه نداشته و کوشش بزرگشان را بی قدر جلوه داده است.حتی وقتی من اوایل کتاب را می خواندم و می دیدم که نسبت به نویسنده کم و بیش احساس همدلی دارم، فکر می کردم  مبادا اگر این همدلی را اظهار کنم، پیران و بزرگان سعدی شناس، مرا ملامت کنند که در سن پیری به شور و شر جوانی مایلم و حفظ حرمت پیران را به چیزی نمی گیرم. من سعی اهل پژوهش را ناچیز نمی دانم، اما به همه پژوهندگان ادب فارسی در هر موقع و مقام و سن و سالی که هستند، سفارش می کنم اگر این کتاب را نخوانده اند، آن را بخوانند.
نویسنده کتاب خود اهل تتبع است. او تتبع را نفی نکرده و در مقصد و مقصود با متتبعان، اختلاف اساسی ندارد، ولی در ورود به پژوهش قدری با آنان اختلاف دارد و البته این امر بی سابقه نیست و شاید با تحولی که در سی چهل سال اخیر در نقد ادبی پدید آمده است، بی ارتباط نباشد. درست بگویم رساله سعدی آخرالزمان، تتبعی است که محدودیت تتبع را نشان می دهد. متتبعان، همواره از دقت سخن می گویند و دیگران را به دقت سفارش می کنند و معمولا رعایت می کنند که سخن بی ماخذ نگویند و برای هر چیز در جستجوی سند باشند، ولی گاهی متوجه نیستند که فرض های آنان ( که هیچ پژوهشی بدون فرض و فرضیه صورت نمی گیرد) اساس استوار ندارد.فی المثل کسی که در باب سعدی پژوهش می کند اگر در وجود او میل تتبع بر آشنایی و انس با سخن سعدی غالب باشد، چه بسا سعدی را شیخ عالم فاضل تصور می کند که در زمان حیات خود شهرت بسیار داشته و بزرگان و حاکمان زمان بر دست و پای او بوسه می زده اند و عامه ناس سخن او را مثل ورق زر می برده اند. به نظر ایشان این سخن سند معتبر نیز دارد چه خود سعدی در مقدمه گلستان به صراحت گفته است« ذکر جمیل سعدی در افواه عوام افتاده و صیت سخنش در بسیط زمین رفته است...»
این فرض که بی وجه هم نیست برای پژوهنده مشکلاتی فراهم می آورد که بعضی از این مشکلات را در رساله سعدی آخرالزمان می بینیم. فرض دوم که اساسش بسیار سست است، تلقی همه حکایت ها و روایت های سعدی در حکم اخبار صحیح و اسناد تاریخی است. این فرض برای پژوهندگان بزرگ ما، مایه دردسرهای بسیار شده و آنان را به زحمت و تکلف انداخته و واداشته است که به فرض های دیگری متوسل شوند و برای توجیه آن فرض ها به این در و آن در بزنند.
وقتی کسی در این پژوهش ها نظر می کند، در عین اینکه سعی و همت پژوهندگان، احیانا او را به احترام و تواضع وا می دارد، اگر ناگهان بنا را بر این بگذارد که  سعدی حکایت نویس است نه مورخ و در نظر آورد که اگر حکایت هایی را که گوینده آن، اول شخص است به زبان شخص غایب مجهول بیان می شد، هیچ کس سعی نمی کرد از این کتابخانه به آن کتابخانه برود و در لابه لای اوراق صدها کتاب دور از دسترس جستجو کند تا شاید مشکل شاگردی سعدی در محضر شیخ اجل ابوالفرج جوزی گشوده شود. چنان که هیچ کس به صرافت نیافتاده است که تحقیق کند و ببیند که آن «فقیه کهن جامه و تنگدست» که در بوستان سعدی « به ایوان قاضی به صف برنشسته» کی بوده و چه آثاری داشته و به چه مقامات رسیده است.
ولی اکنون ما پژوهش های بسیار در اختیار داریم که برای حل مشکل روابط خصوصی سعدی با بزرگان تاریخی صورت گرفته است. من اکنون نمی خواهم در این بحث وارد شوم که «من» شاعر، عین همان «من» مقید به زمان آفاقی ( و حتی زمان انفسی) او نیست، حتی اگر بنا را بر این بگذاریم که سعدی صرفا به حکم ذوق نویسندگی، وقایع و اتفاقات و حکایت های بوستان و گلستان را دیده ها و آزموده های خود قلمداد کرده و با این شیوه بیان برشیرینی و طراوت سخن خود افزوده است، دیگرهیچ یک از گفته های او در بوستان و گلستان نباید سند تاریخی تلقی شود. اگر پژوهنده از ابتدا سعدی را داستان پرداز نصیحت گو بداند، کمتر دچار دردسر می شود. ولی به هر حال بعضی پژوهندگان گفته های سعدی را خبر تاریخی دانسته اند و ناچار پذیرفته اند که او فی المثل شاگرد شهاب الدین سهروردی و هم سفر او در کشتی بوده و شیخ در آنجا او را دو اندرز فرموده است. در صد سال اخیر بیشتر مورخان ادبیات، حکایت سعدی را، روایت تاریخی گرفته اند و عجب نیست که خوانندگان اصلا متوجه نشوند که پژوهندگان کار خود را بر مبنای یک یا چند فرض انجام داده اند. اما وقتی از انبوه پژوهش هایی که فی المثل برای کم و زیاد کردن سن سعدی شده است، تا او بتواند شاگرد مدرسه مستنصریه بغداد باشد یا در محضرابوالفرج جوزی حاضر شود، آگاه شویم و بعد به ما بگویند گفته سعدی داستان است نه تاریخ و سعدی شاعر داستان پرداز، غیر از سعدی مقید و محدود در زمان ومکان معین است، شاید کل آن پژوهش ها بی وجه شود و چیزی نظیر شوخی و طنز تاریخ جلوه کند. من در پاسخ کسانی که لحن نویسنده را آمیخته به طنز و طعن و تعریض می دانند، عرض می کنم که تشخیص شان درست است و حتی اگر بگویند شیوه بیان نویسنده در بعضی مواضع لحن قیل و قال های مردم کوچه و بازار پیدا می کند و به هر حال برای گزارش احوال و آثارسعدی و پژوهش های ادبی و تاریخی مناسب نیست، حق را به ایشان می دهم. ولی در نظر آورید که سعدی  زنده شود و بگوید من سومنات را ندیده ام و به هند سفر نکرده ام و هرگز در جزیره کیش نبوده ام تا چه رسد که شبی در آنجا به حجره بازرگانی بروم؛ بعلبک هم نمی دانم و نمی دانسته ام کجاست. شهاب الدین سهروردی و ابوالفرج جوزی و شمس الدین جوینی و ... را هم از دور می شناخته ام. من اولین شاعر شیراز بوده ام و گرچه تا آخر عمرشهرت و اسم و رسمی که شایسته من بوده است، نداشته ام و کم کم شاعر حکایت پرداز نسل های بعد از خود و پاسدار بزرگ زبان فارسی شده ام، تکلیف پژوهش های تاریخی و ادبی چه می شود؟ باز در نظر آورید که شبلی نعمانی و ادوارد براون و محمد قزوینی و عباس اقبال آشتیانی و ... نیز حاضر بودند و سخن او را می شنیدند، آیا آنها چه وضع و حالی پیدا می کردند و قیافه مبهوتشان در نظر تماشاگران چه جلوه ای پیدا می کرد. اگر نوشته به طعن و طنز آمیخته است صرفا و ضرورتا نه از آن روست که نویسنده کار پژوهندگان را سهل و بی مقدار انگاشته است، اما به نظر میرسد که می خواسته است بگوید این بنایی که شما ساخته اید بر باد است و بنایی که بر باد باشد فرو می ریزد و شاید کسانی بر این فروریختن بخندند و دیگران آن را مصیبت بدانند.
مع هذا نباید گمان کرد که پژوهش های امثال علامه قزوینی در حد خود هم بیهوده است. اگر او با تتبع بسیار و زحمت و مرارت کشف کرده است که ابوالفرج جوزی معروف نوه ای هم نام خود داشته است، هر چند که نپذیریم این نوه استاد سعدی باشد، آیا می توانیم بگوییم که حاصل پژوهش قزوینی هیچ است....
چنان که اشاره شد نویسنده رساله در مقصد و مقصود با متتبعان دیگر اختلاف ندارد. او هم در جستجوی اسنادی است که بتوان با استناد به آنها شرح درستی از زندگی سعدی فراهم کرد. او به پژوهندگان ادب می گوید این قدمی که برداشته اید شما را از مقصود دور کرده است. باز گردید تا با هم راه دیگری پیش گیریم. ولی ظاهرا نویسنده چندان درنگ نمی کند تا ببیند کدام راه را باید پیش گرفت. او خود با تفسیر مبتنی بر مشهورات روان شناسی مشکل تاریخ و شرح زندگی را حل می کند:
«زندگی سعدی دو دوره داشته است. یکی دوره لاابالی گری و فسق و فجور که به تعبیر نویسنده «چندان ملکوک است» که از اذهان پاک نمی شود وسعدی نیازمند است که مدتی در کنجی به آموختن، یادگیری، تمرین و تدوین بپردازد تا «مرده ریگ و برگ عیشی برای گور خویش فراهم کرده باشد»( ص 200)
پس سعدی سعی می کند تا خود را به بزرگان اهل علم و زهد و پرهیز منسوب کند تا سرپوشی باشد بر گذران دوران جوانی اش که «در مجاورت با لوطیان و بدنامان گذشته است»
اما سعدی به خود می آید و از اینکه عمرش با بدان گذشته و تلف شده است، پشیمان می شود و مصلحت می بیند که در نشیمن عزلت نشیند و من بعد پریشان نگوید، تا اینکه یکی از همان هم نشین ها و یاران «دوران سماع و شب گذرانی» به سراغش می آید و از شیخ می خواهد که مثل سابق سخن بگوید. اما سعدی را به حال خود می گذارد که آثار خواجه عبدالله انصاری و سفرنامه ابن جبیر و...را بخواند واطلاعات جغرافیایی و رجالی به دست آورد و در مرحله دیگرزندگی خود وارد شود.
دوره دوم ظاهرا دوره ای است که از تصنیف بوستان و شاید از زمان نوشتن گلستان آغاز می شود. البته از جای جای نوشته بر می آید که نویسنده آرزو دارد اسناد و مدارکی بیابد  که این طرح زندگی سعدی را تسجیل کند. من در قسمت اول با نویسنده سعدی آخر الزمان هم دلی نشان دادم. زیرا در اصول نقد ادبی با پژوهندگان بزرگ ادبیات فارسی اختلاف دارم. ولی نویسنده سعدی آخرالزمان هم در همان راه اسلاف سیر می کند، چنان که طرح رساله سعدی آخرالزمان موجه تر از طرحی که پژوهندگان سابق درانداخته اند نیست و شاید کسی بگوید که شکوه و برازندگی و متانت ادبی آن طرح ها را ندارد و خدا کند که نویسنده درصدد پیدا کردن اسناد و مدارک تاریخی برای اثبات آن برنیاید. اگرنویسنده در صفحه 190 ، کتاب را ختم می کرد و ده صفحه آخر را نمی نوشت، این نوشته چیز دیگری می شد، اما نویسنده 190 صفحه را به عنوان مقدمه این ده صفحه نوشته است:
«اینک به آخرین بخش این رساله می رسیم که درازگویی های ماقبل فقط زمینه چینی برای ورود به این گفتار بوده است و آن نگاهی است نقادانه به مقدمه گلستان..» (ص 190)
نویسنده با فرض اینکه سعدی در زمان خود مشهور نبوده و بسیاری از مطالب جدی مقدمه نیز با اسناد تاریخی قابل تایید نیست، در صدد برآمده است زندگی سعدی را طوری تصور کند که با بعضی اشارات مقدمه موافق درآید، ولی این کوشش ها لازم نیست. اگر توجه شود که سعدی مثل هر متفکر و شاعر بزرگی دو وجود دارد، مشکل حل می شود: یکی شیخ مصلح الدین( یا نمی دانم شیخ صالح) است که در قرن هفتم در شیراز زندگی می کرده و ما تقریبا هیچ چیز از زندگی او نمی دانیم. یکی هم سعدی تحقق یافته در کلیات سعدی است. ما اکنون اولی را نمی شناسیم، اما کم و بیش از دور با شعر سعدی و با گلستان و مجالس و ... او آشنایی داریم و سعدی را یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی و افصح المتکلمین می دانیم. اما سعدی قرن هفتم، هم وجود جسمانی و نفسانی فانی خود را می شناخته و هم به آنچه ما اکنون می دانیم آگاه بوده است. او با اینکه شهرت کنونی را نداشته می دانسته است که جهان را به تبع بلاغت خواهد گرفت و صیت سخنش در بسیط زمین منتشر خواهد شد و اوست که نام شمس الدین و علاء الدین جوینی و ابوبکر سعدبن زنگی را مشهور و یا مشهورتر خواهد ساخت.
در مقدمه گلستان حکایت بیشتر حکایت سعدی شاعر یعنی این وجود دوم سعدی است . سعدی در آنجا چیزی گفته است که در آن زمان به طور تام و تمام متحقق نشده بود؛ اما متحقق می شد و نویسنده این معنی را که در آیینه خیال شاعرانه دیده بود به یقین می دانست. مقدمه گلستان سرگذشت شخص سعدی نیست، بلکه سرگذشت شعر سعدی در تاریخ زبان فارسی است، نه گزارشی از زندگی هر روزی شاعر. اگر در این نکته درست تامل کنیم لازم نیست به فرض هایی از این قبیل متمسک شویم که: « ناشناخته عیار مردی که بعدها به شیخ اجل سعدی شیرازی بدل شد به کوی شب زنده داران شیراز می گذشت تا به سپیده همراه زائده های کاروان ها هزلیات و مضاحک گفت و بافته های زندگی خود می گشود به شادگویی، شاهد بازی، خوش باشی و لول گذرانی. ناگهان شبی در میانه عمر به خود آمد چشمی بر چگونگی خویش گشود و چون قصد طهارت کرد چشمه های زلال و پاکیزه گلستان وبوستان و غزلیات از آن وجود جوشید. خطای شیخ در آن بود که بر خرد خود ایمان خالصانه داشت و گمان برده بود که می تواند با خلط تصاویر و تعاریف و اشخاص گذشته، خویش را در گرد و غباری که می انگیزد از چشم ها بپوشاند. شیخ دوپاره زندگی خود را از هم جدا ساخت و پاره دوم را چنان آراست که هم بدان می شناسندش. ابزار شیخ در این مسئله کیمیا و اکسیر کلامش بود که چون جادویی جاری در خون آدمی می دود و اندیشه آشنا با او را از پرداختن به شخص شیخ فلج می سازد(که کاش آقای پورپیرارهم ازاندیشه پرداختن به شخص شیخ منصرف می شدند یا هرگز به این اندیشه نمی پرداختند.) اینک تلاش این نوشته، که شیخ را به ما بازگرداند...»(نقل از مقدمه کتاب)
خطایی که نویسنده بر شیخ گرفته است خطا نیست. سعدی سعی نکرده است که خود را جز آنچه بوده است بشناساند. سعدی هایی که در بوستان و گلستان هستند، معمولا ناظران دقیق و باریک بین حوادثند و احیانا شان و مقام خاص دارند، چنان که سعدی در فصل «جدال مدعی با سعدی»  سعدی «پرورده بزرگان » است و در پایان دیباچه گلستان و در بسیاری از مواضع بوستان به درویشی مایل می شود. به گمان من سعدی حقیقی همان است که در مقدمه گلستان و در بعضی بیت های تخلص آمده است. مثل:
من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می آید به معنی در گلستانم
از آنچه گفته شد استنباط نشود که راقم این سطور در طرف یکی از اطراف نزاع و جدالی که برپا شده است قرار دارد. من نه می گویم سعدی واقعا در خندق طرابلس گرفتار شده است و نه مدعیم که سعدی اصلا از شیراز خارج نشده است.من اصراری ندارم که بگویم سعدی در تمام طول زندگی خود، اهل زهد و صلاح بوده و از اوان جوانی در شیراز و در اقصای عالم شهرت داشته است.اما نمی توانم بپذیرم که او شبگرد سینه چاک هرزه گوی بدنام بوده است. از هیچ جای دیباچه گلستان هم چنین چیزی را نمی توان استنباط کرد. اگر نظر به «عمر تلف گشته» است همه عمرها همین است و هر کس در حال و کار خود بنگرد، همین را می بینید و همین طور می گوید. ما از زندگی سعدی بسیار کم می دانیم. اما دو سعدی وجود دارد، اولی را نمی شناسیم و شناختن و نشناختن او چندان مهم نیست و اگراوقات و هم و غم خود را صرف شناختن او کنیم، از شناخت سعدی دوم محروم می شویم. سعدی دوم در شعر سعدی پایدار شده و دلبستگی ما نیز به همین سعدی است. ما با سعدی اول چه کار داریم که «هرچه نباید دلبستگی را نشاید». پس در فکر سعدی پایدار و بادوام باشیم که تا زبان فارسی هست او هم آموزگار و پاسدار بزرگ آن است. خواه در زمان خود به شهرت رسیده و یا نرسیده باشد.کسان بسیار در نظامیه درس خوانده و «ادرار» داشته اند؛ کسان دیگری نیز شاگرد ابوالفرج جوزی بوده اندوعده ای نیز دراقصای عالم گشته اند. اما این ها هیچ کدام سعدی نیستند.سعدی شعر سعدی است و شناخت سعدی حقیقی صرفا از طریق انس با شعر او میسر می شود. اگر کسانی با حسن ظن سعی کرده اند سعدی را طوری تصویر کنند که درزندگی هر روزی اش هم اسوه و مثال باشد و این کوشش را بی وجه می دانیم، چگونه می توان بی هیچ قرینه ای توجیه کرد که پنجاه سال عمر سعدی غرق درزشتی و آلودگی بوده است. اگر نویسنده محترم از سودای اثبات فساد سعدی بیرون آیند و به شعر او بپردازند که صلاح همه ما در پرداختن به آن است، ان شاء الله آثار خوبی برای خوانندگان اهل ادبیات وشعرخواهند نوشت.کنجکاوی در مورد زندگی خصوصی و حوادث بی اهمیت عمر نویسندگان و شاعران، عارضه رمانتیسیسم است که در آیینه شرق شناسی کج و معوج شده و به عنوان روش پژوهش مسلم تلقی شده و ما آن را گرفته ایم و تاریخ ادب خود را بر وفق آن دریافته و تدوین کرده ایم. چنان که گاهی به نظر می رسد که بعضی پژوهندگان دانستن تعداد و نام دوستان یک شاعر را از آشنایی با شعر او مهم تر می دانند. 

 

 

 

منبع: 

http://w3.naria.ir/view/5.aspx?id=835

 

 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ