rel="SHORTCUT ICON">
وبلاگ icon
X
تبلیغات
رایتل

ستارگان دروغ و خیانت

   

پشت پرده گردانندگان فرقه های مذهبی،گروه های سیاسی- اجتماعی


تورات و انجیل؛ از وحی منزل الهی و هدایتگر تا انسان نوشته ضلالت 


قرآن؛ تنها راهنمای هدایت،سعادت و تنها کتاب معتبر آسمانی حال حاضر 


فرهنگ و تمدن ایران: دروغ های باستان شناسان و مورخان خارجی


فرهنگ و تمدن بشری ؛ بازیچه ی دست مثلا روشنفکران بین المللی 


هویت ایرانی؛ تمسخر هویت هموطنان توسط بی وطنان بی هویت 


پوریم؛پاشنه آشیل توطئه های جهانی، شاه کلید سوالات بی پاسخ انسانی 


سیاست، حربه پشت پرده مزدوران خبیث برای دکوربندی دموکراتیک تبلیغی 


مسایل متفرقه تاریخ و فرهنگ و ادب و سیاست ایران و مذاهب و ادیان   به همراه مطالب خاص تازه واردان و نخستین بازدید کنندگان

 


______________________________________________________________


   اسلام و شمشیر   ترکی و فارسی   قلم و نگارش کتیبه بیستون   حمله اعراب  آنوسی خاخام  دانشگاه شیکاگو

______________________________________________________________


دو مقاله در مورد انتخابات نهم ریاست جمهوری ایران-دکتر احمدی نژاد

 

دو یادداشت درباره انتخابات

به گمان من، آن مجموعه ای که با دست‌آویز اصلاح طلبی، به میدان سیاست قدم گذارد و به تصرف قدرت رسید، بد‌ترین نا‌به‌سامانی های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را، در قریب ده ساله‌ی اخیر، به تاریخ سرزمین ما تحمیل کرد و تلخ‌ترین و بی‌ثمرترین جام تجربه‌ی ملی در ۱۵۰ سال اخیر را به کام مردم ریخت. اگر بنا را به تشخیص مردمی بگذاریم، که پیوسته قاضی نهایی و عادل تاریخ بوده‌اند، هم فرستادن حماسی خاتمی به مسند ریاست جمهوری و هم تحقیر صریح او در آخرین نشستی که با دانش‌جویان دانشگاه تهران داشت، برای مورخ گواهی بزرگی باقی می‌گذارد که رفتار مردم با پشت کنندگان به نیازهای‌شان لاجرم بی رحمانه و خوارکننده‌ خواهد بود، چنان که زمزمه‌ی قدرشناسی نسبت به خدمت گزاران خویش را از گهواره در گوش نوزادان خود می خوانند. اگر خاتمی قادر شد که در مدت ۶ سال خود را از آن جایگاه شاخص تاریخی، به موضع دو ساله‌ی اخیر برساند، که با بد‌‌ترین نوع بی‌اعتنایی مردمی رو به روست، پس او را ناتوان‌ترین چهره ی سیاسی تاریخ معاصر ایران بدانیم زیرا ظواهر امر گواه است که مردم مایل‌اند حتی خاطره‌ی او را هم از یاد بزدایند و این بد‌ترین نوع ابراز نفرت تاریخی است، چنان که بومیان ممتاز شرق میانه یادمان کورش و داریوش و هخامنشیان را از حافظه‌ی تاریخی خود سترده‌اند.

از همین مقوله است ماجرای رفتار و گفتار تاریخی مردم با کروبی و رفسنجانی. آن‌ها پاسخ صریح و مستقیم و ماندنی خود را در ماجرای انتخابات مجلس دوره‌ی اخیر گرفتند که مفهوم روشن آن دور انداخته شدن به وسیله‌ی صاحبان آراء بود. اگر آن ها چندان مردم را باور ندارند و تا آن حد در درس آموزی تاریخی بی استعدادند که پس از رد شدن در آزمایش نمایندگی مجلس، به گمان تصرف کرسی ریاست جمهوری افتاده‌اند، پس مفهوم مستقیم آن، بی اعتنایی لج‌بازانه به پیام مردم است و درست به همین دلیل است که به جای توسل به اعتبار ملی، ناگزیر می‌شوند خوش خیالان در انتظار ۵۰ هزار تومان ماهانه و یا جوانان غیرسیاسی مشتاق اسکیت سواری در خیابان‌ها را، با هزینه‌های گزاف، به گرد خویش بخوانند. اگر رفسنجانی در این اندازه نیز از محاسبات مصطلح فاصله گرفته و با شعور ملی درافتاده است که برای تصرف کرسی اقتدار، پیش چشم جمع، میلیاردها میلیارد از کیسه‌ی شخصی هزینه می‌کند، پس از فزط جدا افتادگی از خلق، تصور پیدایی این سئوال در ذهن عمومی را هم ندارد که از او بپرسند این سرمایه‌گذاری به راستی گزاف را به طمع چه سودی هزینه می‌کند؟!

به یاد دارم که رفسنجانی پس از شکست در انتخابات پیشین مجلس و در اولین نماز جمعه ای که برگزار کرد، در پاسخ شعارهای گروهی که آن پیام «ما اهل کوفه نیستیم...» را تکرار می‌کردند، با تلخی کینه توزانه و خشمگینی گفت: «بله می‌دانم، شما اهل تهرانید!» که مفهوم مغایر آن چنین بود که از اهل کوفه نیز بد‌ترید! تشخیص من این است که او از آن بی‌اعتنایی، سخت صدمه دیده و زخم خورده است و به دنبال فرصتی است تا از مردم انتقام بگیرد. اگر بار دیگر دست او به کرسی ریاست جمهوری برسد، با مسلط کردن سرمایه داری، مهار از گرده ی عادی‌ترین اقشار اجتماعی خواهد گذراند.

به تجربه اثبات شده که اگر حجم ثروتی، از ظرفیت معمول آدمی فراتر رفت، باید از دارنده‌ی آن پرهیز کرد زیرا که محافظت از ثروت بسیار، آدمی را به پاسبانی از محافل و منافع خویش وا می‌دارد، نیازمندان را خطری برای نقصان دارایی‌اش می‌بیند و به معاشرت با همقدران خود مشتاق می‌کند. آیا ندیدیم که تکیه تبلیغاتی رفسنجانی بر دارندگان اتومبیل‌های لوکسی بود که عقیده‌ی اجتماعی خود را به او کرایه می‌دادند و در شهر می‌گرداندند؟

نتایج مرحله‌ی اول این انتخابات به روشنی تمایل عمومی را به برقراری عدالت اجتماعی نشان داد که تظاهری از قبول آن در شهردار دیده می شود. آن‌ها بار دیگر یک بی آوازه‌ی دیگر را برمی کشند تا به آرزوهای آنان توجه کند. این خود تصویر روشنی است که آوازمندان کنونی در محک ملی، لااقل در مواجهه با این درخواست مردمی، ناخالصی داشته‌اند و واویلا اگر به این پیام نیازمندانه‌ی مردمی هم، همچون آن درخواست اصلاح طلبی، بی‌اعتنایی کنند و بازیچه بگیرند، زیرا از آن پس مردم به استقلال و به قهر، مجری پیام ها و درخواست‌های خود خواهند شد.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 0:36 
 
 http://wwww.naria.ir/view/1.aspx?id=1
  
 

بازندگان انتخابات جمهور نهم

مردم ایران، در قابلگی تاریخ معاصر، چنان ورزیدگی نشان می‌دهند که به اراده‌ی خود و در هر زمان که بخواهند، تاریخ را به زایمان وا می‌دارند! دکتر احمدی نژاد، آخرین نوزادی است که این قابله به مدد استادی شگرف خویش از رحم تاریخ معاصر ایران بیرون کشیده است. نوزادی که فرصت دارد در زندگی چهار ساله‌اش به غولی جاویدان و نامیرا، در قضاوت‌های تاریخی، تغییر شکل دهد و یا چون بسیاری دیگر، به افسون نفرین و نفرت و بی‌اعتنایی مردمی، چنان فسرده و کوچک شود که گویی در اصل به دنیا نیامده بود.

بیش از قرنی است صدای گلوله در جبهه ترقی‌خواهی ملی خاموش نشده و به نظر می‌رسد آرامش‌های کوتاه مدت پدید آمده در این نزاع نهایی، جز خلق فرصتی برای تدارکات ستیزه‌های خشونت ‌بار‌تر بعدی در این جبهه نبوده است: جنگ ارتجاع با نواندیشی و جنگ تسلیم شدگان به مفسده‌های بین‌المللی، که مزدوری و مال‌اندوزی را چاره دیده‌اند، با مقیمان در قلعه‌ی اقتدار خودی، که برقراری عدالت و اعتدال و هماندیشی و همپشتی ملی و منطقه ای را طالبند. ظواهر امر می‌گوید که این جنگ، به هر صورتی که نمود کند و تا هر زمان که ادامه یابد، جز با پیروزی عدالت طلبان به پایان نخواهد آمد.

اینک و در آخرین رویارویی‌ها، که به راستی زیبنده‌ی عنوان تاریخی «نبرد جمهور نهم» است، موقعیت غالب مطبوعات چنان بود که گرچه به ظاهر در خدمات پشت جبهه مستقر بودند، اما گویی سخت‌ترین ضربه بر سنگر آنان فرود آمده است. آنان که دکتر احمدی را در یک همسرایی رسوا، در اندازه‌ی پادوی دست هفتم و خون‌ریز حاکمیت کنونی قرار دادند، تا حد ناشران شایعات کوچه و بازار سقوط کردند و به مشاطه‌ی ظاهر او ایراد داشتند، اینک خود را با استهزاء عمومی و با مردمی رو به رو می‌بینند که با انتخاب خرد کننده‌ی خود، اطوارهای ظاهرا دل‌سوزانه‌ این مطبوعات را، چون بسته‌ای زباله به زیستگاه خود آنان بازگردانده اند. چنان که در فاصله ای کوتاه، آثار و تظاهرات این باخت تحقیرکننده، به صورت پریشان افی کامل در ادبیات سیاسی آنان بروز کرده است.

«دیروز اصلاح‌طلبی از دموکراسی شکست خورد. در یکی از رقابتی‌ترین مبارزات انتخاباتی تاریخ دموکراسی ایران نامزد جناحی که به عدالت بیش از آزادی بها می داد، بر نامزد و یا نامزد هایی که مفاهیم اصلاح طلبانه، توسعه، آزادی و دموکراسی را ترویج می‌کردند، پیروز شد». (شرق، ۵ تیر ۱۳۸۴، سرمقاله)

چنین که می‌خوانیم در انتخابات اخیر، اصلاح طلبی در جنگ با دموکراسی شکست خورده است. هرچند نمی‌دانیم ستیزنده‌ی با دموکراسی با چه معیاری اصلاح طلب نامیده می شود، اما پهنای درهم ریختگی اندیشه‌ی سیاسی نزد سرمقاله نویس شرق آن‌گاه آشکارتر می‌شود که در وصف و نقد نامزد پیروز دموکراسی در این انتخابات، می‌نویسد که: به عدالت بیش از آزادی بها می‌داد! و زمانی بیان او رنگ کامل مالیخولیا و هذیان می گیرد که می افزاید: اصلاح طلبان از دموکراسی شکست خورده، قصد ترویج مفاهیم دموکراسی را داشته‌اند؟!!!

این نوشته ها جز گیج زدن در میان مشتی الفاظ سیاسی نامربوط معنایی ندارد، تنها شدت ضربه‌ وارد آمده بر آنان را علامت گذاری می‌کند، معلوم می‌‌شود که به واقع نمی‌دانند چه رخ داده است و می فهمیم که گزینش طوفانی و خردمندانه و محاسبه شده‌ی مردم نه فقط آنان را شگفت زده، که ناراضی و نگران کرده است. اگر این همه مردم به سخنان و توصیه های طیف وسیعی از روشنفکری موجود، که در میان‌شان از آیدین آغداشلو تا میرحسین موسوی دیده می‌شود، و به کوه و کارناوالی از انواع تخریب شخصیت احمدی‌نژاد بی‌اعتنایی کرده اند و به انتخاب مستقل خود پیوسته‌اند، پس جایگاه این مطبوعات و این روشنفکری، که قدرت کم‌ترین تاثیر گذاری بر روند سیاسی ‌ـ اجتماعی را ندارند و مورد بی‌اعتنایی کامل مردمند، در کجاست و بر اینان جز محافلی دربسته چه نام دیگری می‌توان داد؟

هنوز نه فقط در رده‌های اطلاع رسانی موجود، مانند رادیو، تلویزیون، مطبوعات و اسناد سیاسی و حزبی، تحلیل و توضیح روشنگری بر نتایج غیرمنتظره ی انتخابات جمهور نهم نیامده، بل با آن پراکنده نویسی‌ها، که تاکنون در عمده ترین تریبون های مطبوعاتی و به قلم مدعی ترین مفسران سیاسی - اجتماعی خوانده‌ایم، به نظر می‌رسد که نباید منتظر دیدگاه روشن و موشکافی در این باره بود. زیرا عظمت روی داد، برندگان نامنتظر را از سویی به بهت زدگی و ناباوری فروبرد و از سوی بازندگان نیز، ضربه‌ی فاجعه‌ی از نظر سیاسی سرنوشت ساز، آن‌ها را چندان از واقعیت ملموس و قابل شناخت دور کرد که هنوز ناشیانه به دنبال عامل و رد پا و سرنخی از توطئه‌چینی می‌گردند. به گمان آن‌ها مردم به طور عادی نبایستی قدرت مقابله با تلقینات گسترده‌ی آنان را داشته باشند و حاصل به دست آمده را پاسخ مستقیم خویش نمی‌دانند.

محفل گردانان و بقایای روشن‌فکری کهنه کار و کم توان کنونی، که قدمی از عهد عتیق خود و از زمانی دور نمی شوند که تبلیغات حزبی نام و نان و قبول و قرار و مقبره ای برای شان تدارک می‌دید، و هنوز همانند تصویر نماینده و سخن‌گوی خود در روزنامه ی شرق، حتی آن ژست ساعت و سیگار نمای کلارک گیبلی شش دهه پیش را رها نمی‌کنند گرچه کم‌ترین ظهور را در جامعه دارند و در انتخابات جمهور نهم از آنان جز سایه‌ای با صدای ضعیف از اعماق منزوی‌ترین زاویه‌ی زندگی عمومی شنیده نشد، به گمان حصه بردن از این آش و کلاه دوختن از این نمد، خودی می‌نمایانند:

«فکر می‌کنم در این دوره جدید افراد - منظورم روشن فکران است - بر سر یک معدل حد اقل، بدون این‌که همدیگر را ببینند، به تفاهم رسیدند و آن به سبب تجربه‌ای است که در این نیم قرن داشته اند. آن ها به این نتیجه رسیدند که آرمان‌های دست نیافتنی را کنار گذارده و وارد جریان واقعی جامعه شوند». (شرق، شماره ۵۲۳، ص۱، مصاحبه با محمود دولت آبادی)

این بیان صریح سقوط در همان ورطه‌ای است که می‌گویم: صرف‌نظر کرده از آرمان‌های خود، راضی به معدلی که مردودشان نکند، پس از نیم قرن تجربه، به این جا رسیده‌اند که توافق‌های از راه دور کارساز‌تر است و مانند همیشه چندان با جریان واقعی جامعه بیگانه‌اند که در جای پیوستن به‌آن بار دیگر در بستری غریبه قرار می گیرند. این کاریکاتور، تنها تصویر قابل ارائه از سرشت و شمایل ته مانده ی روشن‌فکری کنونی ایران است که به بهانه انتخابات جمهور نهم و به مدد یک دو پادوی خود در مطبوعات، بار دیگر آفتابی می‌شوند.

« اگر در جایی و از جانب کسانی انتظر می رود که جامعه‌ی ایران به دنبال روشن فکر خود برود، ولی نمی‌رود، چنین توقع قاطعی را نباید داشت، زیرا جریان روشن‌فکری، به عللی که می شناسیم، جریانی پیوسته، مداوم و در عرصه ی همیشه زندگی مردم نبوده است». (همان)

در این‌جا اعتراف می‌شود که توقع کم ترین توجهی از مردم زیاده خواهی است و با اعتراف دیگری رو به روییم که می گوید روشن‌کری جریانی پیوسته و مداوم در زندگی مردم نبوده است. بدین‌ترتیب آیا درس نمی‌گویم که آن ها با اظهار نظر درباره‌ی این انتخابات توقع سهم بری از آشی را دارند که حتی موشی نیز در آن نیانداخته‌اند؟! و هنگامی کار معتدل‌ترین خطاب به این روشن‌فکری را، که صد سال است به مردم نارو می زند، دشوار می‌کند که چند سطری نگذشته همین سخن گو را مشغول بیان چنین مدعاهایی می‌بینیم:

«نه، مردم هیچ وقت کم نگذاشته آند. پس انتظار بی جا از مردم داشتن و از طرفی جای خود را نشناختن و آن ها را متهم کردن را نه نمی پذیرم. چرا می‌گویید مردم به روشن‌فکری خود اعتنا نکرده اند. اعتنا کردند. ناچارم مثال سیاسی بزنم. در دوره قبلی که آقای هاشمی می‌خواست نماینده‌ی مجلس بشود، اصلا رای نیاورد، در مقطع جدید بود که ایشان دوباره وزنه شخصیت سیاسی خود را از طرف جامعه بازیافت کرد. پس چه طور مردم به روشن‌فکر بی‌اعتنا هستند»؟ (همان، ص۱۴)

این همان دل خوش کردن به توهمات نصف العیشی و تصاحب در خیال نتیجه‌ی تلاش مجموعه‌ای است که در میان آن‌ها از صدای آمریکا تا مدرس حوزه نیز دیده می‌شد. در این‌جا ناگهان آن تصویر قبلی روشن فکری بی ارتباط با مردم را پاره شده می‌بینیم، شاهدیم که آنان تا مقام مقتدای ملی صعود کرده‌اند، آن بی‌اعتنایی مطلق این‌جا به صورت استقبال درآمده و طرد عمومی و شکست محض بازیافت شخصی ارزیابی شده است تا معلوم شود که تنها درسی که روشن‌فکری موجود ما از مکتب اجتماع می‌آموزد بالا بردن قدرت لفاظی توخالی است. آیا سرانجام تصور استقرار و قرار قابل قبولی در اندیشه‌ی روشن‌فکری موجود، صد سال پس از ظهور، میسر و ممکن خواهد شد؟

اینک و به نشانه هایی که می آورم، مسلم شده است که نبض اجتماع در نقطه‌ای می‌زند که مدعیان طبابت کنونی از شمارش آن درمانده اند، زیرا در این انتخابات معلوم شد آن طیفی که برابر معمول و متعارف باید نسبت به حساسیت‌های اجتماعی، به صورت آمپریک عکس العمل نشان دهند و هدایتگر باشند، چندان دچار خیال بافی بی‌خبرانه بوده‌اند که تجربه‌ی اجتماعی، ناکارآمدی جبهه‌ی به ظاهر وسیع و قدرتمند آنان را اثبات کرد. این حقیقت مطلقی است که ما در این انتخابات و برای نخستین بار در تاریخ معاصر، در حمایت مشترک و بی قید و شرط از رفسنجانی، شاهد همپشتی و حتی پیوند میان عناصر و القاب و احزابی بوده ایم که نه فقط در ماهیت امر به جبهه‌های متفاوت و حتی متناقض متعلق‌اند، بل در گذشته‌ی نزدیک بروز تضادهای بنیانی سازش ناپذیری را میان آنان شاهد بوده‌ایم.

در برابر دیدگان ما، طیف تاثیر گذاری از روحانیت حوزه‌ها، تمام ماشین اقتدار و امکانات مسلط دولتی و به رانندگی خاتمی، نام آشنایان عرصه‌ی روشنفکری پر اطوار کنونی، به همراه تمام تشکیلات سیاسی شناخته شده، از توده ای‌ها و چریک‌های گریخته و در اپوزسیون، تا جبهه‌های سیاسی غیرهمگون داخلی، و تقریبا صد در صد بلند گوهای آوایی و قلمی، با سود بردن از انبوهی تبلیغات رسمی و غیر رسمی، مجاز و غیرمجاز، با آلوده کردن ناجوانمردانه‌ی تصور عمومی جامعه به توهمات و تضییقات سیاسی و ‌فرهنگی در راه و در ‌کمین، و نیز با ذخیره‌ی بی‌پایانی از امکانات مالی و لجستیکی، و با پشت کردن حساب شده به مبانی معینی، که پیوسته نمایشگر هویت گروهی و حتی مذهبی آنان بوده است، آن چنان که در توسل به نوجوانان اسکیت سوار آزاد پوش شاهد شدیم، و نیز دیگر عوامل موثر و معمولا در پس پرده، به طور جمعی ارابه‌ای را به حرکت درآوردند که به ظاهر قادر بود هر مانعی را بر سر راه خود خرد و هر سدی را خراب کند و برچیند، ولی در نهایت کار، مردم خاموش، بدون تدارکات و تبلیغات، و با پوزخندی پنهان، در عین حال که ناظر وسعت دائما افزون شونده‌‌ی تخیلات یک سوی رقابت بودند، در اقدامی غریب، بدون به کار بردن ریگی، آن ارابه‌ی غران را متوقف و واژگون کردند. دلیل ساده‌ی این واپس زدگی عمومی، همان اتحاد ناموزونی بود که رگه‌های بزرگی از تردید و تشویش را در خرد جمعی پدید آورد، زیرا درآمد ملی پاسخ‌گوی مطامع این جمع بی‌شمار نبود که گرد چهره‌ای از نظر سلامت اقتصادی ناموجه هاله زده بودند‌؟!!

شکست خوردگان که عادت به علت یابی ندارند و از خود نمی‌پرسند که اگر اتحادی از تمام فردیت رسمی و ممتاز جامعه، در این انتخابات مورد بی اعتنایی مطلق نیروهای آزاد اجتماع قرار گرفت، پس این نیرومندی و اقتدار پنهان، که در حساس‌ترین موقعیت‌های اجتماعی - تاریخی بدون ذره ای انحراف، راه مستقل خود را می پیماید، از چه کس فرمان می‌گیرد و به چه چیز معتقد است؟

آیا تجربه‌ی انتخابات جمهور نهم به روشنی بیان نمی‌کند که اعتماد مردمی از شناخته‌شدگان و صریح تر بگویم، تجربه شدگان، سلب است و نمایندگان مدعی جلالت فرهنگی و سیاسی و حتی مذهبی، اگر در بنیان با درخواست‌های مردمی منطبق نباشند، بی‌توجه به نام و جایگاه‌شان، در زمان لازم، از سوی جمهور خلق، به پشیزی گرفته نمی‌شوند؟ بدین ترتیب مهم‌ترین گروه بازندگان غیرمستقیم این انتخابات آن چهره های مذهبی بودند که بدون شناخت فضای اجتماعی فتوای سیاسی صادر کردند و با نکول مردمی رو به رو شدند. اگر معلوم شد که صاحب نظران مرسوم و مشهور جامعه، در تمام نام‌ها و گروه‌ها و رده‌ها، و حتی مجموعه و ترکیب و اتحادی از تمام آن‌ها مورد اعتماد مردم نبوده‌اند، پس تا زمانی که با مرکز هدایت پرتوان ولی پنهان مردمی آشنا و با آن همسو نشویم، حرف‌ها و حرکات‌مان جز موجبی برای استهزاء خویش نخواهد بود و جزا و دستمزدی جز آن نصیب‌مان نخواهد کرد که اتحاد طرف‌دار رفسنجانی در انتخابات جمهور نهم نصیب برد.

آن گاه باید از خاتمی، بازنده‌ی بزرگ تاریخ معاصر گفت که استعداد شگرف او در ابراز ندانم کاری و بی‌هویتی، او را به جایگاهی رانده است که مورخ مسائل معاصر ایران را ناگزیر می‌کند که مسند ناموجه‌ترین چهره‌ی سیاسی معاصر در ۵/۱ قرن گذشته را به او ببخشد. بازی‌های مکرر و متنوعی که او در صحنه و سن امیدواری‌های ملی به نمایش گذارد، نه فقط در ارائه‌ی تیپ یک مسئول سیاسی نا آشنا با ماموریت تاریخی خویش موفق بود، بل به عنوان دارنده‌ی مبهم‌ترین سیمای فرهنگی نیز صاحب مقام شد. تعلقات بدون پرده پوشی و دل‌بستگی‌های غیرعادی‌اش به افسانه‌های تاریخی ایران باستان و پیام اخیرش به کنگره ی زردشتیان جهان، که به صورتی رسمی و علنی مسلمانان را متهم به کوشش برای براندازی زردشتیگری قلابی کرد و ادیان الهی را ملهم از دستورات اوستای دروغین گفت، این ابهام در تعلقات فرهنگی و اعتقادی او را تا مرحله‌ی خطرناکی توسعه داد. من نخستین بار که او را در قریب ۵ سال پیش، برابر دوربین‌های تلویزیون‌های داخلی و خارجی، مشغول فال گرفتن از دیوان خواجه حافظ بر سر مقبره ی او دیدم، چنان که همان زمان در مقاله‌ای بیان کردم، نسبت به صلاحیت او در ارائه‌ی یک تصویر سالم از روحانیت آگاه پس از انقلاب، که شایستگی و درایت ارائه‌ی نقش مثبتی را داشته باشد، دچار تردید شدم و این تردید در نمایشات دل‌آشوب کنی که به رهبری و هدایت او و به کارگردانی چهره ی نیک شناخته شده‌ای چون مهاجرانی، در مرکز به اصطلاح گفت و‌گوی تمدن‌ها می‌گذشت، افزون‌تر شد و همه به یاد داریم که عالی ترین جلوه ی این گفت و گوی تمدن که در آن مرکز به صحنه رفت، اجاره و اجیر کردن چند نام آلاینده‌ی مقام استادی، برای فحاشی‌های چاله میدانی به نویسنده ی مجموعه‌ی تاملی ذر بنیان تاریخ ایران بود.

مردم پرحوصله و بردبار و سلیم النفس ایران با بخشیدن دو فرصت تاریخی، و با حمایت حماسی و گرفتن زیر بغل او، در ابعادی که هر افلیجی را به دویدن وا‌می‌داشت، به خاتمی فرصت دادند که تمام ماهیت پوشیده در قبای خود را علنی کند و بهانه‌های مظلوم نمایی و بی‌پناهی را از او گرفتند، اما او که ظاهرا شیفته‌ی نوای شیپورهای در حال ترنم تشریفات خوش‌آمد گویی رسمی در فرودگاه‌های جهان بود، به جای اعتنای به ماموریت ملی خود، بی وقفه آرایشگران ماهرتری را برای بزک سر و ریش خود فراخواند و عبا‌بافان خبره‌تری را برای تدارک تن‌پوشی با رنگ‌ها و جنس‌های اختصاصی‌تر به خدمت گرفت به گونه‌ای که در این اواخر می‌توانست مدعی داشتن کلکسیونی از ناب‌ترین دست بافته‌های ویژه‌ی روحانیت شود، اما هیهات که دیگر ذره ای اعتبار مردمی برای خویش باقی نگذارده بود و همین چندی پیش دیدیم که دانش‌جویان دانشگاه تهران در تمسخر او بر یکدیگر پیشی می‌گرفتند. بی استعدادی او در شناخت موقعیت خود در میان مردم وادارش کرد که خوش خیالانه در پس معین ظاهر شود و او را نماینده و جانشین بلافصل خویش معرفی کند و چنین بود که مردم نام معین را در پایین‌ترین سطوح اعتماد ملی ثبت کردند و این نه پیامی برای معین، که برای خاتمی بود. این همان عاقبت مصیبت بار و تیر خلاصی بود که پشتیبانی خاتمی در شقیقه‌ی سرنوشت سیاسی رفسنجانی نیز خالی کرد. من به عنوان یک مورخ که از خداوند استمداد استمهال فرصت حیات، تا تدوین تاریخ معاصر را دارم، شهادت می‌دهم که تاریخ ۱۵۰ سال اخیر ایران سیاه‌تر و خیانت‌بار‌تر از دوران تسلط دار و دسته‌ی معروف به اصلاح طلبان را به خود ندیده بود و اگر پایداری کسانی در مناصب عالی سیاسی این دوران در برابر اصلاح طلبی نوع ویژه ی آنان نبود، مدت ها پیش این سرزمین و مردم اش را کت بسته به اسراییل و آمریکا تحویل داده بودند.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 0:36 
 
 http://wwww.naria.ir/view/1.aspx?id=3
 
آمون : عنوان، دو یادداشت است و یادداشت اول، مقدمه اصل مطلب است.  
 
 
 
 
افزوده شده در تاریخ ۱۳ نوامبر ۲۰۱۲  
تغییر جمله انتهایی از «آمون : عنوان، دویادداشت است ولی نمی دانم چرا یکیست؟! یاددشات اول، احتمالا نامی ندارد!» به «آمون : عنوان، دو یادداشت است و یادداشت اول، مقدمه اصل مطلب است.» 
 
تغییر عنوان از «دو مقاله در مورد انتخابات نهم ریاست جمهوری ایران» به «دو مقاله در مورد انتخابات نهم ریاست جمهوری ایران-دکتر احمدی نژاد» 
 
مطالب مرتبط: 
 
   

 در مورد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران،جنبش سبز،کروبی

  

 تجدید رابطه با مردم به جای آمریکا (روابط ایران با آمریکا و مردم) 

 

   هواخوری13،هشت سال جنگ تحمیلی ایران و عراق،دفاع مقدس،امپریالیسم

  

سقوط غرب(بازبینی شده)-فاشیسم امپریالیسم در دموکراسی و رقابت آزاد

      

تاملی در مدخل اجرای عدالت،استقرار تساوی و برابری و حقوق انسانها 

   

نوعی مباهله و هل من مبارز طلبی فرهنگی در بحث پوریم و عجز مخالفان 

       

  

درماندگی دانشگاه شیکاگو، پرآوازه ترین مرکز ایران شناسی

      

غم نامه مکعب نقش رستم-نمونه دستکاری و جعل کتیبه در آثار باستانی 

 

 ملا نصرالدین هایی در کار معرفی تمدن ایران باستان!!! بخش اول (بررسی اصالت نامگذاری "خلیج فارس" یا "خلیج العربی" بر خلیج واقع در جنوب ایران)  

 
   نمایش بد طراحی شده لوحه های ایلامی تخت جمشید-بی وطن بودن یهودیان 
 
نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
نوشته: مجید از [ ایران ]
سلام.کتاب تاریخ کتزیایس روازکجاگیربیارم
جمعه 7 فروردین 1394 ساعت 12:53 ب.ظ
امتیاز: 0 0
تحلیل آمار سایت و وبلاگ